بلند فکر کن


گویا صبر نتیجه داد. دور که می‌ایستم فرصت می‌دهم تا آدم‌ها خودشان را نشان بدهند. دور که می‌ایستم تصاویر روشن و بزرگ و واضح می‌شوند. وقتی صورتم را فرو می‌کنم توی سینه‌اش جهت نگاهش را نمی‌بینم، سرم پر می‌شود از بوی توتون و نارگیل و گیج می‌شوم و خیال می‌کنم بدون این بو و این گرما و این ضربان، همه‌ی دنیا متوقف می‌شود. انگار حیات همه‌ی هستی به وجود همین تن کوچک نحیف بسته باشد. وقتی تنم را می‌چسبانم به تنش، می‌شویم یک تن و این قلب واقعیت است، چرا که ما دو تن، زاده شده‌ایم و همین‌طور هم از دنیا خواهیم رفت. در سکوت و فاصله خرد و امنیتی است که مرا زنده نگه می‌دارد. در سکوت و فاصله می‌توانم خودم را هم تمام قد ببینم، صدای خودم را بشنوم و با دست‌های باز، بدن رها، پاهای دوان، حرکت کنم. در چسبندگی ترس از دست دادن هست، در فاصله تصاویر دقیق بزرگ و روشن، با درک جزئیات. 
فکر می‌کنم صبر نتیجه داد، حالا دیگر لزومی ندارد مدام توی سرم بپرسم دوستم دارد، دوستم ندارد؟ وقتی من عقب می‌کشم و او پیش می‌راند معلوم است کجای کاریم. در فاصله دیگر لازم نیست فکر کنم نکند این در خود فرو رفتن و سکوت نتیجه‌ی قهر باشد یا که ناامیدی از این که من طناب و نردبانش نخواهم بود. در سکوت و فاصله هیچ چیزی آن قدر که در چسبندگی شخصی و تنگ و کوچک است، محدود و مبهم نیست. در فاصله هر تن داستان خودش را دارد، شادی‌ها و غصه‌های خودش را، فرادا، نامربوط به دیگری. من مسئول و غصه‌خور مشکلات تن دیگر نیستم. می‌توانم ببینم، بشنوم، اگر شد اعتماد کنم و کمک کنم. در فاصله همه چیز آهسته و پیوسته حرکت می‌کند، در فاصله حتا دل کندن و بریدن و دورتر شدن هم درد و خونریزی‌اش کم‌تر است. چه که به این باور رسیده‌ایم زندگی و مرگ ما به خودمان بسته است. کمی ناجور، کمی خودخواهانه، کمی زیادی واقعی به نظر می‌رسد. بله این جوری خوشگلی‌های داستان‌های عاشقانه را ندارد. قلب‌هایی که از شدت هماهنگی گویا در یک سینه می‌تپند. چشمانی که به یک نقطه خیره شده‌اند و تنها مرگ ما را از هم جدا می‌کند... در فاصله از این خبرها نیست. واقعیت رتوش شده و درخشان نیست. از این جهت شاید خالق‌مان هم ریز ریز بخندد و بگوید "شرمنده". واقعیت مثل تنی است که رفته رفته پیر می‌شود، چربی‌های اضافه، لک و پیس، جای زخم و زیل، اما گرم و زنده. آن چیزی که همیشه ماناست واقعیت است، هیچ وقت نیست و نابود نمی‌شود و وجودش وابسته به وجود هیچ چیزی نیست، مستقل و قائم به ذات، از وجودی به وجودی و از ناموجودی به ناموجودی در جریان است و جا به جا می‌شود. فکرش را که می‌کنم می‌بینم واقعیت خیلی بزرگ است، واقعیت توی آغوش من جا نمی‌شود، واقعیت توی آشپزخانه‌ی خانه‌ی خیابان اویگار جا نمی‌شود. واقعیت به سبکی خواب نیست که با هر موجی آشفته شود، از جا بپرد، بنشیند لب تخت و سرش را میان دست‌هایش بگیرد یا که بغلتد و آن تن گرم دیگر را در بر بگیرد. واقعیت محکم سر جای خودش نشسته و راه خودش را می‌رود چرا که همه‌ی راه‌ها به او ختم می‌شود.  
با این همه آیا واقعیت بدون رویا زنده می‌ماند؟ واقعیت محض، واقعیت با خلوص صددرصد، واقعیت در دنیایی که هیچ رویایی نیست معنا دارد؟ یا واقعیت هم مثل هر چیز دیگری در این جهان با بدلش معنا می‌شود؟ واقعیت هم از رویا تغذیه می‌شود و سمت می‌گیرد؟ یا که واقعیت چیزی از پیش نوشته شده است؟ تعیین شده و بی‌تغییر؟ واقعیت و نه حقیقت، تحت تاثیر ما نیست؟ در دست ما شکل نمی‌گیرد؟ هیچ از آرزوهای ما رنگ نمی‌گیرد؟ صلب و قالب گرفته است؟ یا که به محض آن که در فاصله‌ی مناسب قرار می‌گیریم و می‌بینیمش جانی تازه می‌گیرد؟ می‌جنبد و مثل جنینی در تنی زنده رشد می‌کند و تاثیر می‌گیرد و تربیت می‌شود؟ آیا ما می‌توانیم واقعیت را ورز دهیم، شکل دهیم و به رویاهای‌مان نزدیکش کنیم؟ آیا هر واقعیت این استعداد را دارد؟ یا هر رویایی توان نزدیک شدن به تصویری واقعی را؟ 
پاسخ این چیزها را دقیق نمی‌دانم. فقط یک چیز را کم و بیش می‌دانم و آن این که هر جور حساب کنیم به عقل نزدیک است که بتوانیم فاصله‌مان را با پدیده‌های اطرافمان حفظ کنیم. هر جور حساب کنیم نزدیک‌بینی یا دوربینی بیش از حد آدم را گم و گیج می‌کند. حالا این همه را گفتم این را هم بگویم که حتا من که این همه عقل کل و همه چیزدان هستم، از این جهت عدل همین امروز به این نتایج درخشان رسیدم که صبح را با صدای خنده و تصویر روشن کسی شروع کردم که خیال من است، رویای کوچک قشنگ من است و من او را چسبیده به خودم و غرق در او می‌خواهم (حالا نه به این غلظت، گاه توی نوشته آدم خیال می‌کند یک چیزی را خیلی می‌خواهد اما این بیرون آدم این همه هم تحت تاثیر نیست). و فکر می‌کنم رسیدن به این خوشی کوتاه نتیجه‌ی رعایت فاصله‌ی ایمنی است. یعنی انگار من واقعیت را از این جهت می‌جویم و رعایت می‌کنم که در نهایت به خیالم برسم. گویا راه خیال من از خارزار واقعیت می‌گذرد. و واقعیت تنها وقتی برایم عزیز است که لحظه‌ای از خیال من را در خودش داشته باشد.

