این زندگی من است


پسرم دارد توی اتاقش درس می‌خواند. فردا صبح امتحان دارد و ترامپ امروز می‌خواسته به ایران حمله کند و بعد پشیمان شده. من روی کاناپه نشسته‌ام، پاها روی میز و به صداهای بیرون گوش می‌دهم، همسایه‌ی پایینی دارد با مهمان‌هایش خداخافظی می‌کند، صدای خنده و بعد تک بوق خداحافظی و ترامپ می‌خواسته امروز به ایران حمله کند و بعد پشیمان شده.
چه ساده، آن قدر که آدم از ترس خنده‌اش می‌گیرد، نه از ترس جنگ و نیستی، از ترس هستی، از ترس این چیزی که هست، که هستیم.

نوشتن برای کاتیا


کاتیای عزیزم سلام. امروز باید برای تو بنویسم. باید بسیار با تو حرف بزنم بدون رعایت هیچ چیزی. بدون مکث بدون این که فکری بکنم بدون این که بخواهم علامات سجاوندی را رعایت کنم یا هر آداب و ترتیب دیگری. امروز بسیار نیاز دارم با تو گفت‌وگو کنم. امروز می‌خواهم تو هم با من حرف بزنی. کاتیا دیشب خیلی بد خوابیدم. احساس کردم دارم از دل‌تنگی می‌میرم. قلبم چنان می‌تپید که یادم نیست هیچ وقت در زندگی‌ام این‌طور متوجه ضربان تندش شده باشم. چند ثانیه انگار فشار خونم بالا رفته بود قلبم بوم‌بوم می‌کرد و می‌توانستم حتا تپش‌های تندش را بشمرم و بعد از چند ثانیه آرام شد. شاید فقط پنج‌، شش ضرب بود که تند شد و شاید این همه پنج ثانیه هم نکشید، نمی‌دانم اما آن لحظه احساس کردم قلب بی‌چاره‌ام با من در گفت‌وگوست. کاتیا من خیلی خیلی دل‌تنگ او هستم، خیلی خیلی دل‌تنگش می‌شوم. اصلاً نمی‌دانم چه طور می‌توانم این دوری را تحمل کنم. گاهی دوست دارم بمیرم و نباشم تا این رنج را تحمل کنم. این چیزها را به خودش نمی‌گویم. نمی‌شود گفت و خودت تمام دلایلش را می‌دانی. مهم‌تر از همه این است که نباید کسی را که با او در رابطه‌ای دستپاچه کنی. بعد همین دیشب میان همین دلتنگی و سردرد و خستگی تا نمی‌دانم کی داشتم سناریوهای چرند توی سرم می‌چیدم، هزار دلیل می‌آوردم که او من را دوست ندارد، حالا هزارتا که نه، اما مثلاً چهار، پنج دلیل می‌آوردم که دوستم ندارد و سه، چهار دلیل هم می‌آوردم که دوستم دارد، یعنی همیشه یکی عقبم، همیشه "دوستم ندارد" پیش می‌افتد. زنی هستم چهل‌وهفت ساله. باید این را خیلی با خودم بگویم. کاتیا ظاهر را هم‌چنان حفظ می‌کنم. کم و بیش، به‌تر از گذشته البته، خیلی به‌تر، اما گاهی کم می‌آورم. مثلاً دیروز طاقتم طاق شد و گفتم دلم برایت تنگ شده و او گفت که من هم همین‌طور، من هم دل‌تنگم. گفتم واقعاً و گفت واقعاً و گفت که این‌ها احساسات انسانی است و طبیعی است. اما من گاهی خیلی خسته‌ام از کار و از فکر این که بعد از بازنشستگی چه کنم و گاهی دلم می‌خواهد داد بزنم. 
این را که گفت، این فعل "داد زدن" را نمی‌دانستم، یعنی نمی‌فهمیدم چه می‌گوید، بعد او توضیح داد که یعنی با صدای بلند حرف زدن.  
خنده‌دار است، میان حرف‌هایمان باید کلمات را برای هم توضیح بدهیم. بیش‌تر او برای من. عجیب است که این تحمل را از کجا آورده که خرج من کند. 
آن چه گفتم و شنیدم این‌ها بود و این‌ها را باید این جا دقیق بنویسم و به تو بگویم، اگرچه که تو خودت همه‌ی این‌ها را می‌دانی، اگر چه که تو خودت همیشه با من هستی و حواست به من هست و مثل من نیستی که خیلی وقت‌ها فراموشت می‌کنم و فقط وقتی خیلی به سختی می‌افتم می‌آیم خودم را پرت می‌کنم توی بغل تو تا به سرم دست بکشی. کاتیا تو مادر، خواهر، دوست، در من و خارج از من هستی و من از تو ممنونم. این همه که طاقت آورده‌ام و توانسته‌ام زندگی‌ام را پیش ببرم و زیبایی‌ها را ببینم تو باعث شدی. حالا هم کاتیا این چیزهایی که می‌دانی را باز پیش تو می‌گویم تا به من کمک کنی، یعنی انگار نشسته باشم کنار تو، سرم را گذاشته باشم روی شانه‌ی تو و تو دست‌های آبی پر رگت را بکشی بر سر من و من برایت بگویم چه شده و تو فقط گوش نکنی، ساکت نمانی، به من بگویی چه شده، برای من خودم را باز تعریف کنی و به من بگویی چه کنم. کاتیا کاتیا دل‌تنگی من را نمی‌کشد، بله می‌دانم، دل‌تنگی فقط باعث می‌شود من بیشتر کار کنم، بیش‌تر بنویسم، بیش‌تر نقاشی کنم، همین زندگی کوچک را یک جور به‌تری بخواهم پیش ببرم چون دل‌تنگی من را امیدوار می‌کند، امیدوار به دیدار می‌شوم.

..
.  
کاتیا شاید زندگی همین باشد. همین که هر بار بچرخم ببینم چی را بهانه‌ی چی می‌کنم و بعد آن بهانه را از خودم بگیرم تا به اصل موضوع برسم. انگار آدم یک جوری زندگی خودش را عریان کند تا به ذات هر چیزی برسد. چیزی که من می‌خواهم همین است، رسیدن به موضوع اصلی، آن چیزی که به خاطرش به دنیا آمدم.  
بگذریم، با شعار دادن از حرف اصلی‌ام نمانم. با حرف زدن از "موضوع اصلی" از موضوع اصلی دور نشوم. کاتیا باز باید پیش تو اعتراف کنم که دوست داشتن او همه‌ی زندگی‌ام را تسخیر کرده. اگر می‌خواهم به او فکر نکنم، اگر می‌خواهم هر لحظه نگویم که چه قدر می‌خواهمش، اگر می‌خواهم خوددار باشم در برابرش، همه‌ی این پرهیز‌ها و صبوری‌ها که گاهی خون به جگرم می‌کند، این‌ها برای نخواستنش نیست، برای خیلی خیلی مدام خواستنش است. البته وقتی این جا برای تو می‌نویسم و باز به خودم نگاه می‌کنم انگار اوضاعم به این بدی هم که می‌گویم نیست. انگار این همه هم حالم خراب نیست یا حال خرابم شاید برای چیز دیگری باشد. کاتیا حالا فکر می‌کنم نکند این همه مدام او را در سر داشتن به خاطر دور بودن از فرزندم باشد.

