این زندگی من است


واقعيت اين است كه من خوش‌حالم. واقعيت اين است كه خوشي مثل جرياني گرم از انتهاي وجودم مي‌جوشد و بالا مي‌آيد و حوالي پستان‌هايم را گرم مي‌كند و بعد مثل جريان آبي گرم مي‌آيد تا حدقه‌ي چشمانم و نگاهم تار مي‌َشود. واقعيت اين است كه احساس خوشي مثل اتفاقي، ناگهاني است، بدون بهانه و مقدمه در حالي كه روزي مثل همه‌ي روزها را شروع كرده‌ام. واقعيت اين است كه من توانايي اين را دارم كه خوش‌حال باشم حتا وقتي مغروضم يا تنهام يا توي حساب‌بانكي‌ام فقط چهل‌هزار تومان پول دارم. با اين همه مي‌توانم آن قدر خوش‌حال باشم كه توي تن خودم جا نشوم. واقعيت اين است كه من زن زيبايي هستم و حالا دوست دارم بروم توي خيابان راه بروم. كاش بتوانم اين خوشي را مثل شعله‌اي در خودم زنده نگه دارم. 

آ بيدار شده و دارد با صداي بلند موسيقي گوش مي‌دهد و حرف‌هاي پرت و پلا مي‌زند. مثلا همين حالا دارد مي‌گويد كه آدم سالم بايد خودش را بكشد چون نمي‌تواند چيزي خلق كند و زندگي‌اش به تكرار مي‌افتد. حالا هم يك مستند چند دقيقه‌اي نشانم داد كه خودش ساخته بود و خيلي خوب ساخته بود. بعد لجم گرفت كه چرا اين چيزها را منتشر نمي‌كند تا همه ببينند؟ حالا براي چند لحظه ساكت شده و حالا دارد بلند بلند آواز مي‌خواند و حالا دارد جلوي چشمم قدم‌رو مي‌رود. خلاصه اين كه تنها نيستم و تمركز ندارم. اما مي‌خواهم هر‌طوري هست سه صفحه بنويسم. اين روزها نوشتنم فقط شده تلاشي براي نوشتن، زور زدن براي نوشتن جمله‌هاي كوتاه، تخت و بدون تصوير. اما تلاشم را مي‌كنم، پارو مي‌زنم، چرا كه من پارو زننده‌ي دائمي هستم، آن كسي كه مي‌تواند هميشه از نو شروع كند و خيلي تنهاست. مثل همه‌ي آدم‌ها. همه‌ي آدم‌ها تنها هستند اما اين تنهايي را يا نمي‌بينند يا نمي‌خواهند كه ببينند. تعداد كمي از آدم‌ها هستند كه تنهايي را باور دارند و مي‌پذيرند و آن را دستمايه زندگي‌شان قرار مي‌دهند، من از آن‌ها هستم، از آن تعداد كم، در اقليت مانده، توي دهكده‌ي خلوت خودم هستم در همسايگي دوستانم در حالي كه از دور براي هم سلام مي‌فرستيم از كنار هم مي‌گذريم، چمن‌هاي جلوي خانه‌مان را كوتاه مي‌كنيم، صندوق پست را نگاهي مي‌اندازيم و بعد برمي‌گرديم توي خانه‌مان، پرده‌ها را مي‌كشيم و دراز مي‌كشيم و به سقف خيره مي‌مانيم و آن چيزي كه بيرون از ما جريان دارد، ذهن ماست. خيال ماست كه توي خيابان‌هاي واقعي، ميان جمعيت راه مي‌رود و حرف مي‌زند و كار مي‌كند و پول درمي‌آورد. اين اعتقاد قلبي من است. واقعاً باور دارم كه تصوير عيني من، آن چيزي كه همه مي‌بينند، شكل مجازي من است و من، خودم جاي ديگري در حال زندگي هستم و همين است كه هيچ از مرگ نمي‌ترسم. از درد مرگ بله مي‌ترسم، حتا از اين كه با نبودنم بچه‌هايم آن قدر غمگين بشوند كه نتوانند به زندگي‌شان درست ادامه بدهند،‌ بله مي‌ترسم. اما از مرگ به معناي نبودن، هيچ ترسي ندارم،‌ جون حالا هم نيستم. اين‌جايي كه هستم نيستم و آن جايي كه هستم، جوري نيست كه با مرگم تمام شود يا اگر هم بشود چيزي دردناك و غم‌انگيز نيست. مثل چراغي است كه ناگهان خاموش مي‌شود. اين لحظه آن قدر بي‌خيال و سبك و بي‌نياز از همه چيز هستم كه مي‌توانم بميرم، بي‌آن كه به آن پيراهن مخمل زرد كه گل‌هاي ريز سورمه‌اي دارد و كتاني ساق‌دار خردلي فكر كنم. اين زيبايي اگرچه زيبايي است و دلم را شاد مي‌كند، اما چون عيني است، بي‌فايده است.