مکاتبات

 
این نامه را برای تو می‌نویسم. در یک غروب پنج‌شنبه که انگار غروب جمعه است. این نامه را برای تو می‌نویسم تا نخوانی‌اش، چرا که کلمات میان ما تاریک و غریبه‌اند. این نامه را برای نخواندن می‌نویسم چرا که در آن بسیار خواهم گفت دوستت دارم. بسیار خواهم گفت دلتنگت هستم. این نامه برای نخواندن تو و خانه‌مان است. تو و خانه‌مان و دو تا کاناپه‌ی مقابل تلویزیون و پنجره‌ی رو به بندرگاه و مرغ دریایی که روی تخم‌هایش کز کرده. این نامه برای نخواندن تو و خانه‌مان و تلویزیونت که با صدای بلندش تنها همدم تو در آن خانه‌‌ی قشنگ است و برای پرده‌های سرخ اتاق خواب و لکه‌های نم روی دیوار که یکی‌اش که از همه بزرگتر است شبیه نیم‌رخ زنی است و شیر آب گرم که جایش اشتباهی است و اجاق گاز و ماهیتابه‌ای که صبح‌ها توی آن نیمرو می‌خوردیم و نان تست و تمام آن انواع اقسام پنیرهایی که توی یخچالت داری و لامپ‌ توی هال که نور زرد رنگ دلگیری دارد و آینه‌ای که جمله‌ی 
 Seni seviyorum
را که نوشته بودی خودم از رویش پاک کردم، برای آن آینه‌ی خالی از حرفی جدید، این نامه را برای نخواندن تو و آن خانه و کاسه‌‌ی توالت سرد و آینه‌ی زنگار گرفته‌ی توی حمام و تی چرخشی آبی رنگ می‌نویسم. 
هر روز، هر روز توی سرم برای تو نامه می‌نویسم، نامه‌های نخواندنی، نامه‌های نفرستادنی. برایت می‌نویسم که دوستت دارم در حالی که می‌دانم نباید چنین باشد. برایت می‌نویسم که من اسیر آن تصویر بزرگ هستم، تصویر شهری که نمی‌خواهی‌اش و برایت می‌نویسم تو می‌دانی که چه می‌خواهی؟ و توی نامه‌ام با تو دعوا می‌کنم و کلافه می‌شوم از این که هر لحظه یک حرف جدید می‌زنی و یک نقشه‌ی ناتمام رها شده داری. برایت می‌نویسم که بسیار دوستت دارم و بسیار دلتنگت هستم و می‌دانم که نباید چنین باشد، چرا که ما بسیار هم‌دیگر را آزار خواهیم داد. برایت می‌نویسم ای کاش آن شب نیامده بودم یا اگر آمدم ندیده بودمت، نگاهت نمی‌کردم، من که نگاه نکردن را خوب بلدم، بی‌دقتی و سر به هوا بودن و ندیدن هر آن چیزی که مهم و دیدنی است را خوب می‌دانم. یا اگر آمدم و دیدمت کاش که نخندیده بودی و یا اگر آمدم و دیدمت و تو خندیدی کاش که من آن فاصله‌ی ناچیز میان دو تا دندان جلوی بالایی‌ات را ندیده بودم. یا اگر آمدم و دیدمت و تو خندیدی و آن فاصله‌ی ناچیز میان دندان‌ها را نشانم دادی کاش که من سرم نمی‌افتاد روی میز و تو کسی را صدا نمی‌کردی تا آن معجون سبز نعناعی را به خوردم بدهی. 
آن شراب مگر چند ساله بود؟ 
تو این چیزها را نمی‌دانی، تو شعر من را نمی‌خوانی، کلمات من را نمی‌شناسی و من در سکوت از تو دور می‌شوم. مثل حلزونی که آرام در تن مرطوبش می‌خزد. 
این نامه برای نخواندن است، مثل قلب که برای دوست نداشتن است و کلمات که برای ناگفتن. مثل اسباب‌بازی‌های خوشگل فرناز دختر آپارتمان خیابان سرباز، مثل آن خوشی و زیبایی که پشت ویترین قفسه‌‌ای شیشه‌ای حبس می‌شود تا سالم و دست نخورده باقی بماند. مثل تمام چیزهای خوب و خوشگلی که تنها مایه‌ی حسرت است. مثل من و تو که دور از هم پیر می‌شویم٬ در پرهیز و حفظ فاصله و عقلانیت. 
این نامه برای نخواندن است. برای این که من راحت میان کلماتش دراز بکشم، راحت و عریان در روشنی غربت، در روشنایی ناشناس بودن و غریبه ماندن، در صداقت دیدن و به جا نیاوردن. در این نامه که تو نمی‌شناسی‌اش من می‌توانم بارها و بارها اعتراف کنم که دوستت دارم، اعتراف کنم که وقتی صدایت را نمی‌شوم سردم می‌شود و خوابم می‌گیرد و می‌خزم زیر پتو، می‌توانم اعتراف کنم که صدای تو مثل گرمای خوشایندی است که از نوک انگشتانم می‌دود تا قلبم و قهر تو مثل تیزی براقی است که ماهیچه‌های قلبم را رشته رشته می‌کند. می‌توانم این جا لخت با تنی میانسال بدوم و با شجاعت ترس از دست دادن داشته باشم. 
این نامه برای نخواندن است تا بتوانم با خیال راحت برایت بگویم که روزها زبان تو را می‌خوانم. دو ساعت از شبانه روزم را غرق زبان تو می‌شوم. امروز خواندم کشتی، لک‌لک، چمدان، پاکت، نور. و می‌دانی یاد چه افتادم؟ یاد روزی که تو در کشتی بودی و من این جا در خانه‌ام و من چیزی گفتم، داشتم درباره‌ی کلمه‌ای توضیح می‌دادم. من گفته بودم میان تو و پسرم سرگردانم و تو این جور فهمیده بودی که من میان تو و مرد دیگری دو دلم. و گفته بودی من تو را نمی‌فهمم و من داشتم تلاش می‌کردم که تو بفهمی و وقتی فهمیدی، در سکوت آن لحظه که حرف‌ها را دوباره توی سرت مرور می‌کنی تا بفهمی، مرغ‌های دریایی جیغ کشیدند و تو گفتی مارتی‌ها به ما می‌خندند. من یاد آن خنده افتادم و یاد فاصله‌ی ناچیز میان دو تا دندان جلویی تو و گریه‌ام گرفت و در این روشنایی که من ناشناس مانده‌ام خوب است که می‌توانم راحت گریه کنم و بعد برگردم به تاریکی میان خودمان و وقتی تو می‌نویسی واقعا دوستت دارم و می‌خواهم هر روز ببینمت... وقتی این چیزها را می‌گویی، من می‌توانم در تاریکی میانمان پنهان شوم و سکوت کنم و نگویم که قلبم دارد از جا کنده می‌شود. حرف‌های قشنگ را در تاریکی میانمان قاب بگیرم و بگذارم یک جای دور از چشم تا یک وقت خدای ناکرده تو ندانی من دوستت دارم و ندانی من وقت دوست داشتن چه قدر شکننده و تنها می‌شوم.
این نامه برای نخواندن توست. هر روز برایت نامه می‌نویسم تا تو نخوانی‌اش تا تو من را نشناسی تا از زور غریبه ماندن یک جایی توی تاریکی دست هم‌دیگر را رها کنیم. خیلی دلتنگ و غمگینم و دوستت دارم. 