یعنی من یک دلتنگی خیلی عمیق را، یک ترس از دست دادن خیلی بزرگ را دارم به زبان دیگری ترجمه می‌کنم یا روی چیزی دیگری فرافکنی می‌کنم. نمی‌دانم. واقعاً نمی‌دانم این هست یا نه. اما می‌دانم که دوری از فرزندم یک چیز عجیبی است که نمی‌توانم درکش کنم، نمی‌توانم تحلیلش کنم، نمی‌توانم به آن فکر کنم و نمی‌توانم به آن فکر نکنم.  
راستی این را هم بگویم که دیروز فرزند ارشد خودش تماس گرفت. البته تو که می‌دانی اما من این جا برای تو می‌گویم تا یادم بماند. تلفن کرد تا بپرسد چه طور ماکارونی درست می‌کنند. خیلی هم حرف زد. درباره‌ی خانه و زندگی‌اش هم گفت. گفت که خوابگاه بزرگی دارد که این طور و آن طور است اما لای کلماتش فکر کنم که شنیدم، یعنی نه که گفته باشد اما انگار معنی حرفش این بود که حالا که با دوستانش هم‌خانه نیست، انگار تنهایی سختش باشد و راستش کاتیا من خوش‌حال شدم، چون به نظرم آدمی که تنهایی آزارش ندهد یک چیزی کم دارد، یعنی آدمی باید بفهمد که به آدم‌های دیگر نیاز دارد، به معاشرت، به زندگی، به گفت‌وگو با آدم‌های دیگر نیاز دارد. آدم نمی‌تواند منجمد و جدا مانده خودش را قرنطینه کند.  
فرزند ارشد چیزهای خنده‌داری درباره‌ی ماکارونی پرسید، روش‌های عجیب ابلهانه برای پختن ماکارونی با سیب‌زمینی، مثلاً این که سیب‌زمینی را خام و به قول خودش دیسکی ببرد و بریزد لای رشته‌هایی که بلد نبود آن‌ها را هم چه کند. یعنی چگونگی آن مرحله‌ای که رشته‌ی ماکارونی بسته‌بندی شده‌ی خشک و شکننده به نوارهای باریک نرم و خمیری تبدیل می‌شود را بلد نبود. بعد این یکی پسرم وسط حرف‌مان هی می‌پرید و توضیح می‌داد یا که می‌گفت تو یوتیوب همه‌ی این‌ها هست. اما هم من و هم او و هم آن یکی می‌دانستیم که ماکارونی بهانه است. یعنی فکر کنم که چنین بود.  
کاتیا این را هم بگویم و بروم. باز با خودم یک قرار بیست‌ویک روزه گذاشته‌ام. امروز روز اول است. بعد باز با هم حرف می‌زنیم، تو هم با من حرف بزن کاتیا.

مکاتبات

 دلم برایت تنگ شده. هر روز برایت می‌نویسم. گاهی مخاطب نوشته‌هایم تو هستی و گاهی نوشته‌ها درباره‌ی توست. گاه "به تو" و گاه "از تو"  
حالا هوا یک طوری است که باید برای تو بنویسم. برایت بنویسم که دلم راه رفتن با تو را می‌خواهد. راه رفتن میان مغازه‌ها و آدم‌ها و کافه‌ها و خیابان‌ها و بعد یک گوشه‌ایی نشستن و چای نوشیدن. یک قهوه‌خانه‌ای که روی نعلبکی‌هایش تصویر پینه‌دوزهای سرخ کوچک خوش‌حال داشته باشد. عزیزم، می‌ترسم دنیا یک جوری شود که دیگر نتوانم تو را ببینم، مثلاً می‌ترسم جنگ شود و دیگر هیچ هواپیما یا قطار یا اتوبوسی نباشد که من را به تو برساند. می‌ترسم راه‌هایی که من را به تو می‌رساند بسته شود. می‌ترسم نتوانم صدای تو را بشنوم و تو نتوانی عکس‌های استانبول زیبا را برایم بفرستی و تو نتوانی نقشه‌ی جایی را که هستی روی گوگل مپ برایم بفرستی تا من بروم و در خیالم توی نقشه قدم بزنم و به در و دیوار شهر نگاه کنم. عزیزم چه روزهایی در انتظار ماست؟ یعنی ممکن است ما این قدر بدشانس باشیم؟ یا این که شاید باید یک جور دیگری به زندگی نگاه کرد؟ باید خوش‌بین بود و امیدوار و از همه مهم‌تر شکرگزار برای آن چه تا حالا نصیبمان شده. برای ساعت‌هایی که با هم روی کاناپه نشستیم و تو تخمه شکستی و من کتاب خواندم و تو پرسیدی که موضوع کتاب چیست؟ برای ساعاتی که تو پاهایت را روی میز گذاشتی و سیگار دود کردی و تلویزیون نگاه کردی و من تو را نگاه کردم، برای آن لحظه که تو گلدانمان را پشت پنجره توی تراس گذاشتی و من به پرده‌های سفید تور خیره ماندم، برای وقتی که آمدی توی آشپزخانه و گفتی می‌خواهی کمک کنی، برای وقتی که لباس خاکستری که رزهای درشت صورتی داشت را تن کردی و به آینه نگاه کردی، برای وقتی که من آن پرسش لوس تکراری را کردم و تو گفتی دوستت دارم چون قشنگ می‌خندی و انسان خوبی هستی و غذاهای خوش‌مزه درست می‌کنی، برای دلایل ساده‌ی دوست داشتن و خوشی‌های کوچک باید شکرگزار باشیم.     
دلم برایت تنگ شده  
از این جمله حالا دو ساعتی گذشته. این جمله را نوشتم و بعد از پشت میز پا شدم و رفتم شام پسرم را آماده کردم و چای نوشیدم و تلویزیون دیدم. چه دیدم؟ یک سریال به درد نخور ترکی. تازه این را که من دیدم از سریال‌های خوب شماست، خودمانیم اما صنعت سریال‌سازی‌تان خیلی داغون است. واقعاً خسته نمی‌شوید از این همه داستان‌های بی‌سروته تکراری؟ این عشق‌های آبکی توی فیلم‌های‌تان کی دلتان را می‌زند؟ راستش توی سینما هم غیر از آن بیلگه جیلان دیگر کارگردانی که سرش به تنش بی‌ارزد ندارید. از این جهت باید بگویم اوضاع ما باز خیلی به‌تر است. گرچه تلویزیون ما هم به قدر مال شما فاسد و کثافت است و آدم معروف‌هایش کارهایی می‌کنند و حرف‌هایی می‌زنند که آدم جای آن‌ها خجالت می‌کشد. سینمای‌مان هم که کم و بیش به اشغال رانت‌خوارها و پول‌شوها درآمده. یعنی یک جورهایی اوضاع کشورهای‌مان شبیه هم است. منتها کشور شما از مال ما کافه‌های خوشگل‌تری دارد و لباس‌های آدم‌هایش رنگارنگ‌تر است. حالا از این‌ها بگذریم. از دنیای بیرون بگذریم. برویم پناه بگیریم توی چهاردیواری خودمان، خانه‌ی تپه‌ی خرگوش‌ها، جایی که می‌شود صبح تا شب تلویزیون روشن باشد و ترک‌ها و قبرسی‌ها آن تو تا ابد با هم مسابقه بدهند. بدوند دنبال هم، بپرند توی لجن، بیایند بیرون، تکه‌های بزرگ سنگ را جا‌به‌جا کنند و تن‌های ورزیده‌ی آفتاب سوخته‌شان را نشان ما بدهند. 
 
خیلی چیزها هست که می‌خواهم برایت بگویم. اما وقت نوشتن ذهنم آشفته می‌شود، تمرکزم را از دست می‌دهم. می‌دانم نامه‌ام را نمی‌خوانی، سعی می‌کنم چیزهایی از این نامه را به زبان خودت برایت بگویم. فهمیده‌ام پیام‌های صوتی را خیلی دوست داری. منتظر می‌مانی و تا فایل صدا دانلود می‌شود دوتا تیک آبی می‌خورد کنارش. می‌دانم که وقتی صدایم را می‌شنوی بیش‌تر دلتنگ می‌شوی. اما نمی‌دانم تا کی دلتنگ می‌مانی؟ تا کی دوستدار می‌مانی؟ تا کی زور ما به جغرافیا و فاصله و هزینه‌ی سفر می‌چربد؟ تا کی من می‌توانم این جا را بگذارم و بیایم آن جا؟ تا کی قصه‌ی ما کش می‌آید و چه طور به سر می‌رسد؟ 
امروز گفتی به چیزهای خوب فکر کن تا چیزهای خوب پیش آید. اما قبلش گفتی چیزی معلوم نیست، گفتی هیچ چیز این زندگی معلوم نیست و بعد از زندگی خودم برایم مثالی زدی گفتی که پسرت سال‌ها پیش تو بود و بعد یک روزی رفت و این همه دور شد.  
 ...
عزیزم حالا تو هم می‌دانی که فقط نوشتن نجاتم می‌دهد. ترسم را از زندگی می‌ریزد. من را در آغوش می‌گیرد. این، یعنی اینی که این وقت هستم، وقتی می‌نویسم. وقتی در خودم فرو می‌روم. فقط همین جا، درون خودم امن هستم، این جا هیچ کس دیگری نیست. حتا عزیز‌ترین کسانم. حتا فرزندانم. این جا درونم فقط خودم هستم. نشسته‌ام، دست‌ها را قفل کرده‌ام دور زانویم به "هیچ چیز" فکر می‌کنم. به آن خالی تاریکی که روی پیشانی‌ام دارم.

