نوشتن برای کاتیا


کاتیای عزیزم سلام. امروز باید برای تو بنویسم. باید بسیار با تو حرف بزنم بدون رعایت هیچ چیزی. بدون مکث بدون این که فکری بکنم بدون این که بخواهم علامات سجاوندی را رعایت کنم یا هر آداب و ترتیب دیگری. امروز بسیار نیاز دارم با تو گفت‌وگو کنم. امروز می‌خواهم تو هم با من حرف بزنی. کاتیا دیشب خیلی بد خوابیدم. احساس کردم دارم از دل‌تنگی می‌میرم. قلبم چنان می‌تپید که یادم نیست هیچ وقت در زندگی‌ام این‌طور متوجه ضربان تندش شده باشم. چند ثانیه انگار فشار خونم بالا رفته بود قلبم بوم‌بوم می‌کرد و می‌توانستم حتا تپش‌های تندش را بشمرم و بعد از چند ثانیه آرام شد. شاید فقط پنج‌، شش ضرب بود که تند شد و شاید این همه پنج ثانیه هم نکشید، نمی‌دانم اما آن لحظه احساس کردم قلب بی‌چاره‌ام با من در گفت‌وگوست. کاتیا من خیلی خیلی دل‌تنگ او هستم، خیلی خیلی دل‌تنگش می‌شوم. اصلاً نمی‌دانم چه طور می‌توانم این دوری را تحمل کنم. گاهی دوست دارم بمیرم و نباشم تا این رنج را تحمل کنم. این چیزها را به خودش نمی‌گویم. نمی‌شود گفت و خودت تمام دلایلش را می‌دانی. مهم‌تر از همه این است که نباید کسی را که با او در رابطه‌ای دستپاچه کنی. بعد همین دیشب میان همین دلتنگی و سردرد و خستگی تا نمی‌دانم کی داشتم سناریوهای چرند توی سرم می‌چیدم، هزار دلیل می‌آوردم که او من را دوست ندارد، حالا هزارتا که نه، اما مثلاً چهار، پنج دلیل می‌آوردم که دوستم ندارد و سه، چهار دلیل هم می‌آوردم که دوستم دارد، یعنی همیشه یکی عقبم، همیشه "دوستم ندارد" پیش می‌افتد. زنی هستم چهل‌وهفت ساله. باید این را خیلی با خودم بگویم. کاتیا ظاهر را هم‌چنان حفظ می‌کنم. کم و بیش، به‌تر از گذشته البته، خیلی به‌تر، اما گاهی کم می‌آورم. مثلاً دیروز طاقتم طاق شد و گفتم دلم برایت تنگ شده و او گفت که من هم همین‌طور، من هم دل‌تنگم. گفتم واقعاً و گفت واقعاً و گفت که این‌ها احساسات انسانی است و طبیعی است. اما من گاهی خیلی خسته‌ام از کار و از فکر این که بعد از بازنشستگی چه کنم و گاهی دلم می‌خواهد داد بزنم. 
این را که گفت، این فعل "داد زدن" را نمی‌دانستم، یعنی نمی‌فهمیدم چه می‌گوید، بعد او توضیح داد که یعنی با صدای بلند حرف زدن.  
خنده‌دار است، میان حرف‌هایمان باید کلمات را برای هم توضیح بدهیم. بیش‌تر او برای من. عجیب است که این تحمل را از کجا آورده که خرج من کند. 
آن چه گفتم و شنیدم این‌ها بود و این‌ها را باید این جا دقیق بنویسم و به تو بگویم، اگرچه که تو خودت همه‌ی این‌ها را می‌دانی، اگر چه که تو خودت همیشه با من هستی و حواست به من هست و مثل من نیستی که خیلی وقت‌ها فراموشت می‌کنم و فقط وقتی خیلی به سختی می‌افتم می‌آیم خودم را پرت می‌کنم توی بغل تو تا به سرم دست بکشی. کاتیا تو مادر، خواهر، دوست، در من و خارج از من هستی و من از تو ممنونم. این همه که طاقت آورده‌ام و توانسته‌ام زندگی‌ام را پیش ببرم و زیبایی‌ها را ببینم تو باعث شدی. حالا هم کاتیا این چیزهایی که می‌دانی را باز پیش تو می‌گویم تا به من کمک کنی، یعنی انگار نشسته باشم کنار تو، سرم را گذاشته باشم روی شانه‌ی تو و تو دست‌های آبی پر رگت را بکشی بر سر من و من برایت بگویم چه شده و تو فقط گوش نکنی، ساکت نمانی، به من بگویی چه شده، برای من خودم را باز تعریف کنی و به من بگویی چه کنم. کاتیا کاتیا دل‌تنگی من را نمی‌کشد، بله می‌دانم، دل‌تنگی فقط باعث می‌شود من بیشتر کار کنم، بیش‌تر بنویسم، بیش‌تر نقاشی کنم، همین زندگی کوچک را یک جور به‌تری بخواهم پیش ببرم چون دل‌تنگی من را امیدوار می‌کند، امیدوار به دیدار می‌شوم.

