توي تلويزيون مردها زير آفتاب پا به زمين مي‌كوبند. مردي هم زير سايه‌بان ايستاده و به آن‌ها نگاه مي‌كند. من ملحفه‌هاي خيس از عرقِ پسرانِ تابستان را مچاله مي‌كنم، مي‌ريزم توي دهان ماشين رخت‌شويي. توي تلويزيون مردي مي‌گويد كدام سر به هواي سركش...؟ بعد نمي‌دانم چي مي‌گويد. نمي‌خواهم بدانم.