عيني است و به همين دليل مجازي و رفتني و بي‌فايده. يك روزي سین به من گفت پاهايت روي زمين نيست و اين را به شكل يك عيب مطرح كرد يا چيزي كه جاي دلسوزي دارد، مثل وقتي كه مي‌گفت با خودت اين‌طوري نكن. اين كه چه‌طوري مي‌كردم بماند، اين كه احمق بودم يا نه بماند، چون برايم مهم نيست. سین را چنان فراموش كرده‌ام كه حتا ديگر خوابش را هم نمي‌بينم. حتا اگر توي خوابم هم بيايد در معناي ديگري است. يك مفهوم مستقل است كه لباس او را پوشيده. گر چه همان وقتي هم كه بود، من لباس تنش كرده بودم و چيزي از او ساخته بودم كه خسته‌اش مي‌كرد و اين بود كه آن ظهر تابستان ماه رمضان لباسش را درآورد و گذاشت روي نيمكت پارك خيابان شريعتي و لخت و عريان راهش را كشيد و رفت. خب اعتراف مي‌كنم كه حالا به نظرم خيلي احمق بودم كه نشستم آن‌جا و در حالي كه به كلاغي كه كنار باغچه مي‌لنگيد، خيره مانده بودم، گريه كردم. به نظرم احمق بودم كه چند ماه بعدش توي خيابان ميان ماشين‌ها بي‌آن كه بدانم چه مي‌كنم و دارم كدام‌وري مي‌روم، ميان بوق و فحش راننده‌ها زدم زير گريه. و خب يادم هست مردي از ماشين پياده شد و در حالي كه سعي مي‌كرد راهي را كه من بند آورده بودم باز كند، با دلسوزي ديگران را به آرامش دعوت كرد و گفت زنه ديگه... و اين را جوري گفت كه انگار بگويد... نمي‌دانم براي چه كسي مي‌توان اين جور دل‌سوزاند، براي نابينايان؟ معلولين؟ ديوانگان؟ كساني كه بيماري ‌صعب‌العلاج دارند؟ نمي‌دانم. من اهل دل سوزاندن براي هيچ كسي نيستم. اما آن آقا گويا خيلي دلش از زن بودن من به درد آمده بود كه آن‌طور خلق خشمگين را آرام كرد و راه را نشان من داد تا از معركه‌اي كه ساخته‌ام در بروم.
داشتم مي‌گفتم كه سین هم مثل آن مرد از روي دلسوزي به من گفت كه پاهايت روي زمين نيست. در حالي كه اين بزرگترين خوش‌بختي من است. ثروت من است. اين زمين مگر چي دارد كه من پاهايم را رويش بگذارم؟ تبديلش كرده‌ايم به جاي كثيف غير قابل سكونت و دلخوشيم كه مي‌توانيم گام‌هاي محكم رويش بگذاريم. من نمي‌خواهمش، من زمين سین را نمي‌خواهم. زمين هر كسي را كه مي‌خواهد خودش را خوش‌بخت و كامل و دانا نشان بدهد. هر كسي كه دارد دروغ مي‌گويد را نمي‌خواهم. و بايد بگويم كه حتا خودم را هم نمي‌خواهم، خود دروغگوي خيانت‌كارم را. من فقط وقتي نقاشي مي‌كشم خودم را مي‌خواهم، مي‌بينم، دوست دارم و باور مي‌كنم. فقط همان لحظه و گاهي هم وقتي مي‌نويسم. اين كه مي‌گويم گاهي، چون مدت‌ زيادي است كه ننوشته‌ام، ولي واقعيت اين است كه نوشتن هم هميشه من را آن جايي برده و نشانده كه جاي خودم بوده، خانه‌ي من بوده، اتاق من بوده. من را برده توي دالان تنهايي خودم، توي واقعيت خودم و من را از آن تصوير مجازي چسبيده به زمين و زمان دور كرده. من خودم را فقط توي اتاق خودم دوست دارم، باقيش همه‌اش، همه‌اش، همه‌اش دروغ و كثافت و ملال است. ملال و خيانت، روي خيانت خيلي تاكيد دارم.

