بانو و دوستپسرهایش
یکی از فایدههام برای مردها این است که بعد از تمام کردن رابطهشان با من عکس پروفایل تلگرامشان میشود عکسی که من ازشان گرفتهام. عکاس خوبی نیستم، لابد خودشان را از نگاه من دوست دارند.
یکی از فایدههام برای مردها این است که بعد از تمام کردن رابطهشان با من عکس پروفایل تلگرامشان میشود عکسی که من ازشان گرفتهام. عکاس خوبی نیستم، لابد خودشان را از نگاه من دوست دارند.
(نویسنده نا معلوم)
پوست اَندازون
دلم می خواد پوست بندازم،همیشه از بچّگی تابستونا که می اومدیم شمال می رفتم سمتِ باغ که روبروش جنگل بود تا بویِ چوب،بویِ برگ،بویِ نم،بویِ قورباغه مُرده،بویِ پرنده ها،عنکبوتها وبویِ تمامِ حشرات،جانوران و گیاهان را قورت بدم.بعد روی زمین پوستِ مار می دیدم،پیشش می شِستم و فکر میکردم چرا من نمی تونم پوست بندازم؟؟؟!!! یه پوستِ تازه،نو،براقترترتر...داشته باشم چرا؟
پوستِ مارُ می گرفتم اگه اون روز آفتابی بود پودر می شد،اما اگه ابری بود همونجور می موند.الان خیلی بیشترترتر دلم می خواد پوست بیاندازم،گاهی می زنه به سرم برم آفتاب بگیرمُ تیره ترترتر بشم بجای شفاف ترترتر شدن. کفِ دستم هر از گاهی این پوست اندازیُ داره،اینقدر نرم میشه به نرمیِ دستِ نوزاد.
ای کاش کل بدنم،فکرم،ذهنم،روحم پوست می انداختند!!!
هو الشادی
بانوی قصۀ ما تقریباً 30 سال بدون هیچ دوست پسری روزاشو و شباشو گذروند،با اینکه اطرافش پُر از جنس مردانه،نا مردانه و مذکرانه بود و هستش اما بانو به هیچ کدوم از اونها به چشم دوست پسر نگاه نمی کرد،اصلاً بانو توی این حال و هوا نبود.بانو فقط دلش می خواست که بخندد،حالا میخواد مذکر باشه یا مؤنث فرقی نمی کرد براش،می خواست وقت رو به هر طریقی بکُشد،که به چیزهایی که ازشون فرار می کنه فکر نکنه،دیگه داشت با این همه تفکرات سیاهیِ موهاشو نابود می کرد.
بانوی ما دوران کودکی شو در سواحل زیبا و آبیِ فیروزه ای جنوب با ماهی گرفتن رو اسکله و بازی کردن با بچه ها( فوتبال، قایمباشک، سُک سُک،تفنگ بازی،سنگ بازی،لی لی،قایق سواری،دویدن کنارِساحل،دوچرخه سواری(البته بانو بخاطرِ چند بار زخمی شدن دیگه دوچرخه سواری نکرد و ازش فرار کرد)...)
با اینکه دلش لک می زد که دوچرخه سواری کنه هنوزم دلش می خواد.بانو یهو فهمید که هیچ کدوم از اون جنسهای مذکرِ دورش باعث خنده اش نمیشن دیگه،علتُ جویا شد مثل اینکه دیگه هیچ کس و هیچ چیز باعث خنده اش نمیشدن و نمی شوند و نخواهند شد،چون فقطُ فقطُ شادیِ وجود خودش بود که خنده رو مسبب می شد،الان اون شادی کم رنگ شده بانو داره درونش تکون می خوره و این درست از زمانی شروع شد که بانو قرارِ تا چند ماه بعد 30 سالِ بشه و می خواد برا خودش دوست پسر دست و پا کنه تا بی تجربه از این دنیا نره ...