جستن میان عشق

 
 دوستم دارد. این را می‌دانم. چند روز پیش داشت برایم تعریف می‌کرد که جوجه‌‌ی مارتی از تخم درآمده. بعد که قطع کرد چهار تا عکس پشت هم فرستاد. عکس‌های عجیبی بود. من در موقعیت‌های مختلف، جایی دارم می‌خندم، جایی تعجب کرده‌ام و یک جای دیگر گردنم کج است و دارم با مهربانی نگاهش می‌کنم، این شد سه تا، چهارمی را یادم نیست چه حالتی است. حالت من زیاد مهم نیست. چون آدم توی همه‌ی عکس‌ها حالت خودش را می‌بیند. چه عکسی باشد با قرار قبلی و جلوی دوربین ژست گرفته باشی و چه عکس‌های ناگهانی، به هر حال وقتی ظاهر می‌شود آدم خودش را می‌بیند و حال خودش را یادش می‌آید. این عکس‌ها اما به دلیل دیگری برایم جذاب است. این که تصویر عکاس هم توی عکس هست.  عکس‌ها را وقتی با من ویدیو چت می‌کرده گرفته و همه جا، در گوشه‌ی سمت راست، در کادری کوچک‌تر تصویر خودش هم هست. موهای سفیدش در هم است و با چشم‌های درخشان من را نگاه می‌کند. با دقت و ژرف مثل مردی که زنی را دوست داشته باشد.

جستن میان عشق

#جستن_میان_عشق 

 

 

دلم می‌خواهدش 
خواستن دل یعنی چه؟ من چه طور او را می‌خواهم. عجیب است، او دلخواه من نیست اما دل من می‌خواهدش. برای من، یا به‌تر است این‌طور بگویم که دلخواه بودن برای من چنین بود یا خیال می‌کردم چنین باشد که یک چیزی آن قدر بی‌عیب و کامل باشد که بشود اسم دلخواه روی آن گذاشت. یا این که نقصش معلوم نشده باشد و تا آن وقت آن چیز، آن شی یا آدم دلخواه می‌ماند و بعد رنگ می‌بازد. یا که حتا خیلی وقت‌ها من از چیزی کوچک چیزی دلخواه ساخته‌ام. چیزهایی را در آن دیده‌ام یا چیزهایی را به آن نسبت داده‌ام. راستش هیچ وقت هم فکر نکردم، یعنی بعدش که از شدت دلخواهی‌اش هم کم شد یا محو شد به کلی، باز فکر نکردم که اشتباه کرده بودم. یعنی آن خوبی‌ها و ویژگی‌ها کماکان در آن مورد (که حالا نیست و نابود شده)، در نظر من وجود دارد. اما چیزهای دیگری هم به مرور در میان آمده که مانع ادامه‌ی "پروسه‌ی" دل‌خواستن می‌شود. ولی در مورد او انگار چیزی فرق می‌کند. در مورد او انگار آن ویژه نبودن از همان اولش باعث می‌شود بخواهمش. می‌دانم خیلی دارم پراکنده می‌گویم. دارم تلاش می‌کنم برای دوست داشتنش دلیل بیاورم یا یک جوری دوست داشتنش را علمی و تئوریزه کنم. خب که چی؟ شاید موضوع خیلی ساده باشد. او به زبان دیگری حرف می‌زند که هم آوای آهنگین دارد و هم بار کلماتش برای من چندان روشن نیست و هم معنای خیلی از کلماتش را هنوز کامل نمی‌فهمم. این‌ها همه اگر چه می‌تواند سوتفاهم‌زا باشد، از طرفی تیزی‌های زبان را هم می‌گیرد. یعنی انگار تمرکز آدم بیشتر روی کشف و درک معناهاست تا اشارات ضمنی کلمات. این است که فحش هم از دهان خارجی طیبات است. این ربطی به حس حقارت و خودکوچک‌بینی ندارد، موضوع این است که آدم در برخورد با زبان بیگانه وقتی مفهومی را درک می‌کند، هر مفهومی که باشد، اولین واکنشش در لحظه ذوق از کشف و درک و دانستن معناست و بعد واکنش نسبت به حالتی که کلمه بیان می‌کند و همین فاصله‌ی کوتاه زبانی میان فهمیدن تا عمیقاً درک کردن، که هر چه هم بر زبان بیگانه مسلط بشوی، آن فاصله کم‌تر می‌شود، تیزی‌های زبان را می‌گیرد. اگر چه هر چه آن فاصله‌ کم‌تر شود و آدم آغشته‌تر شود به زبان بیگانه آن تیزی‌ها بران‌تر می‌شوند. آن وقت است که می‌شود به زبان بیگانه دعوا کرد. حالا این را که گفتم یاد چیزی افتادم که برایم عجیب بود. وقتی در خانه‌‌اش بودم چند بار به خودم آمدم و دیدم دارم با زبان او با خودم حرف می‌زنم، حتا وقتی غمگین بودم و توی آشپزخانه خودم را سرگرم کرده بودم، باز با زبان او با خودم کلنجار می‌رفتم. با همان یک مشت کلماتی که از زبان او می‌دانم. نمی‌دانم چرا دایره‌ی گسترده و درک عمیقم از زبان خودم را گذاشته بودم و با کلمات محدود او با خودم حرف می‌زدم. 
 
دلم می‌خواهدش 
ریشش بلند شده و سبیل‌هایش فر خورده بالای لبش. دیشب پیچیده در حوله‌ی سپید و زلف آشفته و خندان خیلی خواستنی شده بود. صبحش به او گفته بودم تا به حال کسی گفته که خیلی قشنگ می‌خندی؟ گفت این چیزها را نپرس. و این را یک جوری گفت که یعنی بعله بسیار گفته‌اند و حالا بگذریم و این جور اطوارها. من هم خندیدم و جیغ کشیدم که بعله بعله گفتن، زیاد گفتن... و او باز خندید. اما راستش می‌دانم که کسی تا به حال به او چنین چیزی نگفته. مثل این که مطمئنم کسی نبوده که عاشق ارتعاش دست‌های لرزان میم باشد یا بتواند سه صفحه درباره‌ی حالت سین وقتی چراغ‌ها را خاموش می‌کرد، بنویسد یا درباره‌ی دیدار در شب برفی با الف داستان کوتاه بنویسد. یا مثلاً ریز ریز نخی را که از پولیور ی آویزان بود توصیف کند. موضوع فقط دیدن نبود، نیست، موضوع آن طوری است که من می‌بینم وقتی مردی را می‌خواهم. مطمئنم زنی مثل من نیست. نه که زنی به خوبی من نبیند و ننویسد، زنی برای این مردها به خوبی من نمی‌بیند و نمی‌نویسد. مردهایی که من عاشقشان می‌شوم قبل از این که زیر بار سنگین دوست داشتن من خفه شوند، خوشبخت‌ترین معشوق‌ها هستند. حالا به حرف من می‌خندید، به خوش‌خیالی‌ام، خودم هم می‌خندم، اما اعتماد بانمکی است که به خودم دارم.  
 
دلم می‌خواهدش 
موهایش وقتی آشفته است خیلی قشنگ‌تر است. اصلاً یک حالی می‌شود، یعنی انگار خود استانبول را میان آن سپیدی‌ها دارد حمل می‌کند. همان‌طور زیبا و دیوانه. لازم است باز بگویم برای من چنین است؟ خیلی طبیعی است‌، از قدیم هم گفته‌اند که لیلی را باید از چشم مجنون دید. حالا نه که من مجنون باشم، او هم طبعاً لیلی نیست. اما همین که هست، همین بدن کوچک و اسکلت ظریف خیلی دلخواه من است. اصلاً یکی از خوبی‌هایش این است که می‌شود کت جینش را پوشید یا کاپشن سبزش را با دامن خردلی هماهنگ کرد و رفت توی خیابان. این از خوبی‌های رابطه با یک مرد نه خیلی قد بلند و نه خیلی درشت اندام و نه خیلی بروبازو دار است.  
 