..
.  
کاتیا شاید زندگی همین باشد. همین که هر بار بچرخم ببینم چی را بهانه‌ی چی می‌کنم و بعد آن بهانه را از خودم بگیرم تا به اصل موضوع برسم. انگار آدم یک جوری زندگی خودش را عریان کند تا به ذات هر چیزی برسد. چیزی که من می‌خواهم همین است، رسیدن به موضوع اصلی، آن چیزی که به خاطرش به دنیا آمدم.  
بگذریم، با شعار دادن از حرف اصلی‌ام نمانم. با حرف زدن از "موضوع اصلی" از موضوع اصلی دور نشوم. کاتیا باز باید پیش تو اعتراف کنم که دوست داشتن او همه‌ی زندگی‌ام را تسخیر کرده. اگر می‌خواهم به او فکر نکنم، اگر می‌خواهم هر لحظه نگویم که چه قدر می‌خواهمش، اگر می‌خواهم خوددار باشم در برابرش، همه‌ی این پرهیز‌ها و صبوری‌ها که گاهی خون به جگرم می‌کند، این‌ها برای نخواستنش نیست، برای خیلی خیلی مدام خواستنش است. البته وقتی این جا برای تو می‌نویسم و باز به خودم نگاه می‌کنم انگار اوضاعم به این بدی هم که می‌گویم نیست. انگار این همه هم حالم خراب نیست یا حال خرابم شاید برای چیز دیگری باشد. کاتیا حالا فکر می‌کنم نکند این همه مدام او را در سر داشتن به خاطر دور بودن از فرزندم باشد.

یعنی من یک دلتنگی خیلی عمیق را، یک ترس از دست دادن خیلی بزرگ را دارم به زبان دیگری ترجمه می‌کنم یا روی چیزی دیگری فرافکنی می‌کنم. نمی‌دانم. واقعاً نمی‌دانم این هست یا نه. اما می‌دانم که دوری از فرزندم یک چیز عجیبی است که نمی‌توانم درکش کنم، نمی‌توانم تحلیلش کنم، نمی‌توانم به آن فکر کنم و نمی‌توانم به آن فکر نکنم.  
راستی این را هم بگویم که دیروز فرزند ارشد خودش تماس گرفت. البته تو که می‌دانی اما من این جا برای تو می‌گویم تا یادم بماند. تلفن کرد تا بپرسد چه طور ماکارونی درست می‌کنند. خیلی هم حرف زد. درباره‌ی خانه و زندگی‌اش هم گفت. گفت که خوابگاه بزرگی دارد که این طور و آن طور است اما لای کلماتش فکر کنم که شنیدم، یعنی نه که گفته باشد اما انگار معنی حرفش این بود که حالا که با دوستانش هم‌خانه نیست، انگار تنهایی سختش باشد و راستش کاتیا من خوش‌حال شدم، چون به نظرم آدمی که تنهایی آزارش ندهد یک چیزی کم دارد، یعنی آدمی باید بفهمد که به آدم‌های دیگر نیاز دارد، به معاشرت، به زندگی، به گفت‌وگو با آدم‌های دیگر نیاز دارد. آدم نمی‌تواند منجمد و جدا مانده خودش را قرنطینه کند.  
فرزند ارشد چیزهای خنده‌داری درباره‌ی ماکارونی پرسید، روش‌های عجیب ابلهانه برای پختن ماکارونی با سیب‌زمینی، مثلاً این که سیب‌زمینی را خام و به قول خودش دیسکی ببرد و بریزد لای رشته‌هایی که بلد نبود آن‌ها را هم چه کند. یعنی چگونگی آن مرحله‌ای که رشته‌ی ماکارونی بسته‌بندی شده‌ی خشک و شکننده به نوارهای باریک نرم و خمیری تبدیل می‌شود را بلد نبود. بعد این یکی پسرم وسط حرف‌مان هی می‌پرید و توضیح می‌داد یا که می‌گفت تو یوتیوب همه‌ی این‌ها هست. اما هم من و هم او و هم آن یکی می‌دانستیم که ماکارونی بهانه است. یعنی فکر کنم که چنین بود.  
کاتیا این را هم بگویم و بروم. باز با خودم یک قرار بیست‌ویک روزه گذاشته‌ام. امروز روز اول است. بعد باز با هم حرف می‌زنیم، تو هم با من حرف بزن کاتیا.

