مردهايي هستند كه زنان را مي‌خواهند. اين جور خواستن كه مايلند دست دراز كنند و تو جلوي‌شان حي و حاضر شوي. هميشه آماده باشي. آماده براي دوست داشتن، دوست داشته شدن، نوازش شدن و نوازش كردن. مردهايي كه هر وقت دل‌شان خواست مهربان مي‌شوند. خيلي هم خوبند اين وقت‌ها اما هميشه من را ترسانده‌اند. از اين كه وقتي تو حاضر نيستي، وقتي آن‌ها تو را طلب مي‌كنند اما تو نمي‌تواني كه باشي، مرد مورد نظر قهر كند، برنجد و توي لك برود يا به كلي غيب شود.
مردهايي هم هستند كه زنان را مي‌خواهند. مثل يك پسر بچه زن را مي‌خواهند. بي‌تاب مي‌شوند و مي‌توان تصور كرد با پنجاه سال سن بغض مي‌كنند و پا روي زمين مي‌كوبند كه من مي‌خواهمت. بعد كه مي‌گويي حالا نه. حالا نمي‌شود. حالا نيستم. حالا خرم. حالا ديوانه‌ام يا هرچي. قهر نمي‌كنند. توي لك نمي‌روند. لب ورمي‌چينند. چانه‌شان، چانه‌ي نازنين‌شان از بغض مي‌لرزد حتا، اما مي‌خندند. نمي‌روند. مي‌مانند. سكوت مي‌كنند و مي‌مانند.
از اين مردها.