و این به من آرامش می‌دهد. مثل مرگ است. امنیت مرگ را در خودش دارد. بی‌خیالی مرگ، بی‌نیازی مردگان، شجاعت کسی را که هیچ چیزی برای از دست دادن ندارد، حتا جانی ندارد تا برایش نانی بخورد. بی‌چیزی محض عین ثروت است. میل زیادی به نبودن دارم. این لحظه، میل زیادی به نبودن دارم آن قدری که اگر دقیق شوم و ساکت بمانم می‌توانم بروم لب پنجره بایستم و از طبقه‌ی سوم خودم را پرت کنم بدون این که از درد له شدن بترسم. بدون این که ترس از ارتفاع بیاید سراغم. مثل وقتی است که شیشه‌ی ماشین را پایین می‌دهم و باد با فشار می‌خورد توی صورتم و نفسم را می‌برد. آن لذت ترسناک نفس رفتن را دارد. انگار سوار ترن هوایی شده باشی و از شیبی تند لیز بخوری و از هیجان و ترس آمیخته به خوشی جیغ بکشی. راستش ته‌ته وجودم یک جایی هست که خیلی ترسیده، خیلی خسته است، خیلی نگران فرزندانش است، خیلی از نداشتن و نرسیدن و از دست دادن می‌ترسد. از آن حوالی رد نمی‌شوم، حرفش را نمی‌زنم چون مدتی است یاد گرفته‌ام قوی باشم یا قوی به نظر بیایم. از وقتی تو را شناخته‌ام و پیش تو خودم را شجاع و نترس و امیدوار جا می‌زنم. آن که راه حل همه‌ی مشکلات را می‌داند و یک آچاری دارد که همه‌ی چیزهای خراب را با آن تعمیر می‌کند. مادر، زن، فرزند، همه چیز می‌شود، بلد است باشد، از آن وقت شجاع بودن هم جزو وظایفم شده. از وقتی با تو آشنا شده‌ام زندگی‌های نکرده را می‌کنم، نقش‌های ایفا نشده، آدم‌های نبوده، همه‌ی آن‌ها خواهم بود.  
سه صفحه نوشتم، آشفته. حالا چای می‌نوشم و نقاشی می‌کشم.

این زندگی من است

امروز روز سوم نوشتن رمان است. دارد آرام پیش می‌رود، امروز به‌تر از دیروز بود. حالا هم سه صفحه می‌نویسم و بعد می‌روم کتاب "بخشودن" را می‌خوانم. بعد هم نقاشی می‌کشم. مجسمه‌ی پروست هم خوب پیش رفت، در واقع به شکل عجیبی اسکلتش خوب از آب درآمد، دارم کم‌کم چیزهای جدید بر اثر آزمون و خطا یاد می‌گیرم. امروز کلی بوم خریدم و با توجه به این که سهم رمانم را نوشتم می‌شود تا صبح نقاشی بکشم. فردا باید صبح زود بیدار شوم، می‌روم ساری بیهقی بخوانم. زندگی آرام دارد می‌گذرد. من فرو می‌روم در خودم. چیزهای ناراحت کننده هم هست، همیشه هست. چیزهایی که حالا که فکرش را می‌کنم می‌بینم ارزش فکر کردن ندارند. دیشب و امروز صبح کمی ترسیده و خشمگین بودم، حالا اما نه، اصلاً حالش را ندارم حرفش را بزنم. فهمیده‌ام کافی است به خودم فرصت بدهم تا بعضی چیزها را فراموش کنم یا اثر بعضی چیزها از بین برود. این را می‌دانم، لزوم صبر کردن را می‌دانم اما کم پیش می‌آید این کار را بکنم. 
حالا در خانه‌ام هستم. اما دوست داشتم جای دیگری بودم. نه که خانه‌ام را دوست نداشته باشم، نه که خانه‌ام٬ فرزندم و دوستانم عزیز نباشند اما... یک امای تقریباً بزرگ هم توی زندگی‌ام دارم. یک امایی که جهت و شکل زندگی‌ام را تغییر می‌دهد. یک امایی که بی‌تابم می‌کند، من را می‌ترساند و نگرانش می‌شوم. نگران سلامتی‌اش، نگران این که وقتی خسته می‌رسد خانه چه می‌خورد؟ چه می‌کند؟ یک پاسخ خیلی روشن و منطقی وجود دارد: "تمام این سال‌ها چه می‌کرد؟ باز هم همان کار را بکند." این حرف‌ها خیلی درست است، کامل و سرراست و روشن است اما هر چیز درست لزوماً درست نیست. معنای این جمله را شاید فقط خودم بفهمم. خودم که در موقعیتی نادرست اما درست قرار گرفته‌ام. چه می‌خواهم بگویم؟ شاید می‌خواهم بگویم همیشه منطق پاسخ همه چیز نیست. شاید می‌خواهم بگویم آدمی همیشه همه‌ی جواب‌ها را در آستین ندارد. همیشه هم شادی و موفقیت در درست و دقیق و طبق برنامه و قانون و عادت پیش رفتن اتفاقات نیست. و همیشه هم ترانه‌های زیبا، آواهای خوش، لبخندهای قشنگ، نگاه‌های مهربان، دست‌هایی که روی قلب گذاشته می‌شوند، قسم‌های عاشقانه، جاده‌های حاشیه‌ی ساحل، بوسه‌های خداحافظی در فرودگاه، آغوش‌های پیشواز، پنجره‌ی رو به خیابان اویگار، تپه‌ی خرگوش‌ها، خانه‌ی شمع‌ها و بادکنک‌ها، قصه‌های خوشگل قشنگ، همیشه این‌ها پایان‌های خوش ندارند. همیشه توی این دنیا "همیشه‌‌ای" نیست، "هرگزی"، "تا عمر دارمی"، "تا ابد"، "در تمام خوشی‌ها و ناخوشی‌ها"، ... هیچ قطعیتی نیست و این تنها چیز قطعی این جهان است.

این زندگی من است

 

خانه مرتب است. شام روی گاز دارد می‌پزد. هوا داغ است. دلم برایش تنگ شده. فاصله من را می‌ترساند. گاهی احتمال بیماری از خاطرم می‌رود. امروز خوب پیش رفت، فکر نمی‌کردم بشود، یعنی وقتی روز از ظهر گذشت گفتم تمام شد، کاری هم نکردم جز کتاب خواندن. اما بعد شد که روزم را نجات بدهم. آشپزخانه را مرتب کردم. همیشه همه چیز از آن‌جا شروع می‌شود، هر تغییری، هر بار که می‌خواهم خودم را نجات بدهم باید با تمیز کردن خانه شروع کنم، باید دور و برم مرتب باشد تا احساس کنم خانه خانه است و بعد در آن احساس امنیت حاصل از نظم و عادت می‌توانم کار کنم. ظرف‌ها را شستم و شام را آماده کردم و آمدم نشستم به نوشتن رمانم. این فصل حداقل تا این جا زیاد جالب نشده. لحنش خام است و زاویه‌ی دیدش و زمانش گیج می‌زند اما مهم نیست. واقعاً حالا مهم نیست و فقط موضوع نوشتن است. سهم هر روز را نوشتن و پیش رفتن. بعد برمی‌گردم و کجی‌ها را تا جایی که زورم برسد درست می‌کنم.
ناشرم اصرار دارد زودتر جلد سوم را تمام کنم تا کار را به چند زبان ترجمه کنند. به چند زبان! انگار دارم درباره‌ی کتاب کسی دیگر حرف می‌زنم. مثل وقتی که خودم را توی آینه نگاه می‌کنم. بعضی وقت‌ها می‌شود که تصویر توی آینه زیباست، نمی‌دانم چرا اما گاهی رنگ پوستم مایل به صورتی می‌شود و موهایم به جای این که بخوابد کف سرم درهم و آشفته مثل خطوط سرکشی می‌شود که زیر نور به سرخی می‌زند. آن وقت‌ها انگار دارم به تصویر زنی دیگر نگاه می‌کنم. زنی که جوان است و خنده‌روست و یک شرم بانمکی هم در نگاهش دارد. این وقت‌ها فکر نمی‌کنم این من باشم. تصویر من فقط وقتی مال خودم است که زیر چشم‌ها دو تا پیله‌ی بزرگ دارم و پوستم بی‌رنگ است و موهایم بدحالت و بی‌ریخت می‌چسبد کف سرم.  