نوشتن برای کاتیا

کاتیا کاتیا عشق من را می‌ترساند. من از هجوم عشق می‌خواهم بروم بخزم زیر پتو و در خودم سنگر بگیرم. از این که کسی به خاطر من کاری کند، به خاطر دوست داشتن من از چیزی دست بکشد، به خاطر من جایی برود یا نرود یا چیزی نخورد یا بخورد یا تغییری کند، کاتیا من از این چیزها می‌ترسم، خجالت می‌کشم. من به این چیزها عادت ندارم. از آن زن‌هایی نبوده‌ام که همیشه عاشق و کشته و مرده داشته‌اند و نمی‌دانم در مواقع بحران چه باید کرد. نمی‌دانم وقتی کسی عاشقم می‌شود باید چه کنم. عشق مدیریت می‌خواهد  و من بلد نیستم و می‌خواهم همه چیز را رها کنم و بروم و پشت سرم را هم نگاه نکنم. می‌خواهم همان چیزی بشوم که او از آن می‌ترسد. می‌خواهم همان طفل گریزپای قدرناشناس باشم و همه چیز را بگذارم و فرار کنم. حتا اگر تا مدت‌ها دلم خون باشد از این دوری که من دورترش می‌کنم. حتا اگر مدت‌ها مثل کسی که اعصابش فلج شده لَخت و بی‌حرکت روزهایم را به حالت افقی و خیره به سقف به شب برسانم و شب از دلتنگی بالشتم را گاز بگیرم و دهانم از اشک شور شود. کاتیا من می‌ترسم و با ترس همین‌طور پیش می‌روم. و این پیش رفتن من را بیشتر وحشت‌زده می‌کند. می‌خواهم همه چیز را برگردانم به شب قبل از کادیکوی، می‌خواهم زمان را توی همان باشگاه رقص متوقف کنم، همان طور نشسته باشم روی آن نیمکت و خیره باشم به زنانی که با صدای بلند می‌خندند و تن‌های داغ و مرطوبشان را تکان می‌دهند. بعد همه چیز همان جا تمام شود و من هیچ وقت نروم و توی تاریکی و سرما در میدان مقابل اسکله نایستم و هیچ سایه‌ی تیره‌ی باریکی را نبینم که از دور نزدیک می‌شود. سایه نزدیک نشود و من دست‌ها در جیب سرم را نیندازم پایین و به کلمات نیمه روشن گوش نکنم و نخواهم چیزی را کشف کنم و چیزی را بشناسم و چیزی را از روی زمین بردارم، بگذارم توی جیبم و با خودم بیاورم توی خانه و زندگی‌ام. کاتیا زندگی قبل از شب کادیکوی کم‌تر زیبا بود اما کم‌تر درد داشت. کاتیا چرا همیشه درد و زیبایی به هم آمیخته‌اند؟ چرا وصل با دوری و تولد با مرگ و مهر با کین آغشته است؟

آه کاتیا، حالا گیریم آمدم و در تاریکی دستی را فشردم، بعد از آن که رفتم و گذشتم نباید با کلمات کج و کوله‌ی ناشناس برایش می‌نوشتم به خاطر امشب از تو ممنونم. تا او هم به حروف فارسی ننویسد خوشحالم که تو را می‌شناسم. حسابش را بگیری او آن شب کاری نکرد، فقط کمی حواسش به من بود و کمی مراقب بود که من سر سنگینم را کجا می‌گذارم و کمی قشنگ می‌خندید و کمی شوخی‌های خیلی بانمک می‌کرد و کمی موهایش زیبا بود و کمی توی خیابان عقب عقب راه رفت. واقعاً این‌ها جای تشکر نداشت، یعنی می‌شود آدم سکوت کند، بعد از خداحافظی سکوت کند و راه خودش را برود. نه که سر یک نخی را بگیرد و با خودش بکشد ببرد تا... تا کجا؟ تا آن طرف مرز.