دلم می‌خواهدش 
همیشه بوی نارگیل می‌دهد. به همه جایش روغن نارگیل می‌ما

لد، به موهایش. رشته رشته‌ی موهایش را آغشته به روغن می‌کند و آن موهای آشفته‌ی خوش و خندان را می‌خواباند کف سرش. کاش این کار را نمی‌کرد. این وقت‌ها از مرد شب کادیکوی که بلد بود عقب عقب راه برود، تبدیل می‌شود به مرد معمولی خسته و کلافه. بعد کمی اخم می‌کند، سرانگشتان چربش را با فاصله‌ی کمی از موها توی هوا نگه می‌دارد، خیره می‌شود توی آینه چند قدم عقب و جلو می‌شود و دقت می‌کند تا اگر تار مویی یک وقتی خدایی ‌نکرده سرکشی کرده باشد، آن را هم به راه بیاورد. بعد باز یک مشت روغن منجمد نارگیل برمی‌دارد و می‌زند به صورتش، به خطوط عمیق دور چشم‌ها و به خطوط موازی پیشانی و گونه‌ها و خط خنده‌ی دو طرف لب‌ها و احساس می‌کنم توقعش از روغن نارگیل زیاد است، شاید بخواهد معجزه‌ بشود و تمام آن خطوط نازنین محو شوند. دوست دارم بگویم عکس‌ کارت پایان خدمتت را دیدم و واقعا خیلی قیافه‌ی بی‌خودی داشتی با آن موهای کوتاه و صورت صاف و آن رتوش ناجور عکاسی‌های استانبول دهه‌ی نود. حالا هم شکر خدا که روغن نارگیل جز موهایت، چیز دیگری را از ریخت و قیافه نمی‌اندازد. اما این‌ها را نمی‌گویم و عوضش می‌ایستم کنارش و با هم از این عکس‌های توی آینه‌ای می‌گیریم. توی عکس من دارم می‌خندم، توی عکس من زیادی جوانم و شاد و موهایم چتری شده روی پیشانی‌ام و انعکاس برق گونه‌هایم نگاهم را روشن کرده و او اخم کرده، از بودن با من کلافه است و کمی ترس از آینده در نگاهش هویداست. توی عکس پدر و دختریم و توی واقعیت مادر و پسر.  
 
دلم می‌خواهدش 
امروز صبح تلفن کرد. وقتی گفتم سلام فقط صدای خنده‌اش می‌آمد. گفتم چرا می‌خندی؟ گفت بگذار تلفن حداقل یک زنگ کامل بخورد بعد بردار. گفتم منتظرم، این را پنهان نمی‌کنم. و او باز خندید. یک جوری که از خنده نفسش می‌رفت. کسی تا به حال مثل من منتظرش نبوده. این چیزها را می‌دانم، حتا اگر غیر از این بگوید. 
بعد اتوبوس آمد و قطع کرد. بعد برایم نوشت: 
 Pooneh 
Teşekkür ederim

جستن میان عشق


سپهری به نکته‌ی مهمی اشاره کرده این که همیشه عاشق تنهاست و دستش یعنی دست عاشق میان دست ترد ثانیه‌هاست.
من هم حالا این چنینم. کنار دوستانم هستم، دوستان مهربان و حمایت‌گرم، اما خیلی احساس تنهایی می‌کنم. چون گاهی مثل این روزهایم از احساسی لبریز می‌شوم که نه بلدم آن را تصویر کنم، نه می‌توانم درباره‌اش بنویسم و نه می‌شود با کسی درباره‌اش حرف بزنم. گیریم بشود هم، چه بگویم؟ دوستانم را دور هم جمع کنم یا مثلا به آزاده تلفن کنم تا بگویم که من فلانی را دوست دارم؟ یک جوری دوستدار و دلتنگش هستم که احساس می‌کنم دارم قلبم را بالا می‌آورم؟ یک جوری که یادم نمی‌آید تا حالا این جور بوده‌ام یا نه. 
این حرف‌ها گفتن ندارد چون توی این جهان بزرگ خیلی مسائل مهم‌تر از دوست داشتن یا دوست نداشتن است. مسائل مهمی که چنین حکایت کوچکی را می‌بلعد. چیزهای جدی و عاقلانه و بسبار منطقی و سطح بالا. واقعاً چنین چیزهایی هست و عاشق و دستش میان دست ترد ثانیه‌ها و ساعت‌ها و روزها اصلا اهمیتی ندارد. آن دنیای شفاف و پاک سپهری دیگر هیچ جای این جهان شلوغ و درهم نیست. همان وقت هم نبود، همان وقت که شاملو داشت عاشقانه‌های انسان‌های غول‌نما را به چه عظمت روایت می‌کرد، آنانکه که برای نوزاد دشمنشان به خاک می‌افتادند، همان روزها هم دنیای سپهری خیلی آبرنگی و کوچک و رویایی بود. همان وقت هم عاشق تنها بود و دستش همان شکلی بود که حالت دست من است، در همان موقعیت از دیرباز تا کنون.
بعد مسئله‌ی زبان هم هست. برای کسانی که خیلی نگران وضعیت زبان‌آموزی من بودند و برای آن عده‌ای که در حالی که نوک دماغشان را میان انگشت شست و اشاره‌شان گرفته بودند و پیف‌پیف کنان از مقابلم می‌گذشتند باید بگویم حالا می‌توانم درباره‌ی خودم و احساسم و روزگارم به زبان ترکی استانبولی حرف بزنم، یعنی آن قدری که ترنسلیت لازم نباشم و آن قدری که باعث ارتعاش رشته‌های عصبی کسی نشوم، کارم را راه می‌اندازم، اما هنوز نمی‌توانم برایش بگویم که وقتی موهایش را از پشت سر می‌بندد و سرش را جوری پایین می‌اندازد که من جعد آن چند تار موی سپید پس گردنش را می‌بینم چه حالتی بر من می‌رود، هنوز نمی‌توانم برایش بگویم زلف بر باد مده و اینا، یک جوری که جان کلام را گفته باشم. یک جوری که چیزی ناگفته نماند تا بغض و اشک شود و تنهایی بشود و دست تو دست ثانیه بشوم.

جستن میان عشق

عشق آدمیزاد را در بر می‌گیرد، مثل زره. عشق آدمیزاد را شکننده و روئین‌تن می‌کند. شکننده در برابر معشوق و روئین‌تن در برابر هر چه غیر او. البته کم‌وبیش روئین‌تن.
عشق کاری می‌کند آدمیزاد اشکش دم مشکش باشد. عشق قدرت تصویرگری، خیال‌پردازی و حافظه‌ی آدمیزاد را چندین برابر می‌کند.
این است که وقتی «او» از راه می‌رسد و همین‌طور که دارد کفشش را درمی‌آورد می‌گوید سلام عزیزم، حالا در خانه‌ام، دوش می‌گیرم، چای می‌گذارم و بعد با تو حرف می‌زنم...
یک نفر دیگر ۲۵۰۰ کیلومتر آن طرف‌تر می‌داند «اویش» کجا نشسته، چه‌طور خم شده و بند‌های پوتین سیاهش را از هم می‌گشاید و حواسش هست که شیر آب گرم در خانه‌ی «او» جایش برعکس همه‌ی خانه‌هاست و باید دو قاشق سر پر چای توی قوری ریخت. بعد اشک از چشم راست می‌سرد تا گونه‌ها و لب‌ها.

جستن میان عشق

این روزها زیاد به کلمات فکر می‌کنم. به مفهوم‌شان، به ریشه‌های‌شان و حتا زیاد به شکل ظاهری‌شان. مثلا عبارت "دلتنگی" همین‌جوری با زاویه دال و لام و سرکش گ و انحنای ی جلوی چشمم است. کلمات برایم جسمیت یافته‌اند، حجم دارند و بعد پیدا کرده‌اند. احساس می‌کنم می‌توانم کلمات را، حداقل بعضی از آن‌ها را در دستم بگیرم، توی جیبم بگذارم، یا بگذارم توی دهانم خیس بخورد. یا مثلا کلمه را مثل قرص جوشان بیندازم توی آب و به جیزجیزش گوش کنم و بعد آن را سر بکشم.

"دلتنگی"

دلتنگی چیست؟ چرا نامش این است؟ یعنی این احساس در آدمی چه طور کار کرده که نامش این شده، ترکیبی از دل و تنگی، آیا اشاره به فشرده شدن قلب دارد؟ به تنگ شدن رگ‌ها و کند شدن حرکت خون و سرد شدن بدن؟ آیا ممکن است آدم از دلتنگی بمیرد؟ از شدت دلتنگی مایوس شود؟ از فشار دلتنگی آرزو کند کاش اصلا دلی نداشت که به این روز بیفتد؟ یا مثلاً ممکن است دلتنگی مثل موتور محرک عمل کند؟ دست آدم را بگیرد از توی تاریکی خودش بکشد بیرون و ببردش دنبال یک راه حل، آدم را بیندازد توی یک جاده‌ای که حالا گیریم نه وصل که به نزدیکی موقتی، برساند؟ یا ممکن است دلتنگی منجر به فراموشی شود؟ فراموشی به عنوان سپر دفاعی، از یاد ببر تا کم‌تر رنج بکشی.

فکر می‌کنم همان‌طور که کلمات هم‌خانواده دارند، همسایه هم دارند. یعنی کلماتی که ممکن است پشت هم بیایند، احساسات به نوبت، اغلب به نوبت، مثل دیدار، دوست داشتن، دوست داشته شدن، فاصله، دلتنگی، فراموشی، یادآوری، دوری، ... 