صفحه‌ی دومم. چیزی برای گفتن ندارم. چیزی که جدید باشد. نکته‌ای تازه. کتاب «بخشودن» خیلی خوب است اما مثل گذشته نیستم که هر کتابی که می‌خواندم بعد خودم را ملزم ‌می‌دانستم چیزی درباره‌اش بنویسم. حالا برای این چیزها وقت نمی‌گذارم. واقعیت این است که در گذشته خیلی بیشتر کتاب می‌خواندم. خیلی می‌خواندم و می‌نوشتم و بسیار عصبی بودم و خیلی گریه می‌کردم و زیاد می‌خواستم خودم را بکشم. حالا در مجموع اوضاع خیلی به‌تر از گذشته است. اما کم‌تر کتاب می‌خوانم و کم‌تر فیلم می‌بینم. این خوب نیست. حالا دارم تلاش می‌کنم از جهاتی به آن روزهایم نزدیک شوم.  
هوا خیلی داغ است. امشب با دوستان قرار کافه داریم. حالا با خیال راحت می‌روم. به خصوص که سهم رمانم را هم نوشتم و وجدانم آسوده است. روزهایی که به بطالت در رخت‌خواب نمناک و داغ می‌گذرانم خیلی ناامید کننده است و وجدان معذبم آزارم می‌دهد. من آدم خیلی زندگی کردن هستم.  

یک ترانه‌ای هست از خواننده‌ی ترک ترکان که می‌گوید من را خیلی دوست داشته باش. این اولین ترانه‌ای بود که او برایم فرستاد و بعدتر گفت که این ترانه‌ی ماست. توی ترانه مرد آوازه‌خوان به معشوقش می‌گوید که قبل از تو همه چیز داشتم اما عشق نداشتم و حالا تو آمدی و آسمان تقدیرم آفتابی شده. کم‌وبیش چنین چیزی می‌گوید. چند روز پیش که داشت می‌رفت سر کار برایم یک ویدیو از خودش فرستاد که توی ماشین نشسته و این ترانه هم پخش می‌شود. رادیوی ماشینش همیشه روی کانال‌های موسیقی است. رادیوی ماشینش یک جوری است که انگار هیچ وقت قرار نیست اخبار حتا در حد اخبار ترافیک یا گزارش آب و هوا از آن شنیده شود، فقط موسیقی، فقط هم موسیقی ترکی. من این سادگی و آرامش را دوست دارم. این دنیایی که محدود می‌شود به دوست داشتن آدم‌ها و مهم‌ترین اتفاق در آن فقط عاشق شدن و عاشق ماندن و گاه قهر و شکست عشقی و امید به عشقی دیگر است، این دنیای کوچک ساده را که آسمانش خیلی آبی است با تکه ابرهای کوچک خیلی سفید و آفتاب خیلی براق، دوست دارم. خلاصه این که میان ترانه‌هایی که از رادیو پخش می‌شود نوبت رسیده به ترانه‌ی ما و او این وقت دوربین را گرفته سمت خودش و در حالی که در پس‌زمینه، جاده به کندی در حرکت است چهره‌ی او را دارم با عینک دسته قرمزش که با مرد خواننده هم‌خوانی می‌کند و نقطه‌ی اوج و شاهکار ویدیو آن قسمتی است که او و مرد خواننده با هم می‌خوانند "به قلب من خوش آمدی، تقدیرم به من خندید" و دست راستش را می‌گذارد روی قلبش و توی دوربین نگاه می‌کند. حالت آن انگشت‌ها، رگ‌های برآمده‌ی ساعد، لب‌های نیمه باز که خنده‌ای در میان‌شان حبس شده، موهای سفید و تی‌شرت سیاهش، حتا طنزی که در کل ماجرا وجود دارد یک طوری است که از هوش می... 
 
دیروز دکتر گفت که به عقیده‌ی او من شیدایم.

