... خيال مي‌كنم بعضي از تن‌ها فقط سرزمين يك روزه‌اي نيستند كه بشود مثل يك گردشگر توي آن گشت و بعد فراموشش كرد. خاطرات بعضي از تن‌ها با من مي‌مانند. نه كه يادآوري‌اش برانگيخته‌ام كند يا كه باز با همان كيفيت بخواهمشان. اين چيزها نيست. يك خاطره‌ي عزيز و محترمي است كه در من مي‌ماند و كهنه نمي‌شود و بوي نا نمي‌گيرد و از يادآوري‌اش پشيمان نمي‌شوم. بعضي از تن‌ها كاري كرده‌اند تا من مديونشان بمانم، حتا وقتي ديگر تنم ربطي به تن‌شان ندارد. حتا وقتي همه چيز بين ما تمام شده. با اين همه در تنهايي و يادآوري مي‌بينم اگر جايي كه هستم را دوست دارم، اگر اندك‌اكي رضايت دارم، اگر مي‌توانم بنويسم، اگر هنوز توي جانم شعله‌ي آرزويي گرمم مي‌كند همه را مديون آن هم‌تني‌ها هستم. مثلاً من نمي‌توانم تصوير مردي را كه كنارم خوابيده بود و ساعدش روي چشم‌هايش بود و داشت برايم تعريف مي‌كرد كه چه‌طور خبر مرگ برادر جوانش به او رسيد، فراموش كنم. نمي‌توانم تصوير مردي را كه نور چراغ‌ها را كم مي‌كرد و به طرف من مي‌آمد از خاطر ببرم و نمي‌توانم سرانگشت‌هاي لرزان تو را وقتي روي تنم راه مي‌رفت از ياد ببرم و خاطرات و تاثير آن‌ها بر جانم متفاوت است.