 

خوابم می‌آید. نمی‌دانم چرا. دیشب زود خوابیدم، صبح هم خیلی زود بیدار نشدم. اما حالا خوابم می‌آید. سرم گیج می‌رود و دلشوره دارم. می‌روم بخزم زیر پتو و بعد باز برمی‌گردم به نوشتن.

 

خوابیدم، کمی و بعد بلند شدم رفتم توی خیابان، چند تلفن داشتم، با چند نفر باید تماس می‌گرفتم و این مضطربم می‌کند. غیر از دوستانم با هر کسی بخواهم تلفنی حرف بزنم اضطراب می‌گیرم. برای همین کارهای اداری‌ام را عقب می‌اندازم، احوال‌پرسی از خانواده را و یا قول و قرارهای تلفنی را. نمی‌دانم این چه مرضی است که دچارش هستم. امروز به هر زور و ضربی بود به کارهای تلفنی‌ام رسیدم. قبل از خرید، ماشین را مقابل میوه‌فروشی پارک کردم و با پیژامه در پیباده‌رو قدم زدم و با تلفن حرف زدم. کلکش را کندم، فقط مانده یک تلفن کاری که شاید آن را موکول کنم به فردا یا مثلا بشود با پیام واتس‌آپ به آن هم رسیدگی کنم. اصولا نوشتن برایم آسان‌تر است تا تلفنی حرف زدن، شاید چون در مواجهه در لحظه وحشت دارم. می‌ترسم مخاطبم چیزی بگوید و من نتوانم از پسش بربیایم، برنجم یا بترسم یا قول بی‌جهت بدهم. مثل این سفارش کاری اخیر. توی رودربایستی به خانمی که می‌خواهد زندگی‌نامه‌اش را بنویسم گفتم که یک هفته می‌آیم تهران می‌مانم تا به کارهای او برسم. چنین چیزی برایم مقدور نیست، اصلا دلم نمی‌خواهد این کار را بکنم. باید راضی‌اش کنم که از راه دور با هم کار کنیم.

غیر از دوستانم فقط با یک نفر دیگر هست که می‌خواهم تلفنی حرف بزنم، هم تلفنی، هم دیداری و هم نوشتاری. اصلا هر نوع وسیله و راه ارتباطی که باشد می‌خواهم با او داشته باشم.

امروز برایش نوشتم که آسمان آفتابی است و من روی کاناپه دراز کشیده‌ام و آسمان هم از قاب پنجره پیداست. برایش نوشتم که آسمان آفتابی من را به گریه می‌اندازد، همان طور که اگر ابری بود. برایش نوشتم هر چیزی من را به گریه می‌اندازد چون خیلی دلتنگش هستم.

بعد با خودم فکر کردم ممکن است این چیزها غمگینش کند، ممکن است باعث شود بیشتر بماند توی خانه و با صدای بلند به تلویزیون خیره شود. باز برایش نوشتم که من تسلیم اندوه نمی‌شوم و شجاع هستم و کار می‌کنم و زندگی‌ام را یک جوری پیش می‌برم که زودتر به او برسم.

بعد او صدایش را برایم فرستاد. آرام حرف می‌زند، شمرده و کلامش پر از اصوات و تکیه‌ کلام‌های مخصوص خودش است. زیاد حرف می‌زند، نه که پرگو باشد، یعنی به نظر من چنین نیست. فکر می‌کنم شاید به این خاطر این همه حرف می‌زند که بیشتر اوقات تنهاست. به قول خودش او هست و همین چهارتا دیوار و به دیوارهای سفید اتاقش اشاره می‌کند. زیاد حرف می‌زند و از من هم می‌خواهد زیاد حرف بزنم، می‌گوید فقط این طور می‌توانی زبان من را یاد بگیری. برایش مهم نیست چه قدر غلط و پرت و پلا حرف می‌زنم. جملاتم را کامل می‌کند، زمان افعال را تنظیم می‌کند، ضمیر مناسب را می‌چسباند به فعل تا یک چیزی سر هم شود که فهمیدنی باشد.

برایم صدایش را فرستاد. گفت که دوستم دارد و دلش تنگ شده و می‌داند که ما به زودی با هم زندگی خواهیم کرد و برای نوه‌هایمان قصه‌ی شگفت‌انگیز خودمان را تعریف می‌کنیم و این واقعیت است و خیال نیست و برای این که ما به هم برسیم مشکلات خیلی خیلی کوچکی وجود دارد که برطرف می‌شود. گفت همه چیز خوب می‌شود.

تقدیر گراست و فکر می‌کند من نتیجه‌ی دعاهای او نزد پروردگارش هستم. فکر می‌کند من فرستاده‌ی خدا هستم.

 

Aşk

عشق چیست؟ آیا عشق چیزی خیلی بزرگ است؟ خیلی شگفت‌انگیز؟ تکرار ناشدنی؟ خیلی خانمان‌برانداز؟ چیزی تهوع‌آور؟ روی اعصاب دیگران؟ حماقت‌بار؟ نمایشی برای خوشایند دوروبری‌ها؟ مرض است؟ یا نشان سلامتی روان؟ یک تعریف دارد که باید توی همان قاعده و چهارچوب باشد؟ با برنامه‌ریزی پیش می‌رود یا بر اساس بخت و اقبال است؟

عشق برای من چیز کوچکی است که توی جیبم جا می‌شود، می‌توانم آن را با خودم همه جا ببرم، توی خیابان، توی مهمانی، توی اتاقم، زیر پتو، فقط باید بشود هر دم لمسش کنم، تا جان بگیرم. باید مدام درباره‌اش با خودم حرف بزنم و با دیگران، مدام درباره‌اش بنویسم، مدام درباره‌اش نقاشی کنم. شاید این باعث شود به وقت عاشقی کسل کننده و غیر قابل تحمل بشوم. قصدم این نیست که خودم را با معشوقم فرو کنم توی چشم کسی. می‌دانم این‌ها داستان کوتاه‌های زیبایی است و زندگی من مجموعه‌ای از این قصه‌هاست. شاید کسی بگوید فلانی دیوانه است یا احساساتی است یا حتا بگویند هرزه است یا شخصیت وابسته دارد یا قلب پاک و مهربانی دارد یا حسش تازه و جوان مانده. نمی‌دانم. خودم هم نمی‌دانم کدام‌یک از این‌ها هستم. گاهی فکر می‌کنم از هر کدامشان کمی هستم. فعلا امیدوارم بیشتر از آن چیزهای خوب باشم و دیگر این که امیدوارم باز زودتر ببینمش.

 

جستن میان عشق

برگشتم خانه. نشسته‌ام پشت میز گرد، مقابل پنجره که همان پنجره است و سمت نور که از همان سوست و حالت پرده که همان است و کتاب‌ها که روی میز پخش و پلا هستند و دستمال مچاله و گوشی تلفن و ژاکت خاکستری که آویخته از صندلی و گل‌های خشک داخل گلدان. برگشتم خانه تا زندگی‌ام را در شهرم و دور از او دنبال کنم.

برگشتم خانه اما من از خانه‌ام نرفته بودم. خانه در من است و مدام بزرگ و کوچک می‌شود. گاهی خانه همین شهرستان کوچک است، گاهی شهر بزرگ، گاهی شهر دور، گاهی همه‌ی این‌ها در هم، گاهی هیچ کدام، آواره و بی‌خانمانم.

برگشتم خانه، حدود ساعت شش صبح، خودم را پرت کردم روی تخت، پتو را کشیدم سرم تا چیزی نبینم. چون که سیاهی سنگر من است. خودم را در تاریکی پنهان می‌کنم، در ندیدن و نشنیدن. من باید پنهان شوم، حالا را نمی‌دانم اما صبح چنین بود. باید نمی‌دیدم کجا هستم اگر نه باز چشم‌هایم مثل تشتی که پر از آب می‌شود و لب‌پر می‌زند، پر از اشک می‌شد و مزه‌ی شوری از پوست پلک پایینم می‌جوشید و می‌سرید تا لب‌ها و چانه و گلو. مثل اولین شب که از فرودگاه رسیدیم خانه. پرسید مسئله چیست؟

با جملات ساده و کوتاه با هم حرف می‌زنیم، گاهی فارسی و گاهی ترکی. او چند جمله‌ی فارسی یاد گرفته و من بسیار کلمات ترکی که سرهمشان می‌کنم. من به جمله‌های طولانی پیچیده عادت دارم، اهل مقدمه‌چینی و توضیح و تصویر ساختنم. اوایل می‌گفت این قدر دست و پا نزن، اما زود فهمید دست و پا زدن خصلت من است. حالا نگاه می‌کند و گوش می‌کند. گاهی می‌گوید تکرار کن، تکرار می‌کنم، جمله‌ام را از نو می‌گوید، درست شده و مرتب. می‌گویم تو چه‌طور فهمیدی چه گفتم؟ می‌گوید تو به زبان من حرف می‌زنی.