 

این زندگی من است


نیاز دارم که بنویسم. سرم پر از نوشتنی است. اما نمی‌توانم. لال شده‌ام. می‌خواستم بنویسم مغزم لال شده است، چرا که وقت نوشتن احساس می‌کنم دهانی روی پیشانی‌ام دارم یا که پس کله‌ام، زیر موهای سرم که باز و بسته می‌شود و حرف می‌زند. مثل کسی که با صدای بلند و شمرده چیزی را می‌گوید و دیگری آن کلام را پیاده می‌کند. من هم چنینم گاهی، تق‌تق‌تق می‌زنم روی کلیدها و صداهای دهان روی پیشانی‌ام را این‌جا می‌نویسم. 
 صحنه‌ای در فیلم زندگی داستایوفسکی بود که نویسنده‌ی نابغه با صورت تکیده و چشمانی عمیق و تاریک در اتاق گام‌های بلند برمی‌داشت و می‌گفت آنا گری‌گوریونا... و این را یک جور خاصی می‌گفت. آنا را می‌گفت و بعد یک مکث خیلی خیلی کوتاه و بعد گری‌گوریونا را می‌گفت این‌طور که انگارحروف شن‌ریزه‌هایی باشند که در سراشیبی بی‌اختیار می‌غلتند. بعدتر هم که معلوم شد عاشق همان آنا شده که کلام استاد را کتابت می‌کرد. یا شاید هم این‌ها اصلا نبود، یعنی این‌طور نبود و این همه زاییده‌ی ذهن دور افتاده‌ی من باشد. خاطرات آغاز نوجوانی، آن وقت‌ها که تصمیم گرفته بودم با همه فرق داشته باشم. حالا که زنی میانسال هستم فکر می‌کنم در این امر متفاوت بودن موفق بوده‌ام. حالا دیگر بدون تلاش زیادی یا حتا بدون هیچ تلاشی. با دیگران فرق دارم. تفاوتی که معلوم نیست چی باشد. یک طوری که مثلاً وقتی می‌روم نانوایی آقای نانوا می‌گوید شما شاغل هستید؟ انگار یک چیزی در من هست که در بقیه‌ی زن‌ها نیست و هی از خودش می‌پرسد چی باشد؟ چی نباشد؟ و بعد این گنگی را با این پرسش طرح می‌کند که "شما شاغلین؟" و بعد من باید بگویم که نه در خانه نشسته‌ام و دستم را گذاشته‌ام زیر چانه‌ام و به نقطه‌ای خیره مانده‌ام. حالا این‌ها را که نمی‌گویم، همین جوری سرم را تکان می‌دهم یا دهانم را می‌جنبانم و خیلی نامفهوم می‌گویم: "نه" یا مثلا میوه فروش به من می‌گوید مثل ورزشکارها هستید. در حالی که من حداقل چهار، پنج کیلویی اضافه وزن دارم و خیلی هم کند و کرختم و اصلا شبیه کسانی نیستم که حتا دو روز در هفته توی خانه با برنامه‌ی صبحگاهی تلویزیون نرمش می‌کنند. حالا هم این‌ها را گفتم که چی بشود؟ که چی بگویم؟ که چی بسازم از خودم در ذهن دیگران؟ هیچ. یعنی این‌ها بی‌فایده‌ترین چیزهایی است که می‌شود گفت. این چیزهای بی‌ربط و معنا را می‌گویم نه برای این که چیزی دیگر را نگویم، برای این که آن چیز دیگر به گفتن نمی‌آید و من خیلی خیلی نیاز دارم مدام درباره‌ی آن چیز به زبان نیامدنی حرف بزنم و هی خاطرات و خیالاتم را زنده کنم، احضار کنم، بسازم، مرور کنم، ببینم و جان بگیرم. اما اصلا نمی‌دانم چرا درباره‌اش نمی‌نویسم؟ یعنی آن طور و آن قدر که دمار از روزگار خودم و کلمات دربیاورم، نمی‌دانم چرا نمی‌نویسم در حالی که قصه‌ی خیلی عجیبی است. برای من، با زندگی معمولی من، این دیگر زیادی بود. این شب کسی را دیدن و صبح دل‌بسته شدن و بعد این رفتن و باز دیدن و آمدن و دوری و دلتنگی و باز رفتن و رفتن و رفتن و این ماجرا که تهش پیدا نیست و خیلی دارد تند و تیز پیش می‌رود. این چیزها برای من زیادی است. برای من که وقتی از خانه‌ می‌آیم بیرون و تا سر کوچه می‌روم، راه برگشت را یادم می‌رود. برای من که گم شدن ساده‌ترین کار و بدیهی‌ترین اتفاق زندگی‌ام است، این همه هی سفر کردن دیگر خیلی زیادی است. حالا هم که دارم می‌روم یک جای جدید گم بشوم. فرودگاه استانبول، این یکی که می‌گویند خیلی بزرگ است و بزرگ‌ترین است. از گوگول عم‌جا می‌پرسم این فرودگاه جدید کجاست و چه طور است؟  
گوگول عم‌جا اسمی است که او می‌گوید. می‌نشیند روی کاناپه‌ی چرمی و ابروهایش را بالا می‌دهد و می‌گوید: پونه برای پختن این غذا نیم ساعت توی گوگول عم‌جا جست‌وجو ‌کرد.  
بعد خنده‌اش بزرگ‌تر می‌شود، ابروهایش را بالاتر می‌دهد و چشم‌هایش می‌درخشد و لیوان نوشابه را انگار بخواهد به سلامتی کسی بنوشد بالا می‌برد و سرش را به تایید حرف‌های خودش تکان می‌دهد. 
می‌گویم تو تا فرودگاه نیا، خودم می‌آیم. قرارمان باشد در یکی از ایستگاه‌های آشنا، مثلا کادیکوی یا بشیکتاش یا شیشلی... این‌ها پیش‌تر برایم اسم بود فقط، توی قصه‌ی نه چندان قشنگ "موزه‌ی معصومیت" و توی حرف‌های این و آن... این‌ها اسم بود فقط، با این که دیده بودمشان، توی این خیابان‌ها راه رفته بودم، اما فقط اسم بود. تا این که توی این خیابان‌ها زندگی کردم. چند ساعت، به قدر سه‌هزاروسی‌وسه قدم، آن طور که قدم‌شمار گوشی من نشان می‌داد. بعد به دوستانش گفت، گفت که دیشب تا صبح از پا درد نخوابیدم، گفت پونه من را به قدر تمام عمرم راه برد. شب تا صبح از درد نخوابیده بود. من نشسته بودم روی تخت و توی تاریکی دست می‌کشیدم به پاهای باریک زیبایش. همیشه پاهایش درد می‌کند. همیشه همه جایش درد می‌کند.