این زندگی من است


شروع دوباره‌ی رمانم آسان‌تر از آنی بود که فکر می‌کردم. داشتن پلات کامل و روزنوشته‌های تقریباً هر روزه دستم را گرم و ذهنم را بر خلاف تصورم آماده و مسلط کرده. امروز بدون هیچ فشاری شش‌صد کلمه نوشتم و فصل هفتم را تمام و کامل کردم. 
امیدوارم هر روزم را این‌طور شروع کنم و امیدوارم هر روز زبان بخوانم و کتاب بخوانم و نقاشی کنم. پاپیه‌ماشه‌ی پروست را شروع کرده‌ام آرزو می‌کنم به چیزی که توی سرم دارم نزدیک بشوم. 
برای سلامتی‌ام نگرانم. شنبه حقوقم را می‌گیرم و می‌روم دکتر و امیدوارم که خانم دکتر بگوید هیچ چیزی نیست و فقط دو تا جوش معمولی است و بیا این پماد را بگیر و بمال و خلاص. 
دلم برای شهرم تنگ شده. بله می‌خواهم به استانبول بگویم شهرم و به خدا قسم که در لحنم و تن صدایم هیچ اثری از تفرعن یا نمایش خوش‌بختی نیست. فقط دلتنگی است برای شهری که دوستش دارم و دلتنگی است برای مردی که در آن شهر است و دلتنگی است برای خانه‌ای که در آن شهر دارم و این‌ها، همه، این چیزها که دارم در خیال من است. یعنی یک قصه‌ای است که خودم نوشتمش و هنوز نمی‌دانم تهش چی می‌شود و دارم میانش حرکت می‌کنم. واقعاً گاهی خودم را بیرون از خودم می‌بینم، مثل شخصیت یک افسانه. نه که یعنی اوضاع من خیلی باشکوه و افسانه‌ای و موقعیتم شبیه شاه پریان باشد. این چیزها نیست. واقعاً چیزهای پیش‌پاافتاده، معمولی، حتا ناراحت‌کننده فراوان است. اصلاً کل ماجرای زندگی مگر چیست؟ بله زندگی خیلی زیبا و شگفت‌انگیز است، یعنی این دیگر اعتقاد و ایمان قلبی من است و همیشه گفته‌ام که زندگی روزمره پر از خوشگلی و شگفتی است اما همه‌ی این شکوه در برابر آن پوچی عظیمی که حیات ته‌تهش دچارش است، هیچ چیزی نیست. یعنی برای من خیلی پیچیده است و بلد نیستم توضیحش بدهم و موضوع را روشن کنم، اما خودم می‌دانم که دارم چه می‌گویم، خودم آن پوچی عظیم را درک می‌کنم و این زیبایی درخشان را هم می‌فهمم. مثلاً من عبور نور از آن پرده‌های توری سفید را خیلی خیلی دوست دارم. یعنی همان نور کم‌رنگ می‌تواند من را عاشق مردی و شهری و خانه‌ای بکند. من واقعاً می‌توانم بی‌تاب دیدن این تصویر از نزدیک بشوم، تصویر حرکت نرم باد در میان پرده‌های تور. حالا می‌شود گفت مگر باد استانبول با باد شهرهای دیگر فرق دارد؟ یا پرده‌ی تور که همه جا هست یا حتا می‌شود خندید و گفت بیا این پرده‌ها را از این جا بکن و با خودت ببر، خندید و فاصله‌ی ناچیز میان دندان‌های سفید مرتب را نشان داد.  اما من حرفم چیز دیگری است. چیز دیگری که نمی‌توانم توضیحش بدهم. حداقل حالا نمی‌توانم و فقط می‌توانم مدام به خودم بگویم دلم برایش تنگ شده و مدام عکسش را ببوسم و بگویم که چه قدر دوستش دارم. شبیه کسی که اولین بار است عاشق شده، همین قدر خام و ترسناک و مضحک.  اما نیاز دارم به گفتنش و شنیدن صدای خودم و این همه را بین خودم و خودم نگه می‌دارم و به او نمی‌گویم. اما او می‌داند و لازم نیست خیلی باهوش باشی تا بفهمی. دارم پرت و پلا می‌گویم و مهم نیست. مهم نیست که ذهنم می‌پرد این طرف و آن طرف تا به چیزهای ترسناک فکر نکند یا می‌پرد این طرف و آن طرف چون حوصله ندارد هر روز فلسفه ببافد و نظریه‌ی جدید بدهد. 
ساعت یازده است و هیچ ایده‌ای برای ناهار ندارم. دوست دارم به پسرم بگویم بیا امروز هر چه داریم بخوریم و قال قضیه را بکنم. اما جور درنمی‌آید. حالا سه صفحه می‌نویسم و بعد می‌روم آشپزخانه را مرتب می‌کنم. فکری برای ناهار می‌کنم، نمی‌دانم چه فکری و بعد می‌روم سراغ پاپیه‌ماشه‌ی پروست. امروز زبان هم می‌خوانم و پروست و شاید کتاب بخشودن را هم تمام کنم. و البته حتماً یوگا هم تمرین می‌کنم. سلام بر خورشید. باز از دو تا شروع می‌کنم. باید کم‌تر غذا بخورم. همین حالا که دارم این‌ها را می‌نویسم یک کاسه‌ی بزرگ آش رشته‌ی سرد را تمام کردم. آیا گرسنه‌ام؟ فکر نمی‌کنم. بیشتر دلم می‌خواهد بخوابم. دلم می‌خواهد یک روز را کلا تمام روز دراز بکشم و به سقف نگاه کنم، نه چون خسته‌ام یا کم‌خوابی دارم، فقط به خاطر این که می‌خواهم یک روز را بدون ترس و سرزنش خودم به بطالت بگذرانم. در عاطل و باطل بودن شجاعتی است که می‌خواهم یک روز امتحانش کنم اما حالا نه، خیلی بعدتر، وقتی رمانم را تمام کردم. 
هنوز صفحه‌ی دومم و هنوز دلم برای شهر درخشانم تنگ شده. آیا احساسات من حال شما را به هم می‌زند؟ 
کاش آدم این قدرت را داشت که خودش را از پرسپکتیو دیگران ببیند. خیلی عجیب است. یعنی یک لحظه که فکرش را کردم دیدم این من آشنا را اگر از چشم دیگری می‌شد ببینم، یعنی مثلا می‌شد من آن تصویری را از تنم ببینم که او می‌بیند یا حتا خودم را آن طوری ببینم که پسرم می‌بیند یا نوشته‌هایم را با چشم شما بخوانم. چه قدر همه چیز عجیب و نو بود، یعنی اصلاً به کلی یک پونه‌ی دیگر. 
چرا علم برای قرار دادن آدم‌ها در این پرسپکتیو جدید نسبت به خودشان کاری نمی‌کند؟ علم روان‌شناسی برای این کار کافی نیست. یعنی فقط درک خصوصیات فردی از نگاه دیگران نیست. من می‌خواهم آن تصویر را هم ببینم، می‌خواهم بدانم پس کله‌ام در نگاه دیگری چه طور است یا میان پاهایم یا آن تاریکی داخل بدنم، هر جایی که در معرض دید من نیست و اگر هم باشد من نمی‌توانم در آن فاصله و زاویه‌ای قرار بگیرم که کسی خارج از من، نسبت به من دارد. نیاز به یک جور واقعیت مجازی هم هست. مجموعه‌ای از هوش مصنوعی، واقعیت مجازی و دانش روان‌شناسی. 
صفحه‌ی سومم. چی توی سرم دارم. مقدار زیادی از او، شهر درخشان، مرغ‌های ماهی‌خوار، مجسمه‌ی پاپیه‌مشه‌، سفارش نقاشی شروع نکرده، هزینه‌ی پرداخت نکرده‌ی شارژ ساختمان، ماکروفر منتظر تعمیر، احتمال بیماری، حرف‌های ناراحت کننده، سوتفاهم، و آرزوی رها کردن یقه‌ی خویش.
دیگر حرفی برای گفتن نیست. نوشته‌ هم می‌دانم خیلی پرت و آشفته بود اما امروز دیدم که این هر روز نوشتن‌ها اگر چه حوصله‌سربر است برای دیگری اما ذهنم را آماده نگه داشته. 
 

این زندگی من است

#این_زندگی_من_است 
...

بی‌تابم. دلتنگم. کلی کار و سفارش دارم و کلی ایده و آرزو و نمی‌دانم چرا گند جهان را درک نمی‌کنم و نمی‌دانم چرا این همه امیدوار و خوش و خرمم برای خودم. طبق معمول این خوشی می‌ترساندم. نه که خیال کنم بعد از خوشی نوبت ناخوشی می‌رسد، نه این جور نیستم که کشیک اتفاق بد را بکشم، اما خیال می‌کنم درکم از اوضاع عمیق و درست نیست و برای همین امیدوارم. دوست دارم بروم استانبول و با او زندگی کنم و این را خیلی ساده و ممکن می‌بینم و خیال می‌کنم برای پسرم هم مشکلی نباشد، به خصوص وقتی با هم حرف زدیم دیدم در نهایت مشکلی با این قضیه ندارد اما خب مادرش را به صبر و سکوت دعوت کرد، کاری که برای ننه‌اش خیلی سخت است.  
دیروز ناشرم ایمیل داد که جلد سوم را چه کردی؟ و مخاطبینمان ما را کچل کردند و هفته‌ای نیست که ایمیلی نرسد در این باب که جلد سوم چه شد و چند وقت پیش نمایشگاه کتاب داشتیم و مردم همه جویای ادامه‌ی رمانت بودند. فکرش را بکنید، نام مستعارم بیش از من طرفدار دارد. این را به کسی نمی‌گویم، حتا به شما هم نمی‌گویم که امروز به ناشرم ایمیل دادم و تا پایان تابستان برای تحویل کار ازشان فرصت خواستم. به کسی نمی‌گویم و شما هم نمی‌دانید که می‌خواهم از همین امشب باز شروع کنم به نوشتنش به هر مرگی که هست.  
شاید اصلا راهش همین باشد. این که حساب خودم را از نام مستعارم جدا کنم. چون کم‌وبیش می‌دانم که من ترس از موفقیت دارم و بد نیست نویسنده‌ی رمانم راستی راستی همان خانم مستعار باشد، یعنی هر صبح پوست او را بکشم تنم و بنشینم پشت میز و پایان کار باز بروم در جلد خودم، بشوم همان پونه‌ی بهانه‌گیر زرزرو. 
 
بی‌تابم. دوست داشتم می‌شد با او درباره‌ی این چیزها حرف بزنم اما او زبان من را نمی‌داند و کلمات من برای گفتن احوالم بسیار ناچیز است. راه حلش این است که هر روز درس‌های زبان ترکی را بخوانم. توی سرم کسانی دارند کشتی می‌گیرند. تن‌های فربه‌ی مرطوب و گرم. حالا که این‌ها را بنویسم پنکه را می‌برم توی آشپزخانه و یک کوه ظرفی را که تلنبار شده می‌شویم. بعد شام را آماده می‌کنم. فردا صبح زود قبل از پیاده‌روی خانه را تمیز می‌کنم، لباس‌های کثیف را می‌ریزم توی ماشین لباس‌شویی و زندگی‌ام را سامان می‌دهم. دلم خیلی برایش تنگ شده. من زندگی در خانه‌ی خیابان اویگار را دوست دارم، می‌توانم این را با اطمینان بگویم. من آن زندگی را دوست دارم و می‌خواهم.