 

"زبان"

من نمی‌دانم به زبان چه کسی حرف می‌زنم. من نمی‌دانم این که من با آن ارتباط می‌گیرم نامش چیست؟ این مجموعه‌ی عجیب از اصوات و کلمات و لمس و تماس و حرکت چشم و کج کردن سر و جنباندن لب‌ها و فشار سرانگشت‌ها بر بازو. آیا زبان مجموعه‌ای از همه‌ی این‌هاست؟

 

"اشک آن شب چیز بود"

قسمت اول

پرسید چه مسئله‌ای داری؟ می‌خواست بداند مشکلم چیست که گریه می‌کنم. می‌دانستم، اما بلد نبودم برایش بگویم، فردا صبحش بلد بودم، فردا صبحش چند کلمه‌ی جدید در من جوانه زده بود و راه باز کرده بود. اما شب هنوز نمی‌دانستم و فقط گفتم "پرابلم یوک" و دماغم را با آستینم پاک کردم.

صبح برایش گفتم که من برای دوست داشتن باید خودم را بگسترانم. این را نگفتم، یعنی این را همین‌طوری فارسی هم بگویم کسی نمی‌فهمد منظورم چیست. گستراندن در دوست داشتن یعنی من باید مثل کسی که می‌رود سیزده به در، یک زیرانداز تمیز روی چمن‌ها پهن کنم و چای و شیرینی و تکه‌های نان و یک ظرف سالادالویه‌ی خنک و یک بالشت برای زیر سر و یک پتو برای روی تن و بعضی مخلفات مثل ورق بازی و تخته نرد و مهره‌های دبرنا و این قبیل چیزها با خودم داشته باشم و خودم را پهن کنم، ساکن شوم، در دوست داشتن ساکن شوم. یک جوری ساکن شوم که بدانم این جا خانه نیست، این جا پارک جنگلی چیتگر است... نه ‌نه، این جا را زیاد خوش ندارم، پارک جنگلی نظامی، طرف خودمان به‌تر است. یعنی بدانم که رفتنی‌ام، قرار نیست تا آخر عمر روی همان زیرانداز میان چمن‌ها سر کنم. یک جوری بمانم که ماندنی نیستم. یک جور آغشته شوم که آغشته نشوم. یک جوری گسترده شوم در زندگی دیگری که قابل جمع کردن باشد و یک جوری دیگری را در خودم ببلعم که قابل تفکیک باشد.

اما آیا چنین چیزی ممکن است؟ در چهل‌وهشت سالگی واقعیت دست انداخته دور گردنم و من را محکم چسبانده به دیوار و زل زده به چشمانم و این گریه‌آور است.

 

"اشک آن شب چیز بود"

قسمت دوم

صبح برایش گفتم اشک آن شب لبخند عشقم بود.

نه این را نگفتم، این را حتا همین‌طوری به زبان خودمان هم بگوییم خیلی لوس است. یعنی از بس گفته شده دیگر تاثیرش را از دست داده، حتا اگر واقعاً اشک آن شب لبخند عشق کسی باشد خیلی به عقل نزدیک است که آدم چنین چیزی را به زبان نیاورد و بلد باشد خودش جمله‌های تازه سر هم کند و تصاویری بسازد و حرفش را بزند. مثلا من با همان چند کلمه‌ی محدود و چند تا کلمه‌ی نورس برایش گفتم که دیشب گریه‌ امانم را برید، چون که کلماتم محدود است و نمی‌توانم آن چیزی را که درونم می‌گذرد برایت بگویم.

یادم نیست او چه گفت اما یادم هست که چه طور نگاه کرد. نگاهش از آن مدل نگاه‌هاست که کلمات در آن می‌جوشند. دقیقاً غلغل می‌کنند، من واقعاً حرکت کلمات را که در رطوبت داغ نگاهش شناورند می‌بینم. از همان شب اول هم دیدم، همان جور که ابروها را بالا می‌داد و کله‌اش را پرسان تکان می‌داد که "چه؟". بعد هم در ویدیوهای واتس‌اپ دیدم. خیلی خنده‌دار است. خنده‌دار و گریه‌آور، چون که این کلمه‌ی "واتس‌اپ" این میان خیلی ناجور و نچسب است، اما خب این هم یک وسیله است، مثل نامه و تلفن و همه‌ی چیزهایی که از پیشتر بوده تا آدم‌ها بتوانند از دور با هم حرف بزنند.

"واتس‌اپ"

شبیه اسم یک بازی کامپیوتری است. پر از شکلک و علامت و قلب و بوسه و هی هر مرحله را طی می‌کنی و می‌روی جلو، با قابلیت حذف و اضافه و خفه کردن صدا و مدیریت اوضاع.

 

"مدیریت اوضاع"

مدتی است فکر می‌کنم روابط انسانی شبیه بازی‌های کامپیوتری شده، گاهی حتا بازی هم نیست، چرا که در بازی یک هدف و استعداد و تفکر و هوشمندی لازم است.  اما یک جوری از ابراز وجود در دنیای مجازی هست که هیچ چیزی لازم ندارد، همین که توانایی این را داشته باشی که روی دکمه‌ای را فشار دهی کافی است، با نوک انگشت، نوک بینی، نوک زبان، نوک آلت تناسلی، با هر چیزی که بشود تماسی برقرار کرد. دیگر حتا تقه کردن هم نیست، یک مالش کوتاه و یکی حذف می‌شود، یکی اضافه می‌شود، یکی را ساکت می‌کنی، برای یکی بوس می‌فرستی و می‌روی مرحله‌ی بعد و مرحله‌ی بعد و مرحله‌ی بعد.

 

"لانگ دیستنس"

گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق

ساکن شود، بدیدم و مشتاق‌تر شدم

 

 

جستن میان عشق

در یک صبح پاییزی در اولین روز آذر ماه من برای بار نمی‌دانم چندم احساس گرفتگی در ناحیه‌ی چپ سینه‌ام کردم، بغض از حوالی دیافراگم موج بر‌داشت و مثل آب‌های سرکشی که به دیوارهای خزه بسته‌ی اسکله می‌خورند و شتک می‌زنند، تا گلویم بالا ‌آمد و با ضربانی تند پایین رفت. بعد سردم شد و همان‌طور بغض‌آلود در رخت‌خوابم غلتیدم و لحاف را تا روی سرم کشیدم و در تاریکی زیر لحاف به زندگی‌ام نگاه کردم و دیدم که چهارده ساله هستم.

 

آیا ما چهارده ساله‌های چهل‌وشش ساله برای دنیا خطرناکیم؟ برای خودمان چه؟ آیا دیگران با بی‌اعتمادی به ما نگاه می‌کنند؟ آیا نمی‌شود روی بودن یا نبودن ما حساب کرد؟ نمی‌شود با ما قرارداد کاری بست؟ یا اطمینان داشت که ما به موقع سر قرارمان می‌رسیم؟ آیا روح چهارده ساله را در تن چهل‌وشش ساله زنده نگه داشتن کار اشتباهی است؟ آیا می‌شود روح چهارده ساله را گاهی احضار کرد؟ مثلا نیمه‌های شب یا در آغاز صبح، در آغوشش گرفت، او را نوازش کرد، موهایش را شانه زد، رویش را بوسید و بعد رفت پی کار و زندگی؟ کارهای جدی و زندگانی چهل‌وشش ساله‌ها.

 

من فکر می‌کنم شما بزرگسالان این شادی اندک و احساس خوش‌بختی گاه به گاهتان را مدیون ما ارواح چهارده ساله هستید. این تتمه‌ی زیبایی و هنوز این اندک اثری که از شکوه ادبیات مانده، این ترانه‌ها که در میان کارهای جدی روزانه‌تان زیر لب زمزمه می‌کنید، شعرهایی که برای معشوق‌های عاقل و بالغتان می‌نویسید، حرف‌هایی که وقتی بعد از جمع و تفریق کردن و چرتکه انداختن و ورود به رابطه‌ی سالم و ماندگار و کم‌خطر، قرقره می‌کنید... آه با کمال احترام باید بگویمتان که هر چه زیبایی که توی این جهان خاکستر شده باقی مانده مدیون ما هستید.

البته ما هم هستی‌مان را به شما بدهکاریم، این هستی درب و داغان را.