همیشه خسته است و زیادی آدم‌ها و سر و صدایشان ناراحتش می‌کند. صبح که چشم باز می‌کند می‌گوید: "سلام، خسته‌ام." می‌گوید من فرزند تو هستم. می‌گویم دارم می‌روم خرید. می‌گوید یک چیزی هم برای من بخر. می‌گویم چی؟ مکث می‌کند. فکر می‌کند. همیشه بلند فکر می‌کند. مثل من است، خودش را باز می‌کند و آسیب‌پذیر است. می‌گوید: من چی می‌خواهم؟ بعد می‌گوید نمی‌دانم اما یک چیزی می‌خواهم، یک چیزی برای من بخر. می‌گوید من فرزند تو هستم.  
می‌گویم تا فرودگاه نیا، خودم می‌آیم. می‌گوید نانوایی را تازه یاد گرفته‌ای.  
نانوایی دیوار به دیوار خانه‌اش است. یک روز صبح رفتم نان بخرم و گم شدم. می‌گوید تو به خاطر من از یک کشور دیگر می‌آیی تا این جا. بعد می‌پرسد: "به خاطر من می‌آیی؟" بلند فکر می‌کند. مثل من است. زیاد می‌پرسد "چرا؟"، زیاد می‌پرسد "واقعاً؟". می‌گوید: "من چه طور تا فرودگاه نیایم؟" برایش می‌نویسم دلم برایت تنگ شده و گریه‌ام می‌گیرد و گریه می‌کنم و دلتنگ می‌شوم و نمی‌دانم با این اوضاع باید چه کنم. می‌گویند لذتش را ببر. لذت می‌برم و گیج می‌شوم و می‌ترسم و لذت می‌برم و گریه‌ام می‌گیرد. بلد نیستم رها کنم تا همه چیز خودش پیش برود. باید یاد بگیرم. باید چیزهای جدید یاد بگیرم.

این زندگی من است


دیر از خواب بیدار شدم و نیمه ابری‌ام. هوای بیرون هم. لایه‌های سنگین ابر بر آسمان نشسته. هوا افسرده‌ام می‌کند. کاش آفتاب بشود. ساعت ده‌ونیم صبح است. یک دم‌نوش نه چندان خوش‌طعم در لیوان جغدی دارد دم می‌کشد. لیوانی که سیپ داده. دلم برایش تنگ شده. می‌دانم که گفتن این حرف‌ها می‌تواند دیگران را به هزار نتیجه برساند. راستش برایم مهم نیست. نتایج دیگران اهمیتی ندارد. چیزی که برایم مهم است این است که همیشه بتوانم احساسم را بدون واسطه ببینم. چیزی که برایم مهم است این است که همیشه بتوانم صدای خودم را بشنوم، چرا که این تنها چیزی است که برای من مانده و اگر این تصویر را از دست بدهم یقین کارم به جنون می‌کشد. در این دنیای ترسناک فقط قلبم برایم مانده، اگر آن را هم از دست بدهم می‌افتم در سیاه چالی که برایمان کنده‌اند. من نمی‌خواهم زنده به گور بشوم. نمی‌خواهم آن بارقه‌های گه‌گاهِ شور را از دست بدهم.  
بیرون هوا ابری است. من هم نیمه ابری‌ام. دلتنگم. برای فرزند، رفیق، معشوق.  
 
استیصال 
آدمی چه قدر تنهاست. چه قدر ناتوان است. و این درماندگی و عزلت او را تا کجا‌ها می‌برد و می‌رساند. به کجاها وصل می‌کند. تنها هستم و برای آدم‌ها نامه می‌نویسم. کاش می‌شد بروم یک جایی خودم را معرفی کنم، از این جاهایی که رکورد هر چیزی را ثبت می‌کنند، بروم و خودم را نشان بخش نامه‌نگاری بدهم. خیلی احتمال می‌دهم رکورد نامه نوشتن جهانی را شکسته باشم. نامه‌نگاری در ایران را که یقین و خاورمیانه را هم فکر کنم زده باشم. جدی می‌گویم. من خیلی نامه نوشته‌ام. حالا تازه آن‌هایی که توی سرم نوشته‌ام بماند، آن‌ها که وقتی در آشپزخانه دور خودم می‌چرخم زیر لب با خودم زمزمه می‌کنم، آن‌ها که وقت رانندگی با خودم بلندبلند می‌گویم، آن‌ها که زیر پتو و در تاریکی میان تن و غار گرمی که در آن چپیده‌ام، خطاب به دوستی دور می‌خوانم.  
 
استیصال 
داشتم می‌گفتم که استیصال چه قدر مهم است. شاید از توانایی هم مهم‌تر باشد. اصلا شاید از ابتدا استیصال بود که دست و پا درآورد و تبدیل به توانستن شد. وقتی از بهشت رانده شدیم، به خاطر درماندگی‌مان از پرهیز بود، پرت شدیم در دنیای گل و گشاد. لخت و عور و گریان و گرسنه، در حالی که نمی‌توانستیم راه برویم یا حرف بزنیم یا چیزها را درست و واضح ببینیم، با دهان خالی از کلمات و حنجره‌ی پر از فریاد استمداد. بعد مدام همین بود، همین خط آغاز هر چیزی بود، همین بی‌چاره‌گی، هر بار که به دنیا آمدیم و باز هنگام مرگ برگشتیم به همان نقطه‌ی آغاز، بی‌دست و پا و اراده. هر کاری را شروع کردیم بهانه‌اش ناتوانی بود، ناتوانی در خواندن، ناتوانی در ابراز وجود، ناتوانی در تحمل گرسنگی،... نیت آغاز کدام نقشه و راه توانایی بوده؟ توانایی آدم را به سکون می‌رساند، به یک جا نشستن و کنترل هر چیزی را با فشار دکمه‌ای در دست داشتن. توانایی، اضافه وزن می‌آورد و کهولت و کدورت ذهن.  
*کدورت ذهن یعنی کدر شدن ذهن. یک چیزی است که حالا از خودم درش آوردم. همان چیزی است که از آن می‌ترسم و نمی‌خواهمش. حالتی که ندانی توی سرت چی می‌گذرد و صدای خودت را نشنوی و فقط ببینی که دیگران دارند چه می‌گویند و چه طور فکر می‌کنند و از خودت غافل شوی. 
بیت:  
عیب کسان منگر و احسان خویش 
دیده فرو کن به گریبان خویش 
این مال قبل از ایجاد شبکه‌های اجتماعی بود. حالا طبعاً اوضاع فرق کرده. 
 
درماندگی 
درماندگی بر دو نوع است. یک نوعش آن شکلی است که باعث حرکت و گاهی اگر خوش‌اقبال باشیم، برکت می‌شود و یک جور دیگرش آن است که باعث ترحم دیگران می‌شود و شبیه تکدی‌گری است و سود دیگری ندارد. در انتهای هر دو هم آن چیزی که می‌ماند باز همان درماندگی است. یعنی هیچ وقت که قرار نیست به بی‌نیازی برسیم. نیاز همیشه هست. من خیال می‌کنم حتا آن‌هایی که دور خودشان می‌چرخند و سماع می‌کنند و به استغناء رسیده‌اند و آن منبع نور متعالی را یافته‌اند هم به مرتبه‌ی عالی از درماندگی رسیده‌اند، به آن ایمان قدرتمند که ما جمله از بیچاره‌گانیم. 
 