حالا گیریم نخ را هم گرفت و آن نخ هم معلوم نیست چرا این همه کش آمد و رسید و دوام هم آورد. آدم باید عاقل باشد، باید عاقبت کار را بداند، باید فاصله سرش بشود. باید بفهمد جغرافیا چیست، زبان چیست، تاریخ چیست. آدم باید حساب و کتاب بلد باشد و بی‌تاب هم که می‌شود برنگردد به محل وقوع جرم. برنگردد و خودش را آغشته‌تر نکند، پاشنه‌اش که خیس شده، نرود تا زانو و تا کمر و هی پیش نرود تا خرخره توی آب‌های تیره‌ی ناشناس. بعد خودش هم که رفت، دست کسی دیگر را نگیرد پی خودش نکشد و هی به انگشت اشاره این جا و آن جا را نشانش ندهد، نگوید آن جزیره را ببین، دو قدم آن طرف‌تر است بیا برویم جلوتر، بعد جلوتر نگوید آن فانوس دریایی را ببین چه قدر زیباست، کمی پیش‌تر برویم و بعد نگوید ببین آن کشتی و قایق‌های بادبانی قشنگ فقط کمی از ما جلوتر هستند و هی برود وبرود و برود و سر از میان آبی در بیاورد که دور تا دورش هیچ ساحل و جزیره و خشکی نیست، یک تخته چوب هم نیست، آب هم مواج است، آسمان هم آبی است، آفتاب هم درخشان است، تنها هم نیستی، با یک نفر دیگر، آب تا زیر چانه، نه بالاتر، تا میانه‌ی لب‌ پایین، آب است. گیریم تا این جا خودت را رسانده‌ای، میان آب ایستاده‌ای، ایستاده‌اید، نباید بترسی، راهی است که آمده‌ای، نباید خوف کنی وقتی می‌بینی آن دیگری در کار ساختن است. دارد میان آب شنا می‌کند، تکه‌های چوب شناور را جمع می‌کند، در کار ساختن قایق است، می‌خواهد همان جا لنگر بیندازد، می‌خواهد همان‌طور شناور و مواج ادامه بدهد. نباید، نمی‌شود حالا راه رفته را تنها برگردی، کمی شنا کنی تا برسی به نقاط کم‌عمق‌تر و روی پنجه و بعد روی پاشنه و بعد کم‌کم دوان دور شوی و خودت را گم کنی توی ساحل نزدیک، در حالی که آن دیگری در کار ساختن قایق است. نه این جور نمی‌شود کاتیا.

کاتیا نمی‌دانم دیگر برای تو چه بنویسم. انگار یک قدم جلوترم را نمی‌شناسم، خبر ندارم. در دلم هم یک نور رنگی و امیدی دارم که نمی‌دانم از کجا می‌آید، یک جور باور الکی به یک دنیای کوچک روشن. یعنی میان این ترس یک جور شادی عمیق هم دارم، ته دلم زنی با پیش‌بند گل‌گلی در حال پخت‌وپز است و ریز ریز می‌خندد و آرزوهای خوشگل دارد و جهانش خیلی ساده است، خیلی کارهایش راحت پیش می‌رود و اصلا فاصله و بی‌پولی و دردسر و این چیزها سرش نمی‌شود. من دوست دارم این زن را باور کنم. چون این زن همیشه در اوج است. یک اوج کوتاهی دارد که همیشه در همان ارتفاع ایستاده و دنیا را نگاه می‌کند، یک چشم‌انداز محدود سبز و تمیز.

کاتیا تو می‌دانی چه می‌شود؟ تو می‌توانی به من بگویی چه کنم؟ تو می‌توانی من را از راهی که آمده‌ام برگردانی؟ حداقل کاش بتوانی من را همین جایی که هستم متوقف کنی. مثلا بشود فلجم کنی، عضلاتم را از کار بیندازی، نگذاری قدم از قدم بردارم. دهانم را باز نکنی، کاری کنی تا من بتوانم سکوت کنم و فقط نگاه کنم، به کسی که امیدوار است و دارد قایق می‌سازد و می‌خواهد من را هم سوار قایقش کند و با خودش ببرد در اولین جزیره ساکن شود، به این آدم فقط نگاه کنم و دست به سیاه و سفید نزنم و فقط نگاه کنم.

کاتیا این زن‌هایی که همیشه و به تیراژ بالا عاشق دارند چه طور زندگی می‌کنند؟ چه طور روزگارشان را پیش می‌برند؟ من از پس یک عاشق هم برنمی‌آیم.