جستن میان عشق

با مردی در استانبول آشنا شده‌ام. تقصیر من نبود. شب بود و هوا سرد بود و کادیکوی بارانی بود. کافه‌ها نیمه تاریک بودند و اثر الکل مغزم را داغ می‌کرد. تقصیر من نبود که مرد صدای تیزی داشت، وقتی می‌خندید مثل پسربچه‌ها می‌شد و وقتی نگاه می‌کرد مثل عاشق‌ها بود و وقتی می‌گفت بهتر است به هم وابسته نشویم انگار خیلی زندگی کرده بود. شاید مرد راست می‌گفت که ما باید در یک دنیای دیگر هم‌دیگر را می‌دیدیم. یک دنیایی که در آن دروغ نباشد. شاید ما داشتیم به هم دروغ می‌گفتیم، آن طور که او عقب عقب راه می‌رفت، یک جور رفتن که انگار آمدن باشد. شاید او داشت دروغ می‌گفت. در آن کت سیاه و شلوار کتان سیاه داشت دروغ‌های قشنگ دلنشین می‌گفت.

من از مرد خوشم آمد. تقصیر من نبود. آخر مگر آدم چه قدر تحمل دارد، آخر چه طور می‌شود مست باشی و در استانبول باران ببارد و مردی دروغ‌های قشنگ برایت بگوید و تو دل نبازی؟ تقصیر من نبود. تقصیر استانبول بود که خیلی قشنگ است، خیلی قشنگ می‌خندد، خیلی قشنگ غمگین می‌شود، خیلی قشنگ حرف می‌زند و آسمانش حتا در شب‌های ابری درخشان و زلال است. حالا از فکر کردن به وضعیتم گریه‌ام می‌گیرد. از این که ما به زودی از دوست داشتن هم دست می‌کشیم. چرا که میان ما دیوارهای بلندی است. زبان پر از سوتفاهم است. من نمی‌دانم کلماتم وقتی از سرم بیرون می‌آید تا به او برسد چه شکلی شده است. معنای کلمات پیچیده و بسیار پراهمیت شده‌اند. یک فعل ممکن است در ترجمه معنایش متضاد خودش بشود. شعرسعدی را برایش ترجمه کردم، سعدی گفته بود هر جا که روم سوی تو می‌آیم باز... در ترجمه شد هر جا بروی من هم می‌آیم پیش تو. بین این دو معنا زمین تا آسمان فاصله است. آن چیزی که سعدی گفته از زبان آدمی است که خودش اهل رفتن است، اهل سفر و خطر و دور و نزدیک شدن. ترجمه‌ی ناقص گوگل ترنسلیت از زبان آدمی است که مثل بند کفش به کسی وصل است، دنباله‌روست و آویخته.  

نمی‌دانم چرا همیشه باید به مردهای ناممکن دل ببندم. حالا هم که این همه کوه و کمر میان ما افتاده. این جمله را گفتم که می‌دانم به زودی از دوست داشتن از راه دور همدیگر دست می‌کشیم؟

فعلا میان یک داستان قشنگ هستم. داستان کوتاه زیبا.

 

جستن میان عشق

 ساعت دوازده ظهر است. اوقاتی که می‌خواهم شروع کنم به نوشتن، نوشتن روزانه و چیزی توی سرم نیست، نوشته‌ام را با این جمله شروع می‌کنم، با اعلام ساعت و تمرکز بر زمان. بعد خودم را می‌بینم، تصویر خودم را از بالا، انگار چسبیده باشم به سقف و یک خود دیگری از من نشسته باشد جای همیشگی‌اش پشت میز گرد چوبی. از این بالا و با این پرسپکتیو گردی تیره‌ای که سرم است، پیداست و کمی از شانه‌های‌ام در پیراهن خاکستری راه‌راه تیره و روشن و دسته‌ی گل‌های سوسنی و زرد و شیری رنگ در گلدان کنار دستم، نقاطی درهم به نظر می‌رسند. این همه در حاشیه و زمینه‌ی عسلی میز گرد و رومیزی سبز روشنی است که سیپ از استانبول برایم آورده.

حالا می‌خواهم این جا چیزهایی بنویسم و ثبت کنم تا یادم بماند:

دیشب ناگهان خالی شدم. چرا این‌طور می‌شود؟ می‌دانم که فرایند ترک و فراموشی یک دم نیست، مرحله به مرحله و ریز ریز است اما با این همه آن اتفاق نهایی در من همیشه در یک لحظه می‌افتد، یک دم است که می‌دانم حالا اگر معشوق سابق با بربری و ظرف کله‌پاچه از در درآید، چیزی در من تغییر نخواهد کرد، یعنی آن جانی که از من خارج شده دیگر برنمی‌گردد، حتا به گذشته‌ام شک می‌کنم. نه که واقعاً چیزی برای شک کردن باشد، نه که آن لحظات که داشتیم واقعاً عزیز و گرامی نبوده یا او همان‌قدری که نشان می‌داد خوب و خوش و مطلوب.

 این‌ها نیست  یک چیز دیگری است که حالا نمی‌دانم چیست، شاید فرایند رشد باشد، یعنی آدم چهل‌و‌شش ساله به چهل‌ودو سالگی‌اش با شک نگاه می‌کند یا شاید هنوز به تصویر جدیدش در آینه عادت نکرده، به قد بلندترش، به صدای روشن و کلمات واضحش. شاید چیزی که باعث می‌شود با شک به خودم نگاه کنم، نه گذشته‌ام که حالم باشد، حال تغییر یافته‌ام.

با این همه نه من آدمی هستم و نه اصلا او آدمی بود که بشود در نبودش با بی‌احترامی و تندی از او یاد کرد. گرچه خودم در خودم و به تنهایی، اما خوب و خوش و محترمانه تمامش کردم و از این بابت از خودم ممنونم (شرمنده عزیزم این یکی را دیگر نمی‌توانم پای تو بگذارم) و خیلی احساس قدرت دارم. فکر می‌کنم در یک رابطه آن چیزی که آدم را در جایگاه درستش قرار می‌دهد، آنچه که باعث می‌شود حس حقارت و طردشدگی نداشته باشی، آنچه که باعث اعتماد به نفس می‌شود اصلا این نیست که چه کسی آن دیگری را ترک می‌کند. یعنی ممکن است آن فاعل و ترک کننده شما باشید اما در فرایند ترک توان مواجهه و گفت‌وگو و شنیدن و همراهی یار سابق را نداشته باشید، با یک پیام توی تلگرام یا تلفن یا چند خط نامه سروته قضیه را هم بیاورید، دکمه‌ی بلاک و دیلیت هم که خدا برای همین روزها آفریده. بروی و پشت سرت را هم نگاه نکنی یا این که برای تحمل آن درد یا ناتوانی یا رنجیدگی یا کسالت یا هر حسی که داری اما نمی‌خواهی بگیریش دستت و توی نور خوب نگاهش کنی، به عشق و آغوش و رابطه‌ای دیگر پناه ببری یا که بگردی دنبال منابع جدید توجه یا اصلاً هیچ کدام از این کارها را نکنی و فرو بروی در خودت و خیال کنی تنها جای امن در این جهان کثیف که حتا یارت هم با تو تلخی می‌کند (آن قدری که با اندوه می‌گذاریش کنار)، فقط لاک خودت است. فکر می‌کنم همه‌ی این کارها یعنی زور مواجهه نداشتن، یعنی توی جایگاه خودت نبودن. از طرفی آن که ترک می‌شود هم وقتی حس جاماندگی و دوست‌ناداشته شدن دارد و کل زندگی‌اش تعطیل می‌شود و سقوط می‌کند ته دره‌ای که هیچ موجود زنده‌ای از دور و برش نمی‌گذرد تا با او حرف بزند و در این گفتن‌ها و شنیدن‌ها خودش را بازبجوید و چیزی از این شکسته شدن یاد نمی‌گیرد و دچار بی‌شکلی می‌شود، یعنی او هم توان مواجهه با خود تنهایش را ندارد، یعنی او هم در مرتبه‌ای نیست که عزت نفس ایجاب می‌کند باشد. می‌خواهم بگویم ممکن است تو طردکننده باشی اما دقیقاً همانی باشی که بیشتر می‌شکند و اعتماد به نفس کم‌تری دارد. باورش سخت است اما همیشه آن کسی که در ظاهر دست بالاست، آنی نیست که در واقعیت هم در جایگاه محکم‌تر و مطمئن‌تری است. موضوع واکنش بعد از اتفاق است.

