<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>انجمن غیبی</title>
<link>https://gheiby.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 21 Jun 2019 06:40:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>این زندگی من است</title>
<link>https://gheiby.blogfa.com/post/1041</link>
<description>پسرم دارد توی اتاقش درس می‌خواند. فردا صبح امتحان دارد و ترامپ امروز می‌خواسته به ایران حمله کند و بعد پشیمان شده. من روی کاناپه نشسته‌ام، پاها روی میز و به صداهای بیرون گوش می‌دهم، همسایه‌ی پایینی دارد با مهمان‌هایش خداخافظی می‌کند، صدای خنده و بعد تک بوق خداحافظی و ترامپ می‌خواسته امروز به ایران حمله کند و بعد پشیمان شده. چه ساده، آن قدر که آدم از ترس خنده‌اش می‌گیرد، نه از ترس جنگ و نیستی، از ترس هستی، از ترس این چیزی که هست، که هستیم.</description>
<pubDate>Fri, 21 Jun 2019 06:40:00 +0330</pubDate>
<dc:creator></dc:creator>
<guid>gheiby.blogfa.com/post/1041</guid>
</item>
<item>
<title>نوشتن برای کاتیا</title>
<link>https://gheiby.blogfa.com/post/1040</link>
<description>کاتیای عزیزم سلام. امروز باید برای تو بنویسم. باید بسیار با تو حرف بزنم بدون رعایت هیچ چیزی. بدون مکث بدون این که فکری بکنم بدون این که بخواهم علامات سجاوندی را رعایت کنم یا هر آداب و ترتیب دیگری. امروز بسیار نیاز دارم با تو گفت‌وگو کنم. امروز می‌خواهم تو هم با من حرف بزنی. کاتیا دیشب خیلی بد خوابیدم. احساس کردم دارم از دل‌تنگی می‌میرم. قلبم چنان می‌تپید که یادم نیست هیچ وقت در زندگی‌ام این‌طور متوجه ضربان تندش شده باشم.</description>
<pubDate>Wed, 19 Jun 2019 07:26:00 +0330</pubDate>
<dc:creator></dc:creator>
<guid>gheiby.blogfa.com/post/1040</guid>
</item>
<item>
<title>مکاتبات</title>
<link>https://gheiby.blogfa.com/post/1039</link>
<description>دلم برایت تنگ شده. هر روز برایت می‌نویسم. گاهی مخاطب نوشته‌هایم تو هستی و گاهی نوشته‌ها درباره‌ی توست. گاه &quot;به تو&quot; و گاه &quot;از تو&quot; حالا هوا یک طوری است که باید برای تو بنویسم. برایت بنویسم که دلم راه رفتن با تو را می‌خواهد. راه رفتن میان مغازه‌ها و آدم‌ها و کافه‌ها و خیابان‌ها و بعد یک گوشه‌ایی نشستن و چای نوشیدن. یک قهوه‌خانه‌ای که روی نعلبکی‌هایش تصویر پینه‌دوزهای سرخ کوچک خوش‌حال داشته باشد. عزیزم، می‌ترسم دنیا یک جوری شود که دیگر نتوانم تو را ببینم،</description>
<pubDate>Fri, 14 Jun 2019 19:04:43 +0330</pubDate>
<dc:creator></dc:creator>
<guid>gheiby.blogfa.com/post/1039</guid>
</item>
<item>
<title>این زندگی من است</title>
<link>https://gheiby.blogfa.com/post/1038</link>
<description>امروز روز سوم نوشتن رمان است. دارد آرام پیش می‌رود، امروز به‌تر از دیروز بود. حالا هم سه صفحه می‌نویسم و بعد می‌روم کتاب &quot;بخشودن&quot; را می‌خوانم. بعد هم نقاشی می‌کشم. مجسمه‌ی پروست هم خوب پیش رفت، در واقع به شکل عجیبی اسکلتش خوب از آب درآمد، دارم کم‌کم چیزهای جدید بر اثر آزمون و خطا یاد می‌گیرم. امروز کلی بوم خریدم و با توجه به این که سهم رمانم را نوشتم می‌شود تا صبح نقاشی بکشم. فردا باید صبح زود بیدار شوم، می‌روم ساری بیهقی بخوانم.</description>
<pubDate>Thu, 13 Jun 2019 17:03:00 +0330</pubDate>
<dc:creator></dc:creator>
<guid>gheiby.blogfa.com/post/1038</guid>
</item>
<item>
<title>این زندگی من است</title>
<link>https://gheiby.blogfa.com/post/1037</link>
<description>خانه مرتب است. شام روی گاز دارد می‌پزد. هوا داغ است. دلم برایش تنگ شده. فاصله من را می‌ترساند. گاهی احتمال بیماری از خاطرم می‌رود. امروز خوب پیش رفت، فکر نمی‌کردم بشود، یعنی وقتی روز از ظهر گذشت گفتم تمام شد، کاری هم نکردم جز کتاب خواندن. اما بعد شد که روزم را نجات بدهم. آشپزخانه را مرتب کردم. همیشه همه چیز از آن‌جا شروع می‌شود، هر تغییری، هر بار که می‌خواهم خودم را نجات بدهم باید با تمیز کردن خانه شروع کنم، باید دور و برم مرتب باشد تا احساس کنم خانه خانه</description>