 

نوشتن برای کاتیا

مگر همین را نمی‌خواستی؟

کاتیا بیا و به من بگو مگر همین را نمی‌خواستی؟ مگر تنهایی‌ات را نمی‌خواستی؟ و عشقی دور، آغشته به اندوه و شادی و کلمات و رنگ‌ها. مگر تکه‌ای از استانبول را نمی‌خواستی، گیریم مثل شیشه‌ای شکسته، فرو رفته در قلبت؟ مگر نمی‌خواستی باز قصه بگویی؟ مگر شهر بزرگ را نمی‌خواستی، رفتن و آمدن و نگاه کردن به آدم‌ها، مگر زندگی را نمی‌خواستی؟ همین‌جور که هست. مگر دوستی دوستانت را نمی‌خواستی؟ نشستن روی مبل ال و گاهی سر برگرداندن و نگاه کردن به پنجره، نگاه کردن به کوچه. مگر ایوان باغ را نمی‌خواستی و نگاه کردن به بخار چای که چه طور کلمات را حوالی لب‌ها گرم و مرطوب می‌کند؟ مگر نشستن در خانه‌ی آ را نمی‌خواستی؟ و خیره شدن به ح که بر صورتش اثر خستگی و محبت است. مگر فرزندت را نمی‌خواستی؟ این طور پراز حرف و آرزو با سر بزرگ و موهای آشفته، انگار که خودت، جوان و باریک.

کاتیا، بیا و به من بگو، همین‌طور که زندگی من را مثل گویی بلورین و درخشان میان دست‌هایت داری، بگو بیا بگیرش این زندگی توست. شجاعانه آن را در آغوش بگیر و انجامش بده. این زندگی پر از امید و آرزو و خیال و رنج را انجام بده.

با این همه کاتیا غمگینم و ترسیده. دوست دارم سرم را روی دامنت بگذارم و گریه کنم. نمی‌دانم چرا. ترسیده‌ام. از آن شب در جاده ترسیدم و نمی‌دانم چرا آن تصویر از سرم بیرون نمی‌رود. آن طور که ماشین سفید مثل اسبی چموش رمید و زمین انگار زیر سم‌هایش موج برمی‌داشت. خودم را بیرون از خودم می‌دیدم. تصویری با فاصله از خودم، ماشین و سه نفری که در ماشین نشسته بودند داشتم. من بیرون از ماشین لب جاده ایستاده بودم و نگاه می‌کردم که رادی بی‌حرکت نشسته، دختر پشت سرم گفت چرخ ماشین دراومد. ز دستش روی شانه‌ی من بود و می‌گفت آروم باش.

کسی جیغ نکشید، کسی حرکتی نکرد. ما منتظر نشسته بودیم تا ببینیم چه می‌شود. تا لکه‌ی سفید وحشی تصمیم گرفت ور دیگر جاده در تاریکی میان شاخ و برگ‌ها بایستد.

کاتیا من دور ایستاده بودم و نگاه می‌کردم و تصویر را با جزئیات به خاطر دارم و تصویر رهایم نمی‌کند. آیا من از مرگ این قدر می‌ترسیدم و خودم خبر نداشتم؟ اگر می‌مردم چه می‌شد؟ حالا نمی‌توانم فقط به خودم فکر کنم. ما چند نفر بودیم. اتفاق عجیبی بود. اگر همه می‌مردیم یا این که شاید سخت زخمی می‌شدیم یا قسمتی از تنمان از کار می‌افتاد، برای همیشه. شاید با ماشین‌های مقابل سر شاخ می‌شدیم. اما کاتیا، چیزی که من را می‌ترساند مربوط به بعد از اتفاق نیست. تصویر همان لحظه دلم را آشوب می‌کند. تصویر ماشین سفید در تاریکی جاده.

و حالا، همین لحظه دانستم چرا ذهنم قفل شده روی این تصویر. روی حرکت مارپیچ ماشین بر جاده‌ی ناهموار. چون این تصویر، تصویر خرداد هفتادوهفت است. لحظه‌ای که من نبودم. وقتی لاستیک ماشین میم ترکید و او بیست متر آن طرف‌تر گوشه‌ی جاده دراز کشید، احتمالا ماشین همین‌طور تاب خورده میان خطوط موازی جاده. و آن لکه‌ی سفید در تاریکی راه، تصویر خرداد هفتادوهفت است، وقتی ما نشسته در پیکان سفید در تاریکی قبل از صبح جاده را طی می‌کردیم تا به خانه‌ی پدر میم برسیم. آن شب تنها رنگی که بود، سایه‌ی سفید و چرک و لرزان ماشین پیکان بود و باقی همه، جاده و خانه و آدم‌ها و من و فرزندانم، سیاهی‌های عمیق و غلیظی بودیم.