یک بار ماشینم را با بی‌توجهی جایی پارک کردم و داخل مغازه‌ای شدم، وقتی برگشتم دیدم ماشینم نیست، خیال کردم پراید نازنینم را دزد برده، به خودم گفتم متانتت را حفظ کن. کسانی که من را می‌شناسند می‌دانند که آدم متینی محسوب نمی‌شوم، بلند بلند حرف می‌زنم چون مشکل شنوایی دارم، سخنان تند و تیز هم زیاد از لب و دهانم روان است، دچار اضطراب و وسواس فکری هم هستم و لب کلام این که رفتارهای ظاهری‌ام چندان با تعریف متانت جور نیست، اما خوبیش این است که یک جاهایی ناگهان آن زنی که انگار در زندگی گذشته‌اش شازده‌ای چیزی بوده سر می‌آورد بیرون و کنترل اوضاع را دست می‌گیرد. خلاصه این که تا زمانی که بفهمم ماشینم را جرثقیل برده چون جای نامربوطی پارکش کرده بودم، توانستم خوب و خوش و مسلط رفتار کنم. حالا این را گفتم تا چی را بگویم؟ یادم نیست، ها داشتم این را می‌گفتم که مهم اتفاقی نیست که می‌افتد، مهم واکنش بعد از اتفاق است که بتوانی با دل شکسته و خونین و چشم‌های اشکبار در میان آدم‌ها و اشیائی که هر کدامشان به قدر یک داستان کوتاه پروپیمان در خود تصویر و خاطره و احساس دارند راه بروی، اول سینه‌خیز و بعد ایستاده با پشت صاف.

راستش اولین بار است که می‌بینم قصه‌ی دوستی اگر اصیل و واقعی باشد حتا پایانش هم آغشته است به حسی از احترام و علاقه به خود و دیگری. اولین بار است که در خودم نه حس خمودگی که احساس بخشیدگی، بخشیدن خودم و بخشیدن دیگری را دارم و درک می‌کنم و فکر می‌کنم حتا این حال هم بستگی به دیگری ندارد، بسته به خودت است که چه طور هوشیاری‌ات را حفظ کنی، باهوش و طنزپرداز بمانی و بتوانی با چشم باز به خودت نگاه کنی و از خودت مراقبت کنی. واقعیت احتمالاً این است که یار سابق حتا در هنگام بودنش هم قرار نبود مراقب ما باشد، حتا وقتی در حال مراقبت و یاری است در نهایت این ماییم که مراقبت و محبت را برای او معنا می‌کنیم، مرزهایمان را نشانش می‌دهیم، مرزهای او را می‌شناسیم، انگاری و این طور که من فهمیدم گویا خیلی همه چیز به خودمان بستگی دارد و سهم طرف مقابل از پنجاه درصد کم‌تر است. خوبی و خوشی یا هر بلایی که سرمان می‌آید بسته به خودمان است. و عجیب این که همه‌ی این‌ها که من بعد از حدود نیم قرن زندگی بهش رسیده‌ام خیلی واضح و مبرهن است و اصلاً خودم هم قبل‌تر این‌ها را بلد بودم، اما انگار این حرف‌ها مال دیگران بود، به درد دیگران می‌خورد یا نوشته‌هایی بود که جاهایی می‌خواندم، مثل قصه‌ای که قهرمانش دیگری باشد، اما این بار خودم محور داستانم، میان ماجرا و آغشته و ناظر و درک کننده.

 

این را هم بگویم و بروم آشپزخانه. یک سری آدم هستند توی وبلاگستان و کانال‌های تلگرامی و کپشن‌نویس‌های اینستاگرام و فیس‌بوک که در مورد عشق و رابطه و آداب ترک شدن و وصل شدن مدام نظریه‌های خوشگل و قاطع ساطع می‌کنند، من همیشه از این آدم‌ها فراری بوده‌ام، لحن همه چیزدان و آرام و مسلط و مطلع‌شان حالم را بد می‌کرد، حالا می‌ترسم خودم از آن‌ها شده باشم. لطفاً نوشته‌های من را با لحن شک و تردید بخوانید.

جستن میان عشق

دارم کتاب سیر عشق دوباتن را می خوانم. کمی برایم تکراری و پیش پا افتاده است. اخیراً معاشرت با دوست فیلسوف، آشنایی خیلی دور و ناچیز با فلسفه، خواندن پروست، اثر اندوه به خاطر شکسته شدن و مدام نوشتن و حرف زدن با خودم، ذهنم را دقیق و پیچیده کرده و دلم می خواهد چیزهایی بخوانم که بیش از این کتاب دوباتن عمیق باشد. با این همه یک چهارم کتاب را که خواندم به صفحه ای رسیدم که توجهم را جلب کرد، نمی دانم در ادامه چی می خواهد بگوید، نمی دانم از آن فرضی که مطرح کرده چه نتیجه ای می خواهد بگیرد، اما چیزی را گفته که ذهن من مدت هاست درگیر آن است. این که جهان مبلغ زندگی دوتایی است. این همه اصرار برای تشکیل خانواده یا داشتن زوج یا بودن دائمی در یک رابطه ی احساسی، معلوم نیست چه قدر ضروری باشد. گاهی فکر می کنم می توانم تنهایی از پس احساساتم بربیایم. نه چون رابطه ی عزیز و محترمی شکسته، این هم نیست که خشم و کینه ای در دل داشته باشم یا حس طرد شدگی دارم یا دوست نداشته شدن. فکر می کنم از این ها عبور کردم، فکر می کنم حالا جایی ایستاده ام که می شود گاهی به رابطه ام و خودم و طرفم به طنز نگاه کنم و بخندم یا حتا بگویم افسوسی نیست، حقمان همین بود. خب اندوه هم می آید و می رود، همیشه گفته ام، مثل موج، آدم گاهی آرام و گاه طوفانی می شود. عشق هنوز هم برای من ماجرایی جذاب است، مسئله ای برای فکر کردن و پرداختن به آن و مدام پرس و جو کردن درباره اش. عشق به معنای عامش، عشق به نوشتن، خواندن، نقاشی کشیدن، پسرهایم، استانبول، سیپ، خانه آن یکی شهنواز، رفقایم، بازار فریدونکنار، چهارشنبه ی خانه ی مقابل برکه، جشن جایزه گلشیری، شب برفی، عدسی خانه ی هنرمندان،  خاطرات سال های مختلف، آدم های گوناگون، این مجموعه از یادم نمی رود و تاثیرش از جانم پاک نمی شود، دوست ندارم آن چه را تا به حال به دست آورده ام از کف بدهم، اما خیال نمی کنم این ها همه ربطی داشته باشد به آن جنبشی که در جهان راه افتاده، جنبش زوج یابی، زوج شدن و زوج ماندن، انگار هیچ کار یک نفره ای لذت ندارد. بله خاطره ی دیدن فیلم هانتکه با وی بسیار عزیز است، اما واقعیت این است که آن فیلم را می  شود تنها هم دید، آن لذت را قطعاً ندارد، چرا؟ چون لذت دیگری دارد. مهم نیست کدام لذت بخش تر است. گویا ما آدم ها در مسابقه ای افتاده ایم تا به دیگری بگوییم ما "ترین" هستیم، فیلسوف ترین، خوش گذران ترین، غمگین ترین، عاشق ترین، لایک خورترین، پر فالوئرترین، دچار مسابقه ی کثرتیم. نمی دانم از اول همین بودیم یا رفته رفته وقتی ویترین های پرزرق و برق وبلاگ و شبکه های مجازی رونق گرفت این طور شدیم. به هر حال حالا هر کدام از ما مشتری های خودمان را داریم و صحنه ی زندگی مان مثل یک بازار مکاره است که هر کسی خودش را فریاد می زند تا جلب مشتری کند.

اما همه هم این طور نیستند، من کسانی را می شناسم که در سکوت کارشان را می کنند، نویسنده ای که نوشته اش را وبلاگ نمی کند، سر صبر کتاب می کند و می دهد دست مردم، کتاب هم که می شود دنبال کارش و در دفاع از آن با دمپایی نمی دود، نقاشی، که اصلا نمی داند اینستاگرام چی هست، حضورش توی بوم و قاب است و میان رنگ ها و خط ها، مترجم و شاعری که ترجمه و شاعری شغلش است و نه ویترینش، آدم های آرام و بی سر و صدا هم هستند.

جورهای دیگر هم هستند، آدم هایی که این جهان برایشان ویترین و بازار نیست، دریچه ای است برای حرف زدن با خود و دیگری، مثلا من هر چه هم در ستایش انزوا و تنهایی بگویم نمی توانم کتمان کنم که دوستانم اگر تنها اندوخته ام نباشند، از ارزشمندترین  ثروت های زندگی ام هستند. نمی توانم نادیده بگیرم تاثیری را که رفقایم بر من داشتند، تشویقم به نوشتن، به نقاشی، به سفر، به تغییر، به رفتن، به ماندن، به خواندن... رفقایم پشت و پناه من بوده اند و من آن ها را از همین دنیای مجازی پیدا کردم تا این که رفته رفته برای هم واقعی شدیم، بعضی را هنوز تنها در همین قاب می توانم ملاقات کنم یا از همین مسیر فاصله ی میانمان را برمی داریم.