ساعت یازده‌وده دقیقه است. هوای بیرون هنوز سرد و خاکستری است. این ابرها حالا حالاها کنار نمی‌روند. توی کوچه یک نفر دارد با بیل سطح آسفالت را سوراخ می‌کند، بلند می‌شوم نگاه می‌کنم. رفتگر خمیده‌ای است که کت بلند خاکی رنگ پوشیده و چکمه‌های چرک مرد نارنجی پایش کرده، دارد جوب را تمیز می‌کند. دوست دارم بروم پایین بغلش کنم. اما این کار را نمی‌کنم چون آن بیرون سرد و خاکستری است و من خودم را در خانه‌ی خوشگل نه چندان تمیزم پنهان می‌کنم.  
 
برنامه‌ی روزانه 
برنامه‌ی روزانه‌ی من مجموعه‌ای از آرزوهایم است. آرزوهای روزمره‌ام. چیزی که زنده‌ام می‌دارد و دلم را گرم می‌کند. روزمره‌گی نجاتم می‌دهد، چون من توانسته‌ام روزمره‌ام را به زیور هنر بیارایم. (چه جمله‌ی عجیب خنده‌داری)

امروز پروست می‌خوانم، رمان چیزهای تیز را ادامه می‌دهم و کتاب بخوشدن را پیش می‌برم. تا پایان تعطیلات سه تا کتاب تمام می‌کنم و این برای من خوب است. یک فیلمی را که هزار سال است تا نیمه دیده‌ام، تمام می‌کنم. نقاشی می‌کشم، همان تصویری که طرحش را کشیده‌ام و شاید یک چهره‌ی بزرگ هم روی بومی که هدیه تولدم است شروع کنم. گلدان پاپیه‌ ماشه را تمام می‌کنم و خدا کند جوری بشود که بتوانم دوستش داشته باشم. خانه را هم تمیز می‌کنم، اما گل نمی‌خرم. معمولاً هر بار که خانه را تمیز می‌کنم یک دسته گل معطر هم می‌خرم و می‌گذارم روی پیش‌خوان اما امسال سال صرفه‌جویی و اندوختن و سفر است، یعنی آرزویم که این طور است. دو ساعت هم زبان می‌خوانم، کاری که آرامم می‌کند و من را از شعف به گریه می‌اندازد. یک آرزوی خیلی مخفی هم دارم که تا به حال به کسی نگفته‌ام. این جا هم نمی‌گویم و فقط به یک نفر دیگر می‌گویم.

این زندگی من است


سرم خیلی شلوغ است. سر یعنی دقیقاً توی کله‌ام، میان مغزم. افتاده‌ام در ماجرایی که جان می‌فرساید از او. گاهی فکر می‌کنم بزنم زیر کاسه و کوزه‌ی همه چیز و تمامش کنم و باقی عمر را بنشینم به افسوس و گریه بگذرانم. باقی عمر را به نگاه کردن تصاویر آن خانه‌ی نازنین و یادآوری آن نگاه مهربان و آن دست‌های دهنده و آن مهربانی و آن دروغ‌های معصومانه و آن بدجنسی‌ها و آن حماقت‌ها و آن ترس‌ها و آن خواستن‌ها و نتوانستن‌ها بگذرانم. بعد کم‌کم همه چیز را فراموش کنم. خاطراتم را ببرم یک جایی از روحم پنهان کنم، همان‌جایی که باقی را قایم کرده‌ام. گذشته‌ام را بگذارم لای زرورق آلبومی قدیمی و هر از گاهی تورقی و آهی...  
می‌دانم که چنین کاری از من ساخته است، یعنی توانش را دارم، توان تمام کردن را دارم، توان روزها گریه کردن و شب‌ها تن سردم را لای پتو پیچیدن و توان نگاه نکردن به عکس‌ها، نشنیدن صداها، نخواندن نامه‌ها، توان کم‌کم مردن و باز زنده شدن و نیمه جان و افتان و خیزان گاهی و گاه دوان ادامه دادن را دارم.  
گاهی هم فکر می‌کنم چرا؟ چرا نروم و خودم را پرت نکنم میان ماجرای جدید؟ از خودم می‌پرسم اگر پا پس نکشم چه می‌شود؟ از خودم می‌پرسم اگر تصمیم بگیرم باقی عمرم را با او بگذرانم چه می‌شود؟ از خودم می‌پرسم با زندگی که من داشته‌ام اگر بخواهم در میانسالی تغییری در مسیرم ایجاد کنم چه می‌شود؟ آیا با عقل جور در می‌آید؟ بعد می‌روم غرق می‌شوم در معنای عقل و پیش رفتن و فرو رفتن و از دست دادن و به دست آوردن و همه‌ی این کلمات و مفاهیمی که یک عمر برایشان دست و پا می‌زنیم. 
گاهی هم فکر می‌کنم من چه می‌خواهم؟ از زندگی‌ام چه می‌خواهم؟ آرزو و خیالم چیست؟ بعد می‌بینم رسیدن به آن خواسته هیچ وابسته به بودن و نبودن آدمی نیست. یعنی آرزویم خیلی شخصی است و خیلی برای خودم روشن است و خیلی واقعی است و خیلی از آب و گل و امتحان الهی درآمده است. یعنی میان راه رسیدن به آرزویم چیزهایی را از دست دادم، کسانی را که شاید یک روزی فکر می‌کردم اگر حضور و مهرشان نباشد باید از رسیدن به آرزوهایم چشم‌پوشی کنم، فکر می‌کردم گم می‌شوم و همیشه باید دستم را بگیرند و قدم به قدم راهم ببرند. اما آن نور درونم، همان نوری که در وجود هر آدم معمولی که از سلامتی نسبی برخوردار است، وجود دارد، خیلی قوی و پایدار است. آن نور خیلی جوینده است و خیلی راه خودش را خوب پیدا می‌کند و پیش می‌رود و من از این نیرو همیشه در حیرتم شاید چون خودم را باور ندارم، آدمیزاد را باور ندارم، از قدرتش غافلم و هر بار که آن نور گرم و روشنم می‌دارد از شوق و حیرت گریه‌ام می‌گیرد.  
هر چه بیش‌تر به آرزویم فکر می‌کنم، بیش‌تر به اصالت شکل رابطه‌ام با دور و بری‌هایم پی می‌برم. وقتی می‌بینم حیات آرزوهایم وابسته به کسی نیست و با این همه آن کس را و آن حس را می‌خواهم، پاسخ آن پرسش اول بیش‌تر برایم روشن می‌شود: "تو من را دوست داری یا استانبول را؟" 
پاسخش روشن است، من تو را دوست دارم و آرزوهایم را. تو نردبان من نیستی، تو امکان یا پله برقی یا جاده یا هواپیما یا هر وسیله‌ای جهت رساندن من به خیالاتم نیستی، اما من دنبال رویاهایم هستم، تا وقتی زنده‌ام. 
 تو را میان آرزوهایم می‌خواهم در همان دنیا، اما اگر نشود، اگر من و تو در آن دنیای رویایی جا نشویم، من می‌روم پی آرزوهایم، با درد و اشک فراوان. و این از آن سبب نیست که بی‌وفا یا سنگ‌دل یا یخ‌زده‌ام. فقط از این جهت این کار را می‌کنم که برای تو و قلبم خیلی ارزش قائلم و هیچ وقت تو را وسیله‌ای برای تسهیل امور ندیده‌ام و خوب می‌دانم من و تو کم و بیش جز سختی چیزی برای هم‌دیگر نداریم. سختی فراوان و لحظات شیرین، بسیار شیرینِ خیلی خیلی کوتاه.  
حالا همه چیز به ما بستگی دارد، می‌دانم در روزگار بدی به تور هم افتادیم. انگار مصاحبه‌ای برای گزینش باشد، رای چهار نفر را می‌خواهیم که از آن دری که چراغی بالایش روشن و خاموش می‌شود عبور کنیم و برویم باز وارد دنیایی بشویم که خیلی هم درست نمی‌دانیم آن‌جا چه خبر است. دوری و نداری و کهولت حی و حاضر پا روی پا انداخته نشسته‌اند و به ما زل زده‌اند، با کت و شلوار تیره. و با سرانگشتان باریک روی میز مقابلشان ضرب گرفته‌اند، پهلوهای آویزان چاق دارند و چشم‌های فرتوت خسته از زیاد دیدن، در صورت‌های کشیده‌ی زرد رنگ. روی صندلی چهارم هم امید نشسته، با لباس سبک بهاره، شلوار جین پوشیده و کفش‌های کتانی سفید ارزانی پوشیده. از آن تیپ‌هایی است که سعی می‌کند با پول کم ظاهری آبرومند و آراسته بسازد. موهای سرش تمیز است و تنش و دهانش بوی خوبی می‌دهد. بهداشت حرف اول را می‌زند و نظم و سخت‌کوشی. برای این که از در بگذریم هر چهار رای را می‌خواهیم. یعنی هر چهار نفر باید رای بدهند.