<pubDate>Wed, 12 Jun 2019 15:12:00 +0330</pubDate>
<dc:creator></dc:creator>
<guid>gheiby.blogfa.com/post/1037</guid>
</item>
<item>
<title>این زندگی من است</title>
<link>https://gheiby.blogfa.com/post/1036</link>
<description>شروع دوباره‌ی رمانم آسان‌تر از آنی بود که فکر می‌کردم. داشتن پلات کامل و روزنوشته‌های تقریباً هر روزه دستم را گرم و ذهنم را بر خلاف تصورم آماده و مسلط کرده. امروز بدون هیچ فشاری شش‌صد کلمه نوشتم و فصل هفتم را تمام و کامل کردم. امیدوارم هر روزم را این‌طور شروع کنم و امیدوارم هر روز زبان بخوانم و کتاب بخوانم و نقاشی کنم. پاپیه‌ماشه‌ی پروست را شروع کرده‌ام آرزو می‌کنم به چیزی که توی سرم دارم نزدیک بشوم.</description>
<pubDate>Tue, 11 Jun 2019 08:36:16 +0330</pubDate>
<dc:creator></dc:creator>
<guid>gheiby.blogfa.com/post/1036</guid>
</item>
<item>
<title>این زندگی من است</title>
<link>https://gheiby.blogfa.com/post/1035</link>
<description>#این_زندگی_من_است ... بی‌تابم. دلتنگم. کلی کار و سفارش دارم و کلی ایده و آرزو و نمی‌دانم چرا گند جهان را درک نمی‌کنم و نمی‌دانم چرا این همه امیدوار و خوش و خرمم برای خودم. طبق معمول این خوشی می‌ترساندم. نه که خیال کنم بعد از خوشی نوبت ناخوشی می‌رسد، نه این جور نیستم که کشیک اتفاق بد را بکشم، اما خیال می‌کنم درکم از اوضاع عمیق و درست نیست و برای همین امیدوارم. دوست دارم بروم استانبول و با او زندگی کنم و این را خیلی ساده و ممکن می‌بینم و خیال می‌کنم برای</description>
<pubDate>Sun, 09 Jun 2019 15:52:00 +0330</pubDate>
<dc:creator></dc:creator>
<guid>gheiby.blogfa.com/post/1035</guid>
</item>
<item>
<title>این زندگی من است</title>
<link>https://gheiby.blogfa.com/post/1034</link>
<description>سه روز است برگشته‌ام و دلم خیلی تنگ شده. این ساده‌ترین جمله‌ای است که می‌توانم بنویسم. اگر کسی بپرسد حالت چه طور است؟ دوست دارم جواب بدهم: &quot;دلتنگم&quot; و این را هزار بار برای خودم بگویم و هزار بار بنویسم. همین جمله‌ی ساده را آن قدر تکرار کنم تا به عمقش برسم. مثل ورد آن قدر بگویمش تا کلمات از حالت معمول خودشان خارج شوند و آن تصویری که در جانم دارم شکل بگیرد. آن چیزی که مثل ابری سنگین پرم کرده و همه جا توی سینه‌ام حملش می‌کنم.</description>
<pubDate>Sat, 08 Jun 2019 07:41:00 +0330</pubDate>
<dc:creator></dc:creator>
<guid>gheiby.blogfa.com/post/1034</guid>
</item>
<item>
<title>این زندگی من است</title>
<link>https://gheiby.blogfa.com/post/1033</link>
<description>نوری درونم روشن شده که هر از گاهی سرکشی می‌کند. مثل شعله‌ی شمعی که ناگهان در خودش گر می‌گیرد و مرتفع می‌شود و باز آرام می‌شود، اما هم‌چنان روشن است، نور و گرمایی خفیف دارد، اما دارد، جان دارد، زنده است. در جان من هم این گرمی و روشنی هست. دیروز یک سفارش جدید برای نقاشی گرفتم. کمی وزن کم کرده‌ام. هوا خیلی قشنگ است. او را دوست دارم. او دوستم دارد. به زودی می‌بینمش. نقشه کشیده‌ام چند روزی که هستم برایش چه غذاهایی درست کنم.</description>
<pubDate>Mon, 27 May 2019 10:39:53 +0330</pubDate>
<dc:creator></dc:creator>
<guid>gheiby.blogfa.com/post/1033</guid>
</item>
<item>
<title>این زندگی من است</title>
<link>https://gheiby.blogfa.com/post/1032</link>
<description>دوست دارم بنویسم. یعنی دوست داشتم بنویسم. هنوز هم چیزهایی برای گفتن دارم اما یکی از چیزهایی که مانع نوشتنم می‌شود این است که موضوع نوشتن‌هایم شده او، تکرار و تکرار و تکرار، او. راستش برای خودم مشکلی نیست، یعنی از نظر خودم عیبی ندارد اما وقتی می‌خواهم این‌ها را به شما بگویم خجالت می‌کشم. شما نوشته‌هایم گاهی مخاطب دارد، گاهی شما مخاطبش هستید، گاهی او، گاهی کاتیا، گاهی یک عده‌ای که کانالم را می‌خوانند.</description>
<pubDate>Fri, 24 May 2019 20:21:55 +0330</pubDate>
<dc:creator></dc:creator>
<guid>gheiby.blogfa.com/post/1032</guid>
</item>
</channel>
</rss>