خلاصه که این حرف ها اصلاً گفتن ندارد، یعنی همه دیگر این چیزها را می دانند. اصلا چیزی هم که من می خواهم بگویم این نیست، چیزی که توی سرم هست، آن چیزی است که صبح وقت مطالعه به ذهنم رسید و البته که مدت هاست ذهنم درگیرش هست که چرا حول و حوش زندگی دو نفره، تشکیل خانواده و زوج بودن این همه تبلیغ می شود؟ گاهی فکر می کنم نکند سازوکار این هم شبیه کنکور باشد. مافیایی راه می افتد تا کلی نهاد و مرکز و آدم و دستگاهی عریض و طویل از راه آن ارتزاق کنند، یک تندیس موفقیت مجازی که برای رسیدن با آن باید از کلی مانع بگذری، بعد هم که به آن می رسی، می فهمی هیچ خبری نیست. نکند (خیلی با احتیاط دارم می گویم) گاهی (با تاکید بر "گاهی") دنیای دو نفره هم چنین چیزی باشد، برای این که بشود عظر و ادوکلن و شورت و زیرپوش ها را فروخت یا حتا برای تولید نوع خاصی از شعر و ادبیات و موسیقی. خب راستش ما خودمان یک کار کوچکی را شروع کرده ایم و یک جایی که دعوت شدم برای انجام پروژه ای همان اول کار به من گفتند تمرکزت روی طرح ها و متن های عاشقانه باشد. چرا؟ چون طرفدار این چیزها زیاد است. می شود گفت پول توی این است. مثلا کم تر پیش آمده کسی درباره لذت های تنهایی شعری بگوید یا سفر کردن به تنهایی و کشف جهان انزوا، حالا من هم که این چیزها را می گویم و به این حد از وارستگی و عرفان رسیدم فقط به خاطر این است که توی رابطه ای بودم و به تازگی عذرم خواسته شده. بله طنزآمیز و ناراحت کننده است. اما از قدیم گفته اند پدر فلسفه رنج است. (واقعاً کسی چنین چیزی گفته؟ واقعاً رنج هیچ نسبتی با نگاه فیلسوفانه به جهان دارد؟ و اصلا آیا این نگاه من، نگاه یک فیلسوف است یا نگاه یک عقده ای شکست خورده که با نفرت به خوشی های اندک معشوق سابقش از پشت ویترین دنیای مجازی نگاه می کند؟) پرانتز آن قدر بزرگ شد که حرفم را یادم رفت، چی داشتم می گفتم؟ ها، این که شاید این همه هم اصرار برای زوج بودن مهم نباشد، شاید البته شاید تکامل انسان همیشه هم در دو تا بودن نباشد، شاید انسان نیمه گمشده اش را نه در تن انسانی دیگر که مثلاً در عشق به سرزمینی یا عشق به هنری پیدا کند، و شاید من راستی راستی دارم به جایی می رسم که دیگر دلم نخواهد عاشق آدمی بشوم. شاید زندگی ام برود یک طرف دیگر، شاید هم به زودی ازدواج کنم و از این جا بروم. با مجسمه ها و نقاشی ها و رویاهایم ازدواج کنم و مهاجرت کنم به سرزمینی دیگر. چه پایان باشکوهی، عین توی فیلم هاست، زنی میانسال در مغازه ای در یکی از کوچه های استانبول که به ساحل و آواز مرغان دریایی منتهی می شود، نقاشی می کشد و می فروشد به شما. ولی خب مجسمه ها زن ها و مردهایی هستند که دارند زیرزیرکی هم دیگر را نگاه می کنند و نقاشی ها همه قصه هایی عاشقانه دارند. نقطه ی اوج سرگذشت زن میانسال هم این است که مردی بلند بالا با مشخصه های دلبخواه زن یک عصر پاییز از در مغازه درمی آید و زن از خود به در می شود و آن ها سالیان سال با هم به خیری و خوشی زندگی می کنند.

گویا درخشش ویترین خوشبختی خاموشی ندارد.

جستن ميان عشق

فكر مي‌كنم آن چيزي كه وقت جدايي خيلي آزاردهنده است دلتنگي نيست، يعني اولش دلتنگي است، خاطرات است و نام‌ها، كلمات و اشياء كه حجم و وزنشان چند برابر مي‌شود، نشاني و نشانه‌ها، يك مسواك جا مانده يا كارت ويزيت راننده‌‌ي بين شهري يا دستبندي... آن دستبند چه طور از دست من رفت دور مچ او و چه طور باز برگشت ميان وسايل من؟ كاش پيش خودش مانده بود، دور مچ‌هايش.

چيزي كه از دلتنگي آزاردهنده‌تر است، مرحله‌ي بعد از آن است، وقتي كه مي‌نشيني و هي فكر مي‌كني و هي مرور مي‌كني و بعد مي‌بيني چه طور از آن چه بود به آن چه هست تبديل شديد. و اين بسيار غم‌انگيز، ترسناك و پر از افسوس و پشيماني است. چرا اين حرف را زدم؟ چرا وقتي اين طور گفت، آن‌طور نگفتم؟ چرا معناي آن نگاه را درنيافتم؟ چرا باور نكردم؟ چرا باور كردم؟ و موضوع ترسناك اين است كه ناگهان مي‌بيني با يك غريبه طرفي، معلوم نيست كه يار سابق واقعاً غريبه‌ي فعلي باشد. زمان و مكان ميانتان فاصله مي‌اندازد و يا شايد واكنش طبيعي جان انسان است كه براي فراموش كردن و التيام زخم‌ها بايد خيال كند آشناي ديروز، غريبه‌ است، غريبه‌اي كه تو كنارش دراز كشيدي، به صداي تنفسش گوش دادي، دست كشيدي روي موهاي تنش كه از عرق در هم گوريده و خيس بود، به جزئيات رفتارش دقيق شدي، به بالا و پايين صدايش، به جور حرف زدنش، و آن قدر پيش رفتي كه كلماتش و حركات دستش شد بخشي از رفتار معمول خودت و حالا بايد باور كني هم او غريبه است و هم بخشي از وجودت كه آغشته به اوست غريبه و كندني و دورانداختني. عبور از اين مرحله براي من از تحمل دلتنگي سخت‌تر است. در واقع من هيچ‌وقت از اين مرحله نگذشته‌ام و هميشه با ناباوري از آدم‌ها جدا شده‌ام. اصلا نمي‌خواهم بگويم مظلوم ماجرا هستم، اين چيزها شايد براي آن يكي شخصيت داستان هم باشد، با همين شدت يا كم‌تر يا جور ديگري، اما اين‌طور هم نيست كه آدم‌ها راحت بتوانند هم ديگر را از خاطر ببرند و اين مايه‌ي اندوه و اميدواري است.

شانه‌هاي تخم‌مرغ را خيس كرده‌ام براي خمير پاپيه ماشه، خانه بوي گند مرغداري گرفته.

جستن ميان عشق

دلتنگي چيست؟ چيزي مثل ارتعاش امواج صوت است در هوا، حجمي نامرئي كه در برم مي‌گيرد و من آن را، آن چيز ناديدني را با پوست تنم و با گونه‌هايم و با گلويم و با بازوهايم حس مي‌كنم.

 امروز در حمام ايستادم و گريه كردم. چرا بايد از گفتنش خجالت بكشم؟ توي حمام ايستادم و زل زدم به پتوي صورتي كه ميان رخت‌هاي چرك، خيس و مچاله شده بود و ديدم بايد زودتر بشورمش اگر نه مي‌پوسد و از بين مي‌رود. بعد ياد آن خيابان افتادم، خيابان انتهاي زمستان، يادم آمد كه از توي مغازه‌ها به زور مي‌كشيدمش بيرون و يادم آمد كه مرد فروشنده‌ي پتوها با لبخند به من و او نگاه مي‌كرد. او مثل بچه‌ها بود، مثل بچه‌هاست.

دلتنگي چيست؟ دلتنگي مثل دست‌انداز است، وقتي داري توي خيابان مي‌راني. حوالي ميدان زشت شهر چاله‌اي است كه من هر بار مي‌افتم تويش، بعد نگاهم تار مي‌َ‌شود، گلويم مي‌گيرد و دهانم شور مي‌شود. بعد از آن ميدان زشت شهر آن قدر بزرگ مي‌شود، آن قدر بزرگ مي‌شود كه مثل ماري عظيم چنبره مي‌زند دور من، من از ميدان مي‌گذرم با چشمان تار و گلوي گرفته و دهان شور.