ترس‌های آدمی فراموش نمی‌شوند. شاید فراموشی بی‌معناترین کلمه‌ای باشد که ساخته شده، برای اتفاقی که هیچ وقت نمی‌افتد. هیچ چیزی از یاد نمی‌رود. از یاد بردن یعنی چه؟ اثر هر غم و شادی بر جان آدم می‌ماند، رنگ عوض می‌کند، تاثیرش کم و زیاد می‌شود، ته نشین می‌شود و باز به تکانی، شناور می‌شود در جان آدمی. فراموشی یعنی چه؟ یک نفر به من بگوید کدام اتفاق خوب یا بد، اثرش را به کلی از دست داده؟ اصلا چرا انسان به این فکر افتاد برای چیزی که نیست واژه بسازد. فراموشی فقط آن شکل موقتش قابل باور است. مثل نامی که سر زبان داریم اما به کلام نمی‌آید، فرصتی می‌خواهیم تا به یاد آوریم، به یاد می‌آوریم دیر یا زود. فراموشی توان ندارد چیزی را پاک یا حذف کند. فراموشی حتا به قدر رنگی که بر نوشته‌های روی دیوار می‌پاشند تا چیزی را پنهان کنند و یا ظاهری تمیز به در و دیوار شهر بدهند، اثر ندارد. خوشی‌ها و ناخوشی‌ها در جان آدم مشغولند، مدام در حال بیل زدن و کندن و پیش رفتن. در جایی فرو می‌روند و از جایی دیگر سر درمی‌آورند. این می‌شود که یک انحراف از جاده ترسی به جان آدم می‌اندازد که حتا نتوانی به ماشین خاموش در پارکینگ هم نزدیک شوی.

کاتیا تصاویر رهایم نمی‌کنند. اما فقط تلخی‌ها نیستند. خاطرات خوش هم همینند. برای همه همین‌طور است؟ یا که من از آن اقلیتی هستم که زیادی می‌مانم در گذشته؟ همه چیز را با جزئیات به خاطر می‌سپارم و می‌توانم ویژگی‌های آدم‌ها را تمیز و برجسته و براق بگیرم جلوی چشمشان و درباره‌اش روزها حرف بزنم. مثل نخی که از پولیور مردی آویزان بود، یا حالت سین وقتی چراغ‌ها را خاموش می‌کرد، یا لرزش دست‌های میم، یا عقب عقب راه رفتن مردی در کادیکوی. این‌ها را یادم می‌ماند، توی سرم یک موزه دارم از تصاویر و اشیا و صداها و کلمات که همه قاب گرفته، آویخته از دیوارها یا نشسته در قفسه‌های شیشه‌ای نگه‌داری می‌شود و این طور نیست که با مرگ من آن موزه نیست و نابود شود. آن موزه ذره ذره از میان کلماتم، از دریچه‌ی نگاهم، از فاصله‌ی میان لب‌هایم خارج می‌شود و مثل بخاری گرم می‌نشیند روی تن آدم‌های دیگر. من روی آدم‌ها اثر می‌گذارم. من از آن تصاویر اثر می‌گیرم و روی آدم‌ها اثر می‌گذارم. هیچ چیزی در این دنیا نابود نمی‌شود. اثرات، دائمی و ابدی هستند. از جانی به جان دیگر در حرکتند، رنگشان عوض می‌شود، چاق و لاغر می‌شوند، قد می‌کشند، پیر و جوان می‌شوند اما نمی‌میرند. اثرات من را زنده نگه می‌دارند. تا زنده‌ام در من نفس می‌کشند و بعد از من در جان‌های دیگر. من به تصاویر فکر می‌کنم و درباره‌ی چیزها و آدم‌ها به نتیجه می‌رسم. از هر اتفاق یک تصویر در من زنده‌تر می‌ماند، می‌بالد و بزرگ می‌شود و جان می‌گیرد. مثل تصویر دست‌های ز بر شانه‌ی من. مثل تصویر سکوت سرنشینان ماشین.

من در فاصله و در تنهایی به تصاویر فکر می‌کنم و درباره‌ی آدم‌ها به چیزهای جدید می‌رسم. غیر از تصویر تاریک و ترسناک جاده، چیز دیگری هم بود. یک اثر مهم ماندگار مثل دوستی. حتا می‌خواهم کمی جلوتر بروم، دوستی در هنگام خطر. دوستی وقتی همه چیز ناگهان موج برمی‌دارد. وقتی چیزی تهدید‌آمیز به میان می‌آید. دوستی انگار تنها زره انسان باشد برای این که خودش را حفظ کند، زبون و خوار ترس نشود، خودش را نبازد، با خطر زیبا برخورد کند، با متانت و در سکوت. دوستان انگار حواسشان به هم‌دیگر است، به تصویر دیگری و تصویر خودشان در نگاه دیگری. آن‌ها این چنین یک‌دیگر را حفظ می‌کنند.