این زندگی من است

سه روز است برگشته‌ام و دلم خیلی تنگ شده. این ساده‌ترین جمله‌ای است که می‌توانم بنویسم. اگر کسی بپرسد حالت چه طور است؟ دوست دارم جواب بدهم: "دلتنگم" و این را هزار بار برای خودم بگویم و هزار بار بنویسم. همین جمله‌ی ساده را آن قدر تکرار کنم تا به عمقش برسم. مثل ورد آن قدر بگویمش تا کلمات از حالت معمول خودشان خارج شوند و آن تصویری که در جانم دارم شکل بگیرد. آن چیزی که مثل ابری سنگین پرم کرده و همه جا توی سینه‌ام حملش می‌کنم. فکر می‌کنم اگر آن تصویر بیرونی شود برای مدتی از آن خلاص می‌شوم. اگر بشود آن تکه‌ی سنگین خاکستری را از درونم در بیاورم و بگذارم روی میز گرد چوبی مدتی آرام و سبک می‌شوم. مثل وقتی که از بیرون می‌آیم خانه و دسته کلید سنگینم را از جیب روپوش سیاهم درمی‌آورم و می‌اندازم روی میز. دلم این را می‌خواهد، این که قلب سنگینم را دربیاورم و بگذارم گوشه‌ای که جلوی چشمم نباشد. گاهی می‌ترسم که دلتنگی امانم را ببرد و طاقتم بیش از این طاق شود. حالا دارم زیادی شلوغش می‌کنم. دارم تمرکز می‌کنم روی آن خالی درونم که کمی آزارم می‌دهد. این کار را می‌کنم چون چنین آدمی هستم. متمرکز روی نداشته‌ها، چس‌ناله‌کن اعظم، عاشق شکننده و اعتماد به نفس برباددهنده. حتا این‌ها هم که گفتم نیستم. اغلب آن چیزی که می‌گویم آن چیزی نیست که می‌خواهم بگویم. یا آن چه می‌خواهم بگویم را یک طوری می‌گویم که معنی چیز دیگری بدهد. نمی‌خواهم این‌طور باشم اما زیاد پیش می‌آید که این‌طوری می‌شود و این از معصومیتم نیست. یعنی خیلی دارم سعی می‌کنم که توی نوشتن‌هایم به تصویری واقعی از خودم برسم. چرا؟ چون هم لازم است و هم زیباست. یعنی این کنکاش دائم برای پیدا شدن خیلی ضروری است و آدم مگر چی دارد توی این نیا جز همین خود درب و داغونش (دقت کنید که داغون محاوره‌ای داغان نیست.)؟ بلی آدمی جز خودش هیچ چیزی ندارد اما ما این را فراموش می‌کنیم چون خیلی ترسناک است. یعنی اگر یک روزی بیدار شویم و بفهمیم که خانه و ماشین و همسر و یار و فرزند و هر چیزی که ما دلمان بهش خوش است اما خارج از ماست، تصویری متوهم و تمام‌شدنی و گذراست، خیلی می‌ترسیم و برای همین باید همیشه مادر باشیم، همیشه پدر، فرزند، معشوق، عاشق، صاحب مال، همیشه باید یک چیزی باشیم خارج از خودمان تا آن تنهایی خیلی بزرگ و دائمی و عمیق ما را نترساند. 


ضروری و زیبا
زیبا هم هست. آن کنکاش درونی خسته‌کننده‌ی گاه کشنده خیلی زیباست چون آدم را می‌برد جاهایی که آدم توی هشیاری کامل نمی‌تواند به آن‌جاها دسترسی داشته باشد. کنکاش دائم و بیل زدن و پیش رفتن در خود باعث می‌شود آدم این توان را پیدا کند که چیزهایی را ببیند که دیدنی نیست، یعنی با چشم معمول نمی‌شود آن‌ها را دید، آن زیبایی‌های خیلی زیبا را. شاید این جا‌به‌جا شدن در خویش یک جور بیدار کردن چشم دل باشد تا بشود با آن جزئیات را دید. جزئیاتی که حتا اگر دردناک یا زشت هم باشند باز چون شگرف و بدیع هستند آدم را سر ذوق می‌آورند. یعنی آن لذت کشف است که به وجد می‌آوردمان، مثل لحظه‌ای که رابرت کخ میکروب سل را کشف کرد. البته که میکروب یک بیماری به خودی خود زیبا و دوست‌داشتنی نیست، اما آن لحظه‌ی کشف، آن دیدن چیز نو، آن حس "آها، دانستم" است که آدم را تا ته جان شاد می‌کند. 
حالا این‌ها را این جا نوشتم تا چه بگویم؟ چه می‌خواستم بگویم؟ اصلاً این روزها چه می‌خواهم بگویم؟ نمی‌دانم. اما به نظرم مهم است، یعنی مهم است که آدم بداند هر مقطعی از زندگی‌اش چه حرفی برای گفتن دارد و حال واحوالش چه طور است و دارد کدام طرفی می‌رود. من حداقل این روزها چندان از خودم نمی‌دانم. فقط یک حس را در خودم درک می‌کنم و آن "دلتنگی" است و باقی تلاشم این است که دچار بی‌‌حاصلی و بی‌خبری نباشم. یعنی این زرهی که پوشیده‌ام از جنس عشق و من را در برابر هر چیزی غیر از موضوع عشق، روئین‌تن کرده، یک جوری نباشد که ارتباطم را با جهان بیرون قطع کند. یعنی نمی‌خواهم مثل این تازه عروس‌هایی باشم که از وقتی رفته‌اند خانه‌ی شوهر خیال می‌کنند شاخ غول شکسته‌اند و چنان فرو می‌روند در زندگی دو نفره‌شان که از دور ابله و لج‌درآور به نظر می‌رسند. نمی‌خواهم مدام فقط از "او" حرف بزنم یا فقط "او" را ببینم و بشنوم. می‌خواهم به همه‌ی جنبه‌های زندگی‌ام برسم. این را می‌خواهم. اما آغشته‌ام. خیلی زیاد و خیلی دل‌تنگم. اما تلاشم قابل تقدیر است. به خدا قابل تقدیر است، باید مثل این شاگردهایی که همیشه ریاضی دو می‌شدند و حالا با تلاش و ممارست نمره‌ی یازده می‌گیرند، بیاورندم سر صف و برایم کف بزنند. باید تشویقم کنند تا بتوانم کتاب بخوانم و هر روز بنویسم و کارهای مفید غیر عاشقانه انجام بدهم و اولین صبحی که توی اتاق خودم چشم باز می‌کنم برندارم برایش بنویسم:
Seni ozledim
و به جایش بلند شوم ورزش کنم و صبحانه‌ی سالم بخورم و شروع به کار کنم و خیلی زیاد کار کنم و کار کنم و بشود پول دربیاورم. توی این اوضاع ناجور باید بتوانم پول دربیاورم آن قدری که خرج دیدارم دربیاید. هی کاتیا حواست هست؟ از عشق فرار می‌کنم تا در حرکتی دوار باز برسم به عشق، به نقطه‌ی عزیمت، به آن ایستگاهی که صبح‌ ساعت هفت‌وچهل‌وپنج دقیقه با چمدان و کوله منتظر اتوبوس‌ هواایست می‌مانم، تا بروم، بروم که برگردم.