در واقع رای مثبت و منفی آن سه تای دیگر مهم نیست، آن رای آخر آست که تکلیف ما را روشن می‌کند، رای امید که اگر مثبت باشد، کار می‌کند و ما از در می‌گذریم و به جایی می‌رویم که نمی‌دانیم کجاست اما این جا هم نمی‌مانیم، می‌رویم.  
"رفتن" 
واقعیت این است که من می‌ترسم، من خیلی می‌ترسم. واقعیت این است که من نمی‌دانم، خیلی نمی‌دانم. و واقعیت این است که من خودم را سپرده‌ام به آن غریزه‌ی قوی و هوشیاری که همیشه از من محافظت کرده و من هنوز به آن امیدوارم، به صداقت نیروی درونم امیدوارم و به انصاف روزگار امیدوارم و نمی‌دانم چرا امیدوارم و از خودم می‌پرسم مگر چند بار ممکن است آدمی توی زندگی ببازد یا بدبخت بشود و دلیل قانع کننده‌ای نیست که چون تا به حال همه چیز خوب پیش رفته، بعد از این هم همین‌طور باشد و تمام تلاشم فقط این است که هر لحظه ابرهای جلوی چشمم را کنار بزنم و نگاه کنم و نگاه کنم و نگاه کنم تا بلکه چیزی دستگیرم بشود. یک بیابانی از این جا تا به آن‌جا پهن است که سراسرش را هم مه گرفته است.

کتاب خواندن


زیبایی چیست؟ یک قرارداد است؟ مجموعه‌ای از نشانه‌های ثابت و غیرقابل تغییر است؟ زیبایی ارزش است؟ انعکاس احساسی است که ما از پدیده‌های دوروبرمان درک می‌کنیم؟ آن چه که زیباست، همیشه زیباست؟ ممکن است چیزی امروز زیبا باشد و مدتی بعد زشت به نظر بیاید؟ آیا زوال و کهولت زیبایی را نابود می‌کند؟ آیا ممکن است کهنگی بر زیبایی بیفزاید؟ آیا تاریخ، دین، جغرافیا، فرهنگ، حالات شخصی و درونی آدم‌ها و چیزهای متنوع دیگری بر درک ما از زیبایی تاثیر دارند؟ آیا زیبایی در کنار زشتی معنا می‌یابد و در جایی که زشتی نباشد، زیبایی از معنا تهی است؟ آیا زیبایی همیشه منشاء سلامت و شادی و لذت است؟ اگر چنین باشد چرا ما از تراژدی لذت می‌بریم؟ چرا اندوه به ما حالتی از آرامش، تفکر و سکوت درونی می‌دهد؟ آیا اگر اندوه از حدی بگذرد باز هم این حال معنوی را به ما می‌دهد؟ آیا اندوه وقتی زیباست که مال دیگران است یا در افسانه‌ها و داستان‌هاست؟ تراژدی فقط در صحنه‌ی نمایش زیباست؟ مرگ فرزند می‌تواند به قدر مرگ سهراب هیجان‌انگیز و آموزنده باشد؟ آیا تراژدی در واقعیت هم می‌تواند عامل حرکت و انقلاب شود یا اگر از حدی بگذرد انفعال و کسالت و افسردگی می‌آورد؟

فکر می‌کنم دیوید هیوم در کتاب در باب معیار ذوق و تراژدی به این پرسش‌ها پاسخ داده یا شاید بهتر است بگویم برای من بیش از یک پاسخ قطعی دعوت به بازنگری مفهوم  زیبایی بود.
جرات نمی‌کنم با قطعیت بگویم‌ هیوم در باب زیبایی و تراژدی چه گفته، چرا که دنیای فلسفه برای من خیلی تازه و پیچیده است و هنوز نمی‌دانم آن چیزی که از متنی فلسفی درک می‌کنم دقیقاً همان چیزی است که من فکر می‌کنم یا نه. حالا بماند که گاهی بعضی از نوشته‌های فلسفی را که زیاد ارجاع به نظریات فلاسفه‌ی دیگر دارد یا که ترجمه‌ی غامضی دارد، متوجه نمی‌شوم.
اما این کتاب، کتاب مختصر و مفید با متنی روان و روشن بود که اگرچه آن چبزی که مطرح می‌کرد شاید ظاهراً موضوع جدیدی نبود، اما اشارات مهمی داشت تا بتوانیم به درک درست‌تری از زیبایی برسیم یا حتا بفهمیم بعضی چیزهایی که ممکن است همه‌گیر باشد و به عقیده‌ی عموم زیبا، چرا در نظر بعضی‌ها فاقد زیبایی است یا برعکس آن چرا چیزی که در نظر ما زیباست در نظر خیلی‌ها بی‌ارزش یا حتا زشت است.

تا جایی که فهمیدم هیوم در این کتاب (مقاله) چند شرط برای زیبا بودن یک پدیده (اعم از پدیده‌های طبیعی یا ساخته دست بشر) قائل است.