کاتیا این سه صفحه را برای تو نوشتم.

 

 

نوشتن برای کاتیا

ساعت دوازده‌ونیم شب است. امروز یک سفارش نقاشی را شروع و تمام کردم، خانه را روبیدم، میزگرد چوبی را از وسایل نقاشی و‌ مجسمه‌سازی خالی و خلوت کردم، گلدانی که رویش عکس زنی سیگار به لب را نقاشی کرده‌ام با گل‌های خشک زرد و یاسی داخلش، گذاشتم روی رومیزی سبزی که سیپ از استانبول برایم آورده، با پسرک ریشو قسمت اول یک سریال نفس‌گیر را دیدم و جلد ششم در جست‌وجوی زمان از دست رفته را تمام کردم و این همه یعنی خودم را نجات دادم کاتیا، سلام. 

نوشتن براي كاتيا

كاتيا با تو باز شنا مي‌كنم. حالا من در قايقم، قايق چوبي، پارو مي‌زنم، تو كنار قايق شنا كنان، سر بيرون آورده‌اي و چشم‌هاي گرد سرخت ثابت مانده. كاتيا ماهي‌ها پلك نمي‌زنند؟ چشم در حدقه نمي‌چرخانند؟ نمي‌دانم. چهره‌ي تو اما ماهي نقره، ثابت نيست، چهره‌ي تو و خطوط تنت و برجستگي نقره‌اي پولك‌هايت سيال است و مدام شكل عوض مي‌كند و خط عوض مي‌كند. اما در هر شكل و شمايل كه باشي، كاتيا هستي، زن هستي، گيس‌هاي بلند كم‌پشت خيس براق داري، پستان‌هاي خشكيده‌ي آويزان داري، رگ‌هاي برجسته‌ي پر خون داري، هر چي كه باشي و در هر شكل تو كاتيا هستي. كاتيا كاتيا كاش من هم شكل تو را داشتم. شكل تو بودن خيلي شجاعت مي‌خواهد. شكل تو بودن خيلي نيرو مي‌خواهد، خيلي فرزانگي و خرد مي‌خواهد. كاتيا من ديوانه هستم، ديوانگي خسته‌ام كرده. دل و دماغ برايم نمانده. آن قدر مي‌خواهم هميشه با تو باشم، آن قدر دلم مي‌خواهد هميشه در پناه خرد تو باشم كه گاهي فكر مي‌كنم خودم را بكشم. خيال مي‌كنم تو در دنيايي هستي كه نزديك دنياي مردگان است، در همسايگي مردگان. اگر چه كاتيا من از مردگان خويش هم فراري‌ام. واقعاً نمي‌خواهم باز ببينمشان. كنجكاوي نسبت به ايشان ندارم. خشم و نفرتي نيست، يا شرمندگي و ديني ندارم. اما هيچ كنجكاو هم نيستم يا افسوسي نمانده. خسته كه مي‌شَوم دوست دارم ول كنم بروم و يكي را پيدا كنم و بگويم بفرما باقي ماجرا با شما. اما خب نمي‌شود. كسي ادامه‌ي كار ديگري را نمي‌گيرد. آدمي گندش را بايد خودش تمام كند.

كاتيا بايد بروم. در من شنا كن و دم بجنبان و زنده باش. مي‌بوسمت تا بعد. 

نوشتن براي كاتيا

كاتيا ماهي نقره‌ي من، سكه‌ي من تو هستي، با تو خوشي را مي‌خرم و رنج را، كاتيا خيلي دوست دارم تن درخشان تو را بغل كنم و گريه كنم. نمي‌دانم براي خاطر چي. شايد از ترس يا درد يا خوشي يا دلتنگي يا استيصال يا بي‌خيالي يا خشم يا عشق يا بي‌تفاوتي، نمي‌دانم براي خاطر چي، اما يك چيزي در من هست، دقيقاً در ميان قلبم كه من را به گريه مي‌اندازد و نمي‌شود حرف اين چيزها را با كسي زد، اين‌ها را بايد سرود، بايد شعرش را گفت. اين‌ها حتا به داستان درنمي‌آيند. داستان منطق دارد، چهارچوب دارد. نقشه دارد. اين چيزها را، كاتيا ماهي نقره‌ي من، فقط بايد شعر كرد و سرود. من شعر نمي‌دانم. كاش مي‌شد شعر بگويم. كاش مي‌شد كلمات هذياني‌ام را شبيه سنگ‌هاي رنگي، شبيه تكه‌هاي فيروزه يا بلورهاي آذرين، به نخ بكشم و بيندازم گردنم و با آن ميان مردم بچرخم. شاعر چه قدر خوش‌بخت است. 