چیزها دیدم در روی زمین
همان جایی بودیم که جاده در امتداد اسکله حرکت می‌کند. می‌راندیم و کنار ما در حاشیه‌ی سبز پیاده‌رو، آدم‌ها دوچرخه‌سواری می‌کردند یا راه می‌رفتند یا نشسته بودند توی چمن‌ها و غذا می‌خوردند. گفتم یک روز ما هم غذا درست کنیم و بیاییم این جا. توی سرم این بود که کتلت درست کنم و فلاسک چای هم با خودم بیاورم. حالا چون خیلی دلم تنگ شده حتا از این فکر هم گریه‌ام می‌گیرد، این خیال هم بی‌تابم می‌کند. آن روز این طور نبودم. خیال خیلی دور نبود. می‌شد نقشه‌ی یک آخر هفته باشد. بعد از مردم چشم گرفتم و رویم را کردم سمت ساختمان‌های مقابل، به شیروانی‌های سماقی رنگ نگاه کردم و سعی کردم تصویرها را به خاطر بسپرم. ساختمان‌ها، مرغ‌های دریایی، آسمان، آب، پیراهن گلدار تازه‌اش، عینک دسته قرمزش و چشمم خورد به زنی که بچه بغل ایستاده بود لب جدولی که دو سمت خیابان را از هم جدا می‌کرد. ترافیک روان بود. ما کم و بیش متوقف بودیم. زن جوان بود، شاید سی و چند ساله با صورت سبزه از آفتاب و قد کشیده و اندام نرم و بچه‌ای در آغوش داشت، شاید پسر، آن قدر کوچک بود که تشخیص جنسیتش آسان نبود. به نظر سوری جنگ زده می‌آمد، از آن‌ها که توی استانبول زیبا فراوانند، میان توریست‌های خوش‌بخت و استانبولی‌های خسته. زن به من نگاه کرد و خندید. یک جوری خندید که صورتش روشن شد. یک جوری خندید که انگار من خیال او باشم، آرزویش یا زندگی گذشته‌اش، نشسته کنار مردش توی ماشین با شیشه‌های بالا داده در حالی که سرش از سرمای متمرکز کولر تیر می‌کشد. دورنمای خوشبختی. زندگی ساده و معمولی که آن قدر پیش پا افتاده است که جزو خوشبختی محسوب نمی‌شود. آن چیزی که داریم و به نظر ناچیز می‌آید و یادمان می‌رود کسانی آن بالای بالای بالای بالای بالا هستند که می‌توانند همین تکه نان گرم را از دست ما بگیرند.
 من هم به او خندیدم. انگار با هم حرف زده باشیم. انگار گفته باشد یک روزی جای تو بودم و من گفته باشم یک روزی جای تو خواهم بود.

 

این زندگی من است

 
نوری درونم روشن شده که هر از گاهی سرکشی می‌کند. مثل شعله‌ی شمعی که ناگهان در خودش گر می‌گیرد و مرتفع می‌شود و باز آرام می‌شود، اما هم‌چنان روشن است، نور و گرمایی خفیف دارد، اما دارد، جان دارد، زنده است. در جان من هم این گرمی و روشنی هست. دیروز یک سفارش جدید برای نقاشی گرفتم. کمی وزن کم کرده‌ام. هوا خیلی قشنگ است.  او را دوست دارم. او دوستم دارد. به زودی می‌بینمش. نقشه کشیده‌ام چند روزی که هستم برایش چه غذاهایی درست کنم. قرار است یک روز مانده تا پایان ماه رمضان را با هم روزه بگیریم. من اعتقادی به این چیزها ندارم. به کدام چیزها؟ مذهبی نیستم. مذهبی نیستم اما آویزان خدا هستم. خدایی که حالا خیلی هم توانا نیست، یعنی نهایت تلاشش را دارد که هر کاری از دستش برمی‌آید انجام دهد اما قادر مطلق نیست. قابل ترحم است و گاهی بی‌چاره و درمانده با چشم‌های پیرش از آسمان به پایین نگاه می‌کند و لب می‌گزد و عرق شرم می‌ریزد. می‌دانم اثبات وجود این خدا ممکن نیست. اصلاً حضور این چنین خدایی برای خدا ناباوران مضحک است و برای خداباوران نشانه‌ی ارتداد. اما آن چیزی که من دارم و هم‌راهم هست، همین خدای پیر خجالتی است. تنها باوری که اصلاً نظر دیگران در موردش برایم مهم نیست. حالا که فکر می‌کنم می‌بینم راستی این تنها چیزی است که من از صمیم قلب به آن باور دارم و به همین خاطر کم تر درباره‌اش حرفی می‌زنم. نه می‌خواهم بحثش را پیش بکشم، نه می‌خواهم عقیده‌ام را به گوش جهانیان برسانم، نه به خاطرش بجنگم یا به کسی ثابتش کنم یا طرفدار جمع کنم برای این خدا. بعد بیش‌تر که نگاه می‌کنم، می‌بینم درباره‌ی من این‌طور است که از هر چه کم‌تر حرف بزنم یعنی آن چیز در من درونی‌تر است، واقعی‌تر است و شخصی‌تر. حالا نه که همیشه و قطعاً این طور باشد. مثلاً حرف زدن من از عشق، فکر نکنم بابت نشان دادن چیزی باشد یا بابت اطلاع‌رسانی باشد. خیلی وقت‌ها دارم بلند‌بلند درباره‌ی عشق فکر می‌کنم. پیش‌تر شک و شبهاتم را هم می‌نوشتم، وقتی توی بازی‌های عاشقانه کنفت می‌شدم یا حقارت‌های کوچک خودم و یار را کشف می‌کردم، درباره‌ی این‌ها می‌نوشتم. شاید شجاعتم بیش‌تر بود یا این که ناشناس‌تر بودم، احتمال این که خوانندگانم من را از نزدیک ببینند کم‌تر بود. یا این که اصلاً شاید عقلم کم‌تر بود و بی‌احتیاط‌تر و هنوز نفهمیده بودم که این جور خودافشاگری آدم را در برابر دیگران آسیب‌پذیر می‌کند. حالا نوشته‌هایم را کم و بیش ویرایش می‌کنم. قسمت‌های ناجورش را می‌زنم و تصویرم برای دیگران زن میانسالی است که برای دوست‌داشته شدن زیبا و کافی است. این نظر یکی از خوانندگان نوشته‌هایم بود. دوست داشتم از او هم تشکر کنم که نوشته‌هایم را دوست دارد. به نظرم دوست داشته شدن توی این دنیای درهم‌برهم زشت خیلی نعمت بزرگی است. حالا نه که کاسه‌ی گدایی محبت جلوی همه بگیریم، که این اصلاً دوست داشتن نیست. این یک چیز دیگری است که حالا تمرکز ندارم درباره‌اش حرف بزنم. اما خیال می‌کنم هر چه تعداد آدم‌هایی که دوستمان دارند و ما دوستشان داریم بیش‌تر باشند، جهان جای به‌تری می‌شود. یعنی فکر می‌کنم یکی از راه‌های کند کردن سیر نابودی هستی این است که به غریزه و طبع‌مان نزدیک شویم. آن هم‌دلی نخستینی که میان بشر اولیه بود، حتا وقتی با نیزه سینه‌ی هم‌دیگر را می‌دریدیم. انگار این عمل از سر بیماری و دیگرآزاری نبود . ما مثل حیوان‌ها فقط از سر نیاز با هم می‌جنگیدیم، فقط برای این که زنده بمانیم. اما حالا شکارِ هم‌نوع برای‌مان یک بازی و تفریح است. شاملوی بزرگ یک جایی گفته یک‌دیگر را می‌آزاریم بی‌آن که بخواهیم. البته این را شاملو نگفته، شاملو ترجمه کرده، منتها ترجمه‌های شاملو یک‌طوری است که انگار خودش با جهان‌بینی خودش آن متن را بازنویسی کرده. حالا من که سواد زبان خارجی ندارم. این هم تجربه‌ی شخصی خودم است از خواندن دن آرام با ترجمه‌ی به‌آذین و بعد ترجمه‌ی شاملو. روستای دن آرام ترجمه‌ی شاملو شبیه یکی از ده‌های اطراف تهران است، یعنی انگار لهجه‌ی راوی و همه‌ی آدم‌های داستان خیلی "تهرونی" است. حالا این‌ها برداشت کج و کوله‌ی من است و باز بگویم که من نه روسی بلدم، نه انگلیسی، نه فرانسه و فقط کمی فارسی و کمی گیلکی و کمی ترکی آذری و خیلی کم ترکی استانبولی می‌دانم.  می‌خواستم بگویم یک‌دیگر را می‌آزاریم بی‌آن که لزومی داشته باشد . 
حالا از این حرف‌ها بگذرم، این‌ها هیچ کدام تفاوتی در اصل ماجرا ایجاد نمی‌کند. در این که من از یک جایی به بعد یادم رفت که "دوست داشتن" و "دوست داشته شدن" آسایش دو گیتی را به همراه دارد. یعنی وقتی بزرگ شدم، دیگر در مورد این چیزها خیلی دست به عصا شدم، چرا که یا ضربه خوردم، یا ضربه زدم، یا خیانت دیدم یا خیانت کردم.