بیش از هر چیز هیوم معتقد است زیبایی قراردادی نوشته شده و ثابت نیست. زیبایی احساسی است که ما تحت تاثیر دین و‌ فرهنگ و جغرافیا و تاریخ شخصی و جمعی‌مان دچارش می‌شویم. ارزش‌های زیبایی تحت تاثیر حوادث تاریخی، سیاسی، دینی،... تغییر می‌کنند و همین ثابت می‌کند زیبایی چیزی ازلی و ابدی نیست. از طرفی بعضی از زیبایی‌ها هستند که قرن‌هاست زیبا محسوب می‌شوند، مجسمه‌ی داوود، افسانه‌های اساطیر، پیکره‌های تراشیده توسط انسانهای نخستین، غزلیات حافظ،... با تمام تغییراتی که بشر از آن زمان تا امروز داشته هنوز از گنجینه‌های زیبایی محسوب می‌شوند. پس احتمالاً شکلی از زیبایی وجود دارد که ریشه در تاریخ بشر دارد، اگر زیبایی را نتیجه‌ی یک‌ نوع حس همدلی با اثر و آفریننده‌ی اثر بدانیم، می‌شود گفت نوع همدلی که ما ایرانی‌ها با سعدی داریم برمی‌گردد به ریشه‌های قومی و نژادی و ناخودآگاه جمعی ما و یا همدلی ما با تصاویری که از انسان‌های نخستین بر دیواره‌ی غارها مانده و ما آن‌ها را زیبا می‌یابیم، برمی‌گردد به نیاکان نئاندرتال ما. 
به عقیده هیوم زیبایی در توازن است. یعنی همین که اجزای یک مجموعه در تعادل و ارتباط و توازن با هم باشند آن پدیده زیبا محسوب می‌شود.

درست کار کردن یک مجموعه و در نتیجه مفید فایده بودن آن دلیل زیبایی است.
برای من این نکته‌ی مهمی است. یعنی فکر می‌کنم این همان چیزی است که باعث می‌شود گاهی آن چیزی را که عموم زیبا می‌دانند، زیبا نبینم.
این حالت به خصوص در زندگی مدرن بیشتر خودش را نشان می‌دهد چهره‌هایی که اثر جراحی پلاستیک متعدد و غیرمتعارف در خود دارند، پوشش‌هایی که هر فصل مد و همه‌گیر می‌شود، موسیقی همه‌پسند، هنر دم‌دستی، حتا سلیقه‌ی آدم‌ها در روابط تنانه، این‌ها همه از این جهت برای من نازیباست که از شکل طبیعی و اولیه آن «چیز» فاصله می‌گیرد، یعنی تبدیل می‌شود به چیزی که من نمی‌دانم فایده‌اش چیست. در واقع برای من لذت وقتی معنا دارد که آن «چیز» مفید هم باشد، مثلاً سینه‌های سیلیکونی نمی‌تواند برای من لذتبخش باشد، نه فقط از این جهت که یک زن غیرهمجنسخواه هستم، بیشتر به این سبب که نمی‌دانم فایده‌ی سیلیکون‌ها چیست یا عضلات متورم از هورمون تن‌های مردانه حسی را در من ایجاد نمی‌کند، موسیقی بهنام بانی من را سر ذوق نمی‌آورد چون فایده‌اش را نمی‌دانم و توازنی در بسیاری از اشعار امروزی نمی‌بینم. با این همه نمی‌توانم با قطعیت بگویم این چیزها زشت است.

چون همان‌طور که هیوم می‌گوید عینیات از صافی ذهن من عبور می‌کند و در ذهن من معنا می‌شود. همان‌طور که خیلی‌ها نامهربون فتانه را ترجیح می‌دهند به شنیدن اپرایی با صدای جویس دیدوناتو. با این مثال نمی‌خواهم کسانی را که چنین سلیقه‌ای دارند کوچک بشمارم، فقط می‌خواهم دو سر یک طیف را نشان بدهم، اگرنه که یکی از عوامل درک زیبایی، شرایط موجود است. این که در یک جشن عروسی ایرانی مهمان‌ها بخواهند با خانم فتانه قر بدهند بسیار طبیعی است و از قضا اگر در آن گیرودار سمفونی بتهون اجرا شود، آن زیبایی حقیقی تبدیل به بدلی کاریکاتور مانند از خودش می‌شود. از این جا می‌شود به نکته‌ی دیگری هم رسید که به خاطرم نیست در کتاب هیوم به آن اشاره‌ای شده یا نه، و آن اصالت «چیز» زیباست. منظورم از اصالت این‌جا تنها تاریخچه‌ و قدمت امر زیبا نیست، بلکه در جای درست بودن آن است. قاب‌های عظیم چوبی، پرده‌های فاخر با حاشیه‌ی سوزن‌دوزی، مجسمه‌های عظیم از هیکل‌های انسانی وقتی در خانه‌های شصت، هفتاد متری محبوس می‌شوند، اشاره‌ای مضحک و طنزآمیز در خود دارند. و شکوه و عظمتشان تنها باعث دست و پاگیر شدن و محدودیت حرکت در فضا می‌شود. همین را می‌توان به اندام انسانی هم نسبت داد. کمرهای خیلی باریک با باسن‌های خیلی پهن، ران‌های بزرگ در نسبت با مچ‌های باریک، بینی‌های بسیار کوچک در صورت‌هایی با لب‌های پهن، این همه چون در تناسبی درست با هم قرار ندارند، چهره‌ای کاریکاتوری از زیبایی را نشان ما می‌دهند.


در ادامه هیوم به موازات واکاوی معنای زیبایی و قدرت درک و تشخیص آن (ذوق) به موضوع تراژدی می‌پردازد. او معتقد است تراژدی وقتی زیباست که اجزائش در تناسب و توازن باشند. تراژدی اگر عریان باشد و شدتش بیش از تحمل آدمی دیگر زیبا و تامل‌انگیز و تاثیرگذار نخواهد بود و وارد مرحله‌ی از زشتی و شناعت می‌شود و در نهایت باعث می‌شود انسان حساسیتش را نسبت به زشتی‌ها از دست بدهد. اتفاقی که در دنیای امروز دچارش هستیم. همان‌طور که زیبایی دچار شکلی از ناموزونی شده، شکل زشتی هم تغییر کرده، اگر پیش از این دیدن سر بریدن حیوانی ناراحت‌کننده بود، حالا ویدیوهای سلاخی انسان‌ها در قالب خبر یا چیزی جالب و شگفت‌انگیز دست به دست می‌شوند. گویا همان‌طور که زیبایی محصول و تحت تاثیر زمانه‌ی خویش است، مفهوم زشتی هم هر دم تغییر می‌کند و انسان هر بار حساسیتش را نسبت به مفاهبم گذشته از دست می‌دهد و چیزی جدید برای تحریک احساساتش می‌خواهد. در این نگاه دچار یک جور خودبینی هم هستیم، یک نوع تفرعن جاهلانه که خیال می‌کنیم همیشه دیگران هستند که دچار بلا و مصیبت می‌شوند، چرا که ما ناظران تراژدی هستیم، ناظران زشتی در قاب رسانه.

این زندگی من است


نشسته‌ام روی مبل، پاها روی پا انداخته، تلویزیون روی شبکه‌ی من‌وتو وق‌وق می‌کند. پدرم دارد کفش گل‌آلود پسرم را توی حمام می‌شوید، مادرم پشت میز گرد چوبی نشسته، اگر نبود حالا من نشسته بودم آن‌جا و داشتم تق‌تق روی دکمه‌های کی‌برد لپ‌تاپم می‌کوبیدم. شاید هم نه، شاید حالا افسرده و دلتنگ دراز افتاده بودم روی تخت و خیره به سقف بودم و حتا اشک می‌ریختم. حالا اما نشسته‌ام روی مبل، پا روی پا انداخته و گوشی به دست تایپ می‌کنم. بدون تمرکز، بدون این که خودم را در سکوت غرق کنم، بدون این که بشود غصه‌ها و آرزوهایم را بچینم جلوی چشمم. 