نوشتن براي كاتيا

كاتيا تو آن ماهي نقره بودي، تو آن ماهي نقره‌اي. نوشته مناسب براي اين روزهاست. اين روزهاي كي؟ من دلم يار نزديك مي‌خواست. كاتيا بغلم كن. بغض مثل فشار قوي خون به پيشاني‌ام زور مي‌آورد، چشم ميان چشم‌هايم درد مي‌‌كند، شايد از نديدن است. هنوز چهره‌اش برايم زلال و روشن است. اما خسته‌ام. آدم تشنه خسته كه باشد لب جوي هم كه برسد، ممكن است ديگر قدم از قدم برندارد. دهانم قفل شده. فقط سرانگشتانم كار مي‌كنند، ريز و منظم، منظم و آشفته، آشفته و زيبا، زيبا و زمخت، زمخت و زنانه، زنانه و ديوانه، ديوانه و خردمند. كاتيا، ماهي نقره، اين چيزها آن بيرون، بيرون تنگ بلور جانم، هيچ معنايي ندارد. توي تنگ بلوري من هنوز هستي در بدويت روز نخستش به سر مي‌برد. هنوز چرخ اختراع نشده و جنگ درنگرفته، كاتيا ماهي نقره‌ي من دم بجنبان، مي‌خواهم سوار پشتت شوم، و با هم از سر آب‌ها بجهيم. همه حسرت ما را مي‌خورند. همه مردهايي كه دوستم داشتند و زناني كه دوستم داشتند. و آن‌هايي كه حسرتم را داشتند و آن‌ها كه خشم داشتند از من، من و تو از سر همه مي‌پريم و من خيس و خوش‌حال جيغ مي‌كشم و نفسم از ذوق بند مي‌آيد، مثل ديشب كه نفسم از ذوق فكر مرگ بند آمده بود و باد داشت گوشواره‌هايم را از گوشم مي‌كند و مي‌برد. 

نوشتن برای کاتیا

زندگی‌ام، زندگی گمشده‌ای در جنگلی دور است. کسی که هواپیمایش در جنگلی ناشناس سقوط کرده. مسافر تنها در جنگل ماندگار شده.هیچ گروه امدادی از راه نمی‌رسد تا برش گرداند به شهر، به میان آدم‌ها، به مقصدی که می‌خواسته. او، آن آدم تنهای گمشده، می‌ماند توی جنگل و با درخت‌ها جفتگیری می‌کند و خودش را از تنهایی بدوی خویش نجات می‌دهد. می‌ماند و رنگ چوب و سنگ و آب و زمین را به خود می‌گیرد. 

من آن مسافرم، من این کار را بلدم، همیشه بلد بوده‌ام. نباید از خاطرم برود، من شبی را صبح کردم که بختک روی سینه‌ام خوابیده بود، من از تاریکی زنده برگشتم، آن وقت سی سالم هم نبود. حالا کم مانده تا نیم قرن عمر کرده باشم و می‌دانم تا نود سالگی زنده خواهم بود. این سال‌های باقی مانده را نباید از دست بدهم. حالا هم بلند شوم بروم به کارهای خانه برسم، شام بپزم، کتاب بخوانم، بنویسم، خودم را می‌سپارم به تو کاتیا، دستم را بگیر، رهایم نکن.

نوشتن براي كاتيا

كاتيا كاتيا دارم با تو حرف مي‌زنم و مي‌دانم كه صدايم را مي‌شنوي و در خودت پناهم مي‌دهي. من را در آغوشت مي‌گيري و من در آغوش تو شبيه تكه‌اي يخ آب مي‌شوم. آن قدر كوچك مي‌شوم كه تو مرا كف دستت مي‌گيري و در تاريكي و گرماي دهانت مي‌گذاري، روي رطوبت صورتي زبانت و من را فرو مي‌دهي و من مي‌روم جايي در اعماق وجود تو و همان جا مي‌مانم، در تو، كه امني و در جايي كه هيچ غمي نيست و هيچ اندوهي نيست.