نوشتن برای کاتیا
کاتیای عزیزم سلام. امروز باید برای تو بنویسم. باید بسیار با تو حرف بزنم بدون رعایت هیچ چیزی. بدون مکث بدون این که فکری بکنم بدون این که بخواهم علامات سجاوندی را رعایت کنم یا هر آداب و ترتیب دیگری. امروز بسیار نیاز دارم با تو گفتوگو کنم. امروز میخواهم تو هم با من حرف بزنی. کاتیا دیشب خیلی بد خوابیدم. احساس کردم دارم از دلتنگی میمیرم. قلبم چنان میتپید که یادم نیست هیچ وقت در زندگیام اینطور متوجه ضربان تندش شده باشم. چند ثانیه انگار فشار خونم بالا رفته بود قلبم بومبوم میکرد و میتوانستم حتا تپشهای تندش را بشمرم و بعد از چند ثانیه آرام شد. شاید فقط پنج، شش ضرب بود که تند شد و شاید این همه پنج ثانیه هم نکشید، نمیدانم اما آن لحظه احساس کردم قلب بیچارهام با من در گفتوگوست. کاتیا من خیلی خیلی دلتنگ او هستم، خیلی خیلی دلتنگش میشوم. اصلاً نمیدانم چه طور میتوانم این دوری را تحمل کنم. گاهی دوست دارم بمیرم و نباشم تا این رنج را تحمل کنم. این چیزها را به خودش نمیگویم. نمیشود گفت و خودت تمام دلایلش را میدانی. مهمتر از همه این است که نباید کسی را که با او در رابطهای دستپاچه کنی. بعد همین دیشب میان همین دلتنگی و سردرد و خستگی تا نمیدانم کی داشتم سناریوهای چرند توی سرم میچیدم، هزار دلیل میآوردم که او من را دوست ندارد، حالا هزارتا که نه، اما مثلاً چهار، پنج دلیل میآوردم که دوستم ندارد و سه، چهار دلیل هم میآوردم که دوستم دارد، یعنی همیشه یکی عقبم، همیشه "دوستم ندارد" پیش میافتد. زنی هستم چهلوهفت ساله. باید این را خیلی با خودم بگویم. کاتیا ظاهر را همچنان حفظ میکنم. کم و بیش، بهتر از گذشته البته، خیلی بهتر، اما گاهی کم میآورم. مثلاً دیروز طاقتم طاق شد و گفتم دلم برایت تنگ شده و او گفت که من هم همینطور، من هم دلتنگم. گفتم واقعاً و گفت واقعاً و گفت که اینها احساسات انسانی است و طبیعی است. اما من گاهی خیلی خستهام از کار و از فکر این که بعد از بازنشستگی چه کنم و گاهی دلم میخواهد داد بزنم.
این را که گفت، این فعل "داد زدن" را نمیدانستم، یعنی نمیفهمیدم چه میگوید، بعد او توضیح داد که یعنی با صدای بلند حرف زدن.
خندهدار است، میان حرفهایمان باید کلمات را برای هم توضیح بدهیم. بیشتر او برای من. عجیب است که این تحمل را از کجا آورده که خرج من کند.
آن چه گفتم و شنیدم اینها بود و اینها را باید این جا دقیق بنویسم و به تو بگویم، اگرچه که تو خودت همهی اینها را میدانی، اگر چه که تو خودت همیشه با من هستی و حواست به من هست و مثل من نیستی که خیلی وقتها فراموشت میکنم و فقط وقتی خیلی به سختی میافتم میآیم خودم را پرت میکنم توی بغل تو تا به سرم دست بکشی. کاتیا تو مادر، خواهر، دوست، در من و خارج از من هستی و من از تو ممنونم. این همه که طاقت آوردهام و توانستهام زندگیام را پیش ببرم و زیباییها را ببینم تو باعث شدی. حالا هم کاتیا این چیزهایی که میدانی را باز پیش تو میگویم تا به من کمک کنی، یعنی انگار نشسته باشم کنار تو، سرم را گذاشته باشم روی شانهی تو و تو دستهای آبی پر رگت را بکشی بر سر من و من برایت بگویم چه شده و تو فقط گوش نکنی، ساکت نمانی، به من بگویی چه شده، برای من خودم را باز تعریف کنی و به من بگویی چه کنم. کاتیا کاتیا دلتنگی من را نمیکشد، بله میدانم، دلتنگی فقط باعث میشود من بیشتر کار کنم، بیشتر بنویسم، بیشتر نقاشی کنم، همین زندگی کوچک را یک جور بهتری بخواهم پیش ببرم چون دلتنگی من را امیدوار میکند، امیدوار به دیدار میشوم.