 

نشسته بر مبل، پا روی پا انداخته
بهار آمده، هوا این جا که من هستم سرد است، آسمان شبیه زمین‌های آسفالتی کهنه، خاکستری و سنگین است. پریشب خواب دوست قدیمی را دیدم. خواب دیدم یک جایی هستیم که نمی‌دانم کجا بود، انگار استانبول نبود، انگار خانه‌ی او بود در تهران، بچه‌ها هم بودند، انگار بودند، بعد چند برگ کاغذ دست دوست قدیمی بود، مثل پرسش‌نامه، مثل فرم‌های شخصیت‌شناسی، انگار مال آدم‌های مختلف، اولین برگ مربوط به من بود، فهرستی از خصائل آدم‌ها، مثبت‌ها و منفی‌ها، من دیدم که جلوی ستون مثبت‌ها نوشته برون‌گرا و پذیرنده... یا چنین چیزی، چیزی که معنای خوبی داشت مثل آدم بذله‌گو و گشاده‌رو. بعد چشم چرخاندم تا ببینم قسمت منفی‌ها چی نوشته، چیزی ندیدم، برایم مهم بود که بدانم، ندانستم.
صبح که بیدار شدم، دیروز صبح دیدم دلم برایش خیلی تنگ شده، خیلی زیاد، بعد فکر کردم او هیچ وقت راز نگه‌ دار نبود، من بودم؟ نه خیلی. ما زیاد درباره‌ی دیگران با هم حرف می‌زدیم. و آیا با دیگران هم درباره‌ی خودمان (آن دیگری) حرف می‌زدیم؟ گاهی. من گاهی، شاید می‌خواهم زیادی منصف باشم، شاید غیر از اوقاتی که از او دلگیر بودم در غیابش، آن هم تنها در مورد چیزی که بابتش حالم گرفته بود، چیزی نمی‌گفتم، نمی‌دانم، موضوع باریکی است، چیزهایی که ما به عنوان گله از دوستی پیش دوستی دیگر می‌گوییم  ممکن است جزو اسرار او باشد، مرزهای او باشد، چیزی باشد که عبور از آن مساوی باشد به شکستن شخصیت او. 
به هر حال، با همه‌ی این چیزها، من دیدم دلم برایش خیلی تنگ شده، چیزهایی بود که من فقط به او می‌گفتم، درباره‌ی رابطه‌های حقارت‌بارم، چیزهای ناراحت کننده‌ی وجودم، آت و آشغال‌های ذهنم، حالا اگر بود هم چیزهای زیادی داشتم تا برایش بگویم، چیزهایی که به هیچ کسی نگفته‌ام، دوست داشتم حالا بود و من می‌رفتم خانه‌ی جدیدش که حتماً یک گوشه‌ی گرم و نرم دارد که بشود ولو شد و آن جا حرف زد و گریه کرد، مثل اتاق اعتراف. دوست قدیمی من استاد دکوراسیون داخلی است به شیوه و سبک ‌خودش، ای کاش که این همه تند و تلخ و دور از واقع نبود.
دیروز دلم برایش خیلی تنگ شده بود، رفتم توئیترش را خواندم و بعد یک رشته توئیت دیگر و دیدم چه خبر است، چه قدر پوچ، چه قدر خشمگین، دیدم دوست قدیمی همچنان هر کاری که می‌کند یک لگدی هم به من می‌اندازد، به من که دیگر نیستم، که قاعدتاً باید در سرش تمام شده باشم، ( او در سر و جان من  تمام نشده، تمام نمی‌شود، دوستم بود) باز دیدم چه گره خورده در کلافی درهم برهمند، نه فقط دوست من، کل آن اوضاع، آن حلقه‌ای که من میانشان می‌چرخیدم و می‌خواندمشان، خیلی دچار خودشان بودند. بعد دیدم هنوز دلتنگم اما دلتنگی برای دوست داشتن کافی نیست. حتا دوست داشتن هم برای دوست داشتن کافی نیست.
 
دوست داشتن برای دوست داشتن کافی نیست
یک جایی هست که عشقِ آسان دچار دست‌انداز مشکل‌ها می‌شود، آن وقت است که دوست داشتن برای پیش‌بردن رابطه کافی نیست. این نظر من است که شاید درست نباشد، برای من این جور پیش رفته، به خصوص در این قصه‌ی آخری که میان خطوطش دست و پا می‌زنم. یک جایی رسیدیم که به هم‌دیگر گفتیم بیا برویم کمی توی غار خودمان، برویم فکر کنیم ببینیم باید چه گلی به سرمان بمالیم. حالا رفته‌ایم که فکر کنیم، از دیشب، گفتیم شب به خیر و حالا مثلاً داریم فکر می‌کنیم، من نمی‌دانم باید درباره‌ی چه فکر کنم، من توی شلوغی نمی‌توانم فکر کنم، من دلم تنهایی می‌خواهد تا بروم روی تخت دراز بکشم و به سقف نگاه کنم و فکر کنم. 

فکر کردن
فکر کردن برای من شبیه انتظار کشیدن است. من اگر بخواهم فکر کنم فقط خاطراتم را مرور می‌کنم، به جای این که به بعد نگاه کنم، به قبل فکر می‌کنم. به فرودگاه، به انبوه آدم‌های غریبه و بعد ناگهان آن خنده‌ی درخشان و آن روزها که خیلی دور نیستند اما دور به نظر می‌رسند چرا که زمان را نه منطق ساعت و لحظه، که احساسات انسان است که معنا می‌دهد. 
...
کاسه‌ی سرم لبریز از کلمات است اما حالا ناتوانم از نوشتن، خلوت ندارم، عادت هم ندارم توی موبایل بنویسم، اوضاع بیرون و درونم هم چندان رو‌به‌راه نیست، بی‌نشاط بهاری است اما با همه‌ی این‌ها یک چیزی را خوب می‌دانم و آن چیزی که می‌دانم آن قدر شگفت‌انگیز است که خودم

هم نمی‌توانم باورش کنم و آن قدرت عجیبی است که همیشه به موقع از درونم بیرون زده و دستم را گرفته و نگذاشته که در سیاهی خودم فرو بروم، می‌دانم که به هر نحوی شده خودم را از این اوضاع می‌کشم بیرون، از این سیل که همه چیز را دارد می‌بلعد، نمادین نیست، واقعیت است، غم روی همه‌ی لحظاتم سایه انداخته، مثل همه‌ی آدم‌های دور و برم، همه که غمگینیم حتا وقتی حرفش را نمی‌زنیم، حتا وقتی چیزی دیگر را بهانه می‌کنیم تا لگدی بپرانیم یا لعنتی بفرستیم یا چیزی را خراب کنیم، این‌ها همه عواقب آن اندوه بزرگ است که دچارش هستیم و من تنها نیازمند آن دست نیرومندی هستم که باز باید از سینه‌ام بیرون بزند و من را در آغوش بگیرد.