بگذریم، بگذریم، این حرف‌ها تکراری است. این حرف‌ها را می‌زنم تا آن اصل کاری را نگویم. گاهی هم مثل حالا نمی‌دانم آن اصل کاری چیست. یعنی اصل کاری میان چیزهای دیگر گم شده. بعد اصل کاری‌ها توی خواب‌هایم می‌آیند. هر شب اصل‌کاری‌ها به شکل آدم‌ها و اشیاء و نمادها می‌آیند و تا صبح با من حرف می‌زنند. 
...

این زندگی من است

 
دوست دارم بنویسم. یعنی دوست داشتم بنویسم. هنوز هم چیزهایی برای گفتن دارم اما یکی از چیزهایی که مانع نوشتنم می‌شود این است که موضوع نوشتن‌هایم شده او، تکرار و تکرار و تکرار، او. راستش برای خودم مشکلی نیست، یعنی از نظر خودم عیبی ندارد اما وقتی می‌خواهم این‌ها را به شما بگویم خجالت می‌کشم.  

شما 
نوشته‌هایم گاهی مخاطب دارد، گاهی شما مخاطبش هستید، گاهی او، گاهی کاتیا، گاهی یک عده‌ای که کانالم را می‌خوانند. این طور نوشتن‌های آخری را کم‌تر دوست دارم. انگار نوشتن سفارشی باشد. گاهی هم هذیان است، بی‌سروته و بدون مخاطب و بی‌آن که دغدغه‌ی این را داشته باشم که حرف‌هایم اصلا قابل فهمیدن هست یا نه، بی‌آن که به عواقب آن‌چه می‌گویم فکر کنم، بی‌آن که اصلاً فکر کنم. حسابش را بگیری این روش را بیش از هر جور نوشتنی دوست دارم. این اغلب آن چیزی است که نجاتم می‌دهد. من را با خودم مواجه می‌کند. مهم نیست که آغاز و بهانه‌ی نوشته یا حتا مرکز و هسته و موضوع نوشته چی و کی باشد، توی آن پیچ‌های هذیان به جایی می‌رسم که باید برسم، به آن چیزی که نیاز ذهن و زمانم بوده. از یک نقطه‌‌ای شروع می‌شود و به یک نقطه‌ای می‌رسد که خیلی دور و متفاوت است. همین حالا هم دچار همان احساسم. باید ذهنم را رها کنم. نمی‌خواهم سعی کنم چیزی بگویم، نمی‌خواهم مبحثی را تمام کنم‌ یا به نتیجه‌ای برسم. حتا نمی‌خواهم درباره‌ی احساسم به او بنویسم. این که چه قدر دوستش دارم و این که چه قدر عجیب است. چه قدر عادی و معمولی عجیب است و می‌گوید که یک انسان طبیعی است. بله البته که یک آدم معمولی طبیعی است. اما من تا حالا آدمی با این شفافیت ندیده بودم. یعنی حتا بدی‌هایش هم قابل پیش‌بینی و روشن است و این باعث نمی‌شود که حوصله‌ام سر برود. باعث نمی‌شود که با او به تکرار روزمره‌گی بیفتم. شاید چون دورم، اما به هر حال این روشنی و سادگی و مدام توضیح دادن، بدون این که من هیچ توضیحی از او بخواهم باعث می‌شود با او احساس امنیت کنم. صداقتش باعث می‌شود خیال نکنم توی یک ناکجای تاریکی دارم راه می‌روم. امروز ناگهان برایم تصویری از یک کاغذ فرستاد. از این نامه‌های اداری بود، از اداره‌ی بیمه‌ی استانبول و ذکر شده بود که دو تا سه ماه دیگر بازنشسته است. بعد تلفن کرد و گفت بعد از مدتها رفته و به اداره‌ی بیمه سر زده و دیده که در یک سالی که اداره سیستمش کامپیوتری شده در ثبت سنوات اشتباهاتی پیش آمده و یک سال کار او ثبت نشده.  
خیلی خوش‌حال بود. برای آینده‌اش نقشه‌هایی داشت که توی همه‌اش من حضور بی‌چون و چرایی داشتم 
 بی آن که حتا از من نظری بخواهد یا آن قدری تردید در لحنش باشد که من درباره‌ی حضور و تاثیر خودم پرسشی داشته باشم. زندگی‌ حال و آینده‌اش را با من معنا می‌کند. برای من عجیب است. یک آدمی با یک زبان دیگر در فاصله‌ی یک کشور آن طرف‌تر این همه با من احساس نزدیکی دارد و من با او. برایم عجیب است.  
ذهنم دارد رام می‌شود. یعنی وقت نوشتن لحظاتی هست که ذهن سرکش است و هر طرفی می‌رود. بعد کم‌کم متمرکز می‌شود روی یک چیز. من امروز آن تمرکز را نمی‌خواهم. احساس می‌کنم نیاز دارم به لایه‌های عمیق‌تری از خودم برسم. حرف‌های دیگری بزنم. جاهای دیگری بروم. احساس می‌کنم عشق، با این که عزیز است و مغتنم اما من را اهلی کرده، سر به راهم کرده و این برای آن چیزی که من از زندگی می‌خواهم کم است، خوب نیست. باید آن ور سرکش سرگردانم را زنده نگه دارم.  

سفر 
شاید دلم سفر می‌خواهد. رفتن. این روزها زیاد سفر می‌روم. دو ماه یک بار خیلی زیاد است، آن هم سفر دور اما تمرکزم روی رفتن نیست. روی رسیدن و بعد برگشتن است. وقتی سفر سفر است که من بروم، که من آن رفتن را چهارچشمی ببینم، از لحظه‌ای که از خانه خارج می‌شوم همه‌ی لحظاتش را زندگی کنم. منتظر چیزی نباشم. منتظر نباشم او نگاهم کند، با من حرف بزند، بعد که حرف زد حرف‌ها را برای خودم تحلیل و ترجمه کنم. هی زمان را عقب و جلو نکنم. سفر باید در لحظه باشد. مدام در "آن" باشم، در حال. همه چیز باید در حال اتفاق بیفتد. همان‌طور زنده و جاری و سیال و جوان و فرار و سرکش. غیر از این مثل مهمانی‌های پوچ خانوادگی است. از یک خانه درمی‌آیی و به یک خانه‌ی دیگر می‌روی. حرف‌های بی‌ارزش بینتان رد و بدل می‌شود درباره‌ی سس سالاد و مدل ماشین همسایه و این که 
 فلانی برای بار چهارم دارد شوهر می‌کند و چرا و چه‌طور. من دلم این چیزها را نمی‌خواهد.

دلم سفر می‌خواهد. از خودم بیرون آمدن و با تمام سلول‌هایم دیدن و شنیدن و جمع کردن صداها و نورها و تصاویر و ثبت حرکت باد میان پرده‌های تور سپید. این چیزها را می‌خواهم. باید این‌ها را به روحم بدهم، روحم این‌ها را بخورد تا زنده و فربه شود و بعد برگردم به گوشه‌ی خودم و بنشینم و سفری دیگر را شروع کنم. بنویسم، نقاشی کنم، مجسمه بسازم، زندگی کنم. چند روز دیگر می‌روم سفر، آن طوری که شایسته‌ی من است. 

هنر 
فکر می‌کنم تنها هنر است که می‌تواند انسان را به زانو دربیاورد. هر آدمی را. البته چیزهای دیگری هم هست، مثل زیبایی ظاهر یا پول، اما توی این جور روابط منفعت و مصلحت وجود دارد. آدمی می‌خواهد صاحب تن زیبا شود، مالک یا حداقل شریک اموال دیگران شود. اما تا جایی که حالا به ذهنم می‌رسد، تنها هنر است که انسان را بدون چشم‌داشتی به زانو درمی‌آورد. هر نوع انسانی بدون مصلحت‌اندیشی، بدون محاسبه‌ی میزان سود و زیان، یک جایی در برابر هنر تا کمر خم می‌شود. حتا دیکتاتورها هم در برابر هنر خیلی وقت‌ها کم می‌آورند و توی تنهایی‌شان رجوع می‌کنند به آثار هنری یا این که در اعترافی معصومانه به مطالعه‌ی آثار هنری می‌پردازند. حتا احمق‌ها هم یک جایی در برابر هنر دست و پایشان را گم می‌کنند و شیوه و منش حماقت از یادشان می‌رود و از قانون احمق‌ها سرپیچی می‌کنند.