بلند فکر کن
گویا صبر نتیجه داد. دور که میایستم فرصت میدهم تا آدمها خودشان را نشان بدهند. دور که میایستم تصاویر روشن و بزرگ و واضح میشوند. وقتی صورتم را فرو میکنم توی سینهاش جهت نگاهش را نمیبینم، سرم پر میشود از بوی توتون و نارگیل و گیج میشوم و خیال میکنم بدون این بو و این گرما و این ضربان، همهی دنیا متوقف میشود. انگار حیات همهی هستی به وجود همین تن کوچک نحیف بسته باشد. وقتی تنم را میچسبانم به تنش، میشویم یک تن و این قلب واقعیت است، چرا که ما دو تن، زاده شدهایم و همینطور هم از دنیا خواهیم رفت. در سکوت و فاصله خرد و امنیتی است که مرا زنده نگه میدارد. در سکوت و فاصله میتوانم خودم را هم تمام قد ببینم، صدای خودم را بشنوم و با دستهای باز، بدن رها، پاهای دوان، حرکت کنم. در چسبندگی ترس از دست دادن هست، در فاصله تصاویر دقیق بزرگ و روشن، با درک جزئیات.
فکر میکنم صبر نتیجه داد، حالا دیگر لزومی ندارد مدام توی سرم بپرسم دوستم دارد، دوستم ندارد؟ وقتی من عقب میکشم و او پیش میراند معلوم است کجای کاریم. در فاصله دیگر لازم نیست فکر کنم نکند این در خود فرو رفتن و سکوت نتیجهی قهر باشد یا که ناامیدی از این که من طناب و نردبانش نخواهم بود. در سکوت و فاصله هیچ چیزی آن قدر که در چسبندگی شخصی و تنگ و کوچک است، محدود و مبهم نیست. در فاصله هر تن داستان خودش را دارد، شادیها و غصههای خودش را، فرادا، نامربوط به دیگری. من مسئول و غصهخور مشکلات تن دیگر نیستم. میتوانم ببینم، بشنوم، اگر شد اعتماد کنم و کمک کنم. در فاصله همه چیز آهسته و پیوسته حرکت میکند، در فاصله حتا دل کندن و بریدن و دورتر شدن هم درد و خونریزیاش کمتر است. چه که به این باور رسیدهایم زندگی و مرگ ما به خودمان بسته است. کمی ناجور، کمی خودخواهانه، کمی زیادی واقعی به نظر میرسد. بله این جوری خوشگلیهای داستانهای عاشقانه را ندارد. قلبهایی که از شدت هماهنگی گویا در یک سینه میتپند. چشمانی که به یک نقطه خیره شدهاند و تنها مرگ ما را از هم جدا میکند... در فاصله از این خبرها نیست. واقعیت رتوش شده و درخشان نیست. از این جهت شاید خالقمان هم ریز ریز بخندد و بگوید "شرمنده". واقعیت مثل تنی است که رفته رفته پیر میشود، چربیهای اضافه، لک و پیس، جای زخم و زیل، اما گرم و زنده. آن چیزی که همیشه ماناست واقعیت است، هیچ وقت نیست و نابود نمیشود و وجودش وابسته به وجود هیچ چیزی نیست، مستقل و قائم به ذات، از وجودی به وجودی و از ناموجودی به ناموجودی در جریان است و جا به جا میشود. فکرش را که میکنم میبینم واقعیت خیلی بزرگ است، واقعیت توی آغوش من جا نمیشود، واقعیت توی آشپزخانهی خانهی خیابان اویگار جا نمیشود. واقعیت به سبکی خواب نیست که با هر موجی آشفته شود، از جا بپرد، بنشیند لب تخت و سرش را میان دستهایش بگیرد یا که بغلتد و آن تن گرم دیگر را در بر بگیرد. واقعیت محکم سر جای خودش نشسته و راه خودش را میرود چرا که همهی راهها به او ختم میشود.
با این همه آیا واقعیت بدون رویا زنده میماند؟ واقعیت محض، واقعیت با خلوص صددرصد، واقعیت در دنیایی که هیچ رویایی نیست معنا دارد؟ یا واقعیت هم مثل هر چیز دیگری در این جهان با بدلش معنا میشود؟ واقعیت هم از رویا تغذیه میشود و سمت میگیرد؟ یا که واقعیت چیزی از پیش نوشته شده است؟ تعیین شده و بیتغییر؟ واقعیت و نه حقیقت، تحت تاثیر ما نیست؟ در دست ما شکل نمیگیرد؟ هیچ از آرزوهای ما رنگ نمیگیرد؟ صلب و قالب گرفته است؟ یا که به محض آن که در فاصلهی مناسب قرار میگیریم و میبینیمش جانی تازه میگیرد؟ میجنبد و مثل جنینی در تنی زنده رشد میکند و تاثیر میگیرد و تربیت میشود؟ آیا ما میتوانیم واقعیت را ورز دهیم، شکل دهیم و به رویاهایمان نزدیکش کنیم؟ آیا هر واقعیت این استعداد را دارد؟ یا هر رویایی توان نزدیک شدن به تصویری واقعی را؟
پاسخ این چیزها را دقیق نمیدانم. فقط یک چیز را کم و بیش میدانم و آن این که هر جور حساب کنیم به عقل نزدیک است که بتوانیم فاصلهمان را با پدیدههای اطرافمان حفظ کنیم. هر جور حساب کنیم نزدیکبینی یا دوربینی بیش از حد آدم را گم و گیج میکند. حالا این همه را گفتم این را هم بگویم که حتا من که این همه عقل کل و همه چیزدان هستم، از این جهت عدل همین امروز به این نتایج درخشان رسیدم که صبح را با صدای خنده و تصویر روشن کسی شروع کردم که خیال من است، رویای کوچک قشنگ من است و من او را چسبیده به خودم و غرق در او میخواهم (حالا نه به این غلظت، گاه توی نوشته آدم خیال میکند یک چیزی را خیلی میخواهد اما این بیرون آدم این همه هم تحت تاثیر نیست). و فکر میکنم رسیدن به این خوشی کوتاه نتیجهی رعایت فاصلهی ایمنی است. یعنی انگار من واقعیت را از این جهت میجویم و رعایت میکنم که در نهایت به خیالم برسم. گویا راه خیال من از خارزار واقعیت میگذرد. و واقعیت تنها وقتی برایم عزیز است که لحظهای از خیال من را در خودش داشته باشد.