اين زندگي من است

مرد ريش پرفسوري داشت. چه مي‌شود كه آدم‌ها ريش پرفسوري مي‌گذارند؟ اصلاً پرفسورها چرا آن چوري ريش مي‌گذارند؟ به بعضي‌ها مي‌آيد. مثلاً آ با آن چشم‌هاي كشيده و سبيل‌هاي نازكش وقتي ريش چانه‌اي مي‌گذارد چهره‌اي عياش و بي‌خيال پيدا مي‌كند و اين بهش مي‌آيد. اما من كه مادرش هستم مي‌دانم هيچ كدام از اين‌ها نيست، نه عياش است و نه بي‌خيال. نه كه اين چيزها بد باشد. فقط او نيست. اصلاً شايد ما اغلب آن چه نيستيم مي‌نماييم. مثل مردي كه ريش پرفسوري داشت و پيجامه پوشيده بود و توي تاريكي ايستاده بود و به من كه داشتم مخارج روزم را توي گوشي‌ام يادداشت مي‌كردم گفت "مي‌خواي گورتو گم كني؟" بعد من سرم را بالا كردم، شيشه‌هاي ماشين بالا بود، نگاهش كردم و او توي چشمم نگاه كرد و باز گفت مي‌خواهي گورتو گم كني؟ در ماشين را باز كردم و گفتم بله؟ گفت مي‌خواين تشريف ببرين؟ گفتم چرا اول اون جوري گفتين؟ گفت مي‌گم مي‌خواي بري؟ گفتم نه بهم بگين چرا اول اون جوري گفتين؟ چرا گفتين مي‌خواي گورتو گم كني؟ مگه من كجا پارك كردم؟ نه مقابل پلم نه چيز ديگه‌اي، چرا اين جوري گفتين؟

مرد ريش پرفسوري سفيد داشت، موهاي سفيد داشت و پوستش از ترس يا خجالت يا خشم يا چيزي ميان اين‌ها، سرخ شده بود. پيژامه‌ي گشاد سبز پوشيده بود، شلوار كردي پايش بود، كرد نبود اما شلوار كردي پوشيده بود، پرفسور نبود اما ريش پرفسوري داشت و نمي‌دانست بايد به من چه بگويد، نمي‌دانست چرا به من فحش داده، اين طوري بلد بود، ارتباطش با جهان اين‌طور بود. من ترسيده بودم و متعجب هم بودم و دلم خيلي گرفته بود. ماشين را روشن كردم و رفتم. فكر كردم چون زن هستم توي خيابان اگر گير آدم ناجوري بيفتم، راحت و بي‌دليل به من فحش مي‌دهند، چون خيالشان راحت است كه نمي‌پرم سرشان يا باهاشان گلاويز نمي‌َشوم. مرد ريش پرفسوري اما ترسيده بود. از چشم‌هاي برجسته‌اش پيدا بود، از سفيدي چشم‌هايش كه زياد بود و از صورت سرخش بيرون زده بود و از رگ برآمده‌ي سبز روي پيشاني‌اش مي‌شد ضربان ترس را ديد. چيزي كه او را ترساند پرسش من بود. همان چيزي بود كه من را هم ترسانده بود. چرايي كارش، علت خشمش، من و او را ترسانده بود. اين حالت حقيري كه نسبت به هم داريم، اين احساس رذالتي كه ميانمان جريان دارد، ميان مردها نسبت به زن‌ها، ميان زن‌ها نسبت به مردها، ميان پرايد سوارها نسبت به شاسي‌ بلندسوارها، ميان آيفون سون‌‌دارها نسبت به سامسونگ سيكس‌دارها... اين ترسناك است. جاهاي ديگر دنيا هم همين‌جور است؟ نكند همين روزها هم‌ديگر را بخوريم؟