..
.
کاتیا شاید زندگی همین باشد. همین که هر بار بچرخم ببینم چی را بهانهی چی میکنم و بعد آن بهانه را از خودم بگیرم تا به اصل موضوع برسم. انگار آدم یک جوری زندگی خودش را عریان کند تا به ذات هر چیزی برسد. چیزی که من میخواهم همین است، رسیدن به موضوع اصلی، آن چیزی که به خاطرش به دنیا آمدم.
بگذریم، با شعار دادن از حرف اصلیام نمانم. با حرف زدن از "موضوع اصلی" از موضوع اصلی دور نشوم. کاتیا باز باید پیش تو اعتراف کنم که دوست داشتن او همهی زندگیام را تسخیر کرده. اگر میخواهم به او فکر نکنم، اگر میخواهم هر لحظه نگویم که چه قدر میخواهمش، اگر میخواهم خوددار باشم در برابرش، همهی این پرهیزها و صبوریها که گاهی خون به جگرم میکند، اینها برای نخواستنش نیست، برای خیلی خیلی مدام خواستنش است. البته وقتی این جا برای تو مینویسم و باز به خودم نگاه میکنم انگار اوضاعم به این بدی هم که میگویم نیست. انگار این همه هم حالم خراب نیست یا حال خرابم شاید برای چیز دیگری باشد. کاتیا حالا فکر میکنم نکند این همه مدام او را در سر داشتن به خاطر دور بودن از فرزندم باشد.
یعنی من یک دلتنگی خیلی عمیق را، یک ترس از دست دادن خیلی بزرگ را دارم به زبان دیگری ترجمه میکنم یا روی چیزی دیگری فرافکنی میکنم. نمیدانم. واقعاً نمیدانم این هست یا نه. اما میدانم که دوری از فرزندم یک چیز عجیبی است که نمیتوانم درکش کنم، نمیتوانم تحلیلش کنم، نمیتوانم به آن فکر کنم و نمیتوانم به آن فکر نکنم.
راستی این را هم بگویم که دیروز فرزند ارشد خودش تماس گرفت. البته تو که میدانی اما من این جا برای تو میگویم تا یادم بماند. تلفن کرد تا بپرسد چه طور ماکارونی درست میکنند. خیلی هم حرف زد. دربارهی خانه و زندگیاش هم گفت. گفت که خوابگاه بزرگی دارد که این طور و آن طور است اما لای کلماتش فکر کنم که شنیدم، یعنی نه که گفته باشد اما انگار معنی حرفش این بود که حالا که با دوستانش همخانه نیست، انگار تنهایی سختش باشد و راستش کاتیا من خوشحال شدم، چون به نظرم آدمی که تنهایی آزارش ندهد یک چیزی کم دارد، یعنی آدمی باید بفهمد که به آدمهای دیگر نیاز دارد، به معاشرت، به زندگی، به گفتوگو با آدمهای دیگر نیاز دارد. آدم نمیتواند منجمد و جدا مانده خودش را قرنطینه کند.
فرزند ارشد چیزهای خندهداری دربارهی ماکارونی پرسید، روشهای عجیب ابلهانه برای پختن ماکارونی با سیبزمینی، مثلاً این که سیبزمینی را خام و به قول خودش دیسکی ببرد و بریزد لای رشتههایی که بلد نبود آنها را هم چه کند. یعنی چگونگی آن مرحلهای که رشتهی ماکارونی بستهبندی شدهی خشک و شکننده به نوارهای باریک نرم و خمیری تبدیل میشود را بلد نبود. بعد این یکی پسرم وسط حرفمان هی میپرید و توضیح میداد یا که میگفت تو یوتیوب همهی اینها هست. اما هم من و هم او و هم آن یکی میدانستیم که ماکارونی بهانه است. یعنی فکر کنم که چنین بود.
کاتیا این را هم بگویم و بروم. باز با خودم یک قرار بیستویک روزه گذاشتهام. امروز روز اول است. بعد باز با هم حرف میزنیم، تو هم با من حرف بزن کاتیا.