دلتنگي چيست؟ دلتنگي شبيه پسر جواني است با موهاي مجعد، ريش‌هاي درهم، صورت تكيده. دندان‌هاي رديف سفيد دارد، وقتي حرف مي‌زند اطميناني در كلامش هست كه آدم را شرمنده مي‌كند، اطمينان از اين كه عشق چيز فوق‌العاده‌اي است و آدم بايد كسي را دوست داشته باشد تا زندگي‌اش رنگ‌ورويي بگيرد و دوست داشتن ته ندارد، پاياني نيست و مثل رنگين‌كماني از ابتدا تا انتهاي زندگي آدم طاق زده. پسر جوان مدتي است به غريزه دانسته بايد نامي را به زبان نياورد، چيزي نپرسد، تعريفي نكند، نگويد فلاني مثل ژيژك است تا من بخندم و بگويم حالا اين‌طورها هم نيست و او بگويد همين است، با همان اطميناني كه به همه‌ي خوبي‌هاي جهان دارد، بگويد همين است و تو نمي‌داني.

دلتنگي چيست؟ دلتنگي شعر نگفته است. شعري كه بايد گفته شود تا از دستش خلاص شوي، وقتي كه شاعر نيستي.

دلتنگي موجي است كه فرو مي‌نشيند، از خاطر مي‌رود و تو خيال مي‌كني، رستي، جان سالم به در بردي تا باز كي موج بعدي برسد تو را ببلعد و باز برگرداندت ساحل، خيس و كوفته، اما زنده.

 

جستن میان عشق

خدمتتان عارضم که دلتنگم و هوای گریه با من است.

جستن ميان عشق

ز مي‌پرسد دوست داشتن يعني چه؟ پيش‌تر هم اين را از من پرسيده بود، آن وقتي كه من دكتراي عشق و روابط عمومي داشتم. چه قدر آدم عاشق مغرور است، آدمي كه در رابطه است و مخاطب احساسي دارد چه قدر مغرور مي‌شود، مثل بعضي از اين تازه‌عروس‌ها كه خيال مي‌كنند حالا كه شوهر كرده‌اند شاخ غول را شكسته‌اند. آدم عاشق هم همين است، آدم عاشق تا وقتي مورد توجه است و عشق مي‌گيرد، خيال مي‌كند چه بي‌نياز است و چه دنيا بر وفق مرادش و تصورش اين است كه هميشه همين‌طور خواهد بود و بعد كه خوب اوضاع باورش شد شروع مي‌كند به توليد نظريه درباره‌ي عشق و دوست داشتن. شروع مي‌كند به گفتن اين كه من چنين و چنانم و معشوقم اين طور راه مي‌رود و اين جور نگاه مي‌كند و اين مدل مي‌خندد. اما خب اين‌ها همه توي نوشته است. معشوق آدم عين همه‌ي مردم ديگر، عين غريبه‌ها مي‌رود مستراح، فكرش را بكنيد و بعد عاشق اين چيزها را نديده مي‌گيرد، آن قدر نديده مي‌گيرد تا يادش برود و باز آن تصوير روشن درخشان پديدار شود تا باز بتواند هي بگويد و بگويد و بگويد تا اين كه با سر برود توي ديوار و تنها بماند و تازه آن وقت هم فقط خاطرات شسته و روفته ياد آدم مي‌ماند. همه‌ي اشياء انگار جان مي‌گيرند تا خاطرات عزيز معشوق را (همان معشوقي كه مي‌رود مستراح) فرو كنند توي اعضا و جوارح آدم. توي خيابان، ميدان زشت شهر آدم را ياد معشوق فقيد مي‌اندازد و از اشك چشم آدم چنان تار مي‌شود كه نتواني يك قدم جلوتر از خودت را ببيني، معشوق خوش قد و بالا با كت و شلوار آبي تيره، كيف چرمي به دست ايستاده پهلوي اتاقك پليس، دور ميدان، با صورتي پريده رنگ و دست‌هاي لرزان، اين مي‌شود اولين ديدار... مي‌خواهي فراموش كني، برمي‌گردي خانه مي‌نشيني روي مبل زهوار در رفته و مي‌بيني اي بابا معشوق روي همين مبل نشسته بود و داشت با كلمات آشفته‌اش درس عشق به پسركت مي‌داد، به شيطان لعنتي مي‌فرستي و مي‌روي براي خودت چاي دم كني، يادت مي‌آيد كه معشوق مي‌گفت چاي پختي؟ خاطرت مي‌آيد معشوق پدر زبان فارسي را درآورده بود بس كه عجيب و غريب حرف مي‌زد و اصلا تو به همين خاطر دوستش داشتي، به خاطر چيزهايي كه نداشت دوستش داشتي، به خاطر آن جاهاي خالي كه باعث مي‌شد مثل دندانه‌هاي قفل و كليد در هم برويد و دري را باز كنيد. لپ‌تاپت را باز مي‌كني ليست فيلم‌ها و سريال‌هايي كه معشوق ريخته بود توي حافظه‌ي اين قارقارك، گوشي توي دستت، فيلترشكن توي گوشي‌ات، تختي كه روي آن مي‌خوابي، پتويي كه روي تنت مي‌كشي، در و ديوار خانه‌ات، تنهايي‌ات، جمع دوستانت، حتا فرزندت، همه اثري از معشوق فقيد در خود و بر خود دارند. معشوق اين بار تپه‌اي را فتح نكرده نگذاشت.

 

ز مي‌پرسد دوست داشتن يعني چه؟ اين بار طور ديگري مي‌پرسد، يا اين كه اين بار من طور ديگري مي‌شنوم، خيال نكنم پي پاسخ باشد، بيشتر دارد دعوتم مي‌كند به جست‌وجو و فكر كردن. ساعت يازده‌ونيم شب است و پنكه مثل كسي كه با سرزنش سر تكان مي‌دهد، رو مي‌گرداند . من از خودم مي‌پرسم دوست داشتن يعني چه؟ آيا وقتي كسي را دوست داريم بايد از همه چيز بگذريم؟ براي دوست داشتن بايد جهان را به خاك و خون كشيد؟ آيا همه مي‌توانند مثل هم دوست داشته باشند؟ آيا دوست داشتن فاكتورهايي مشخص و قاطع دارد كه بايد طي فرايندي يكي يكي تيك بخورد؟ آيا من براي دوست داشتن مردي ديگر محدوديت‌هايي دارم؟ دوست داشتن براي من چه معنايي دارد؟ آيا براي پاسخ اين پرسش بايد توضيح بدهم كه وقتي كسي را دوست دارم چه مي‌كنم؟

چه قدر دوست داشتن به نظرم ساده و پيچيده است. يعني جوري نيست كه بتوانم با كلمه تعريفش كنم. دوست داشتن براي من مجموعه‌اي از احساسات است كه اگر دچارش شوم مي‌فهمم كه كسي را دوست دارم. افتادن در دايره‌ي جاذبه‌ي ظاهري يك آدم و پيدا شدن نقاط مشترك در علاقمندي‌ها و سليقه‌ها، توجه گرفتن از آدمي، توجه كردن به او، احساس نياز براي خوابيدن با او، احساس خوشايند بيدار شدن در كنار او، نگراني برايش و حس مراقبت و دلسوزي داشتن، حتا وقتي امكان مراقبت وجود ندارد. هم‌دلي داشتن با كسي و محرم اسرارش بودن، خنديدن به شوخي‌هايش،‌ درك زبانش، به خاطر سپردن تصويرش، تلاش براي اين كه ناراحتش نكني، آرزوي اين كه بتواني خوش‌حالش كني. و در كنار همه‌ي اين‌ها دوست داشتن براي من در توجه داشتن به خودم و محدوديت‌ها و آرزوهاي شخصي‌ام، واقعي و معنادار مي‌شود. دوست داشتن معنايي صلب و قالبي ندارد، چيزي سيال است كه با توجه به شرايط هر آدمي متغير است. مثلا من اگر كسي را دوست داشته باشم، مايل نيستم با او زير يك سقف بروم. نه اين كه اين را كاري بيهوده بدانم، درباره‌ي خودم مي‌گويم. براي من اين طور است كه نمي‌توانم تنهايي‌ام را براي مدت طولاني با كسي شريك بشوم و اين فقط از روي خودخواهي‌ام نيست. نوع زندگي‌ام، بودن فرزندم، نوع گذران تنهايي‌ام جوري نيست كه بخواهم يا بتوانم كسي را شريك تمام وقت زندگي‌ام كنم. خودم فكر مي‌كنم اين خودخواهي نيست. فكر مي‌كنم اين تنها نگاهي منطقي به واقعيت زندگي‌ام است. حالا در ميانسالي شوري فراوان براي زندگي و دوست داشتن و دوست داشته شدن دارم. حوالي نيم قرن عمر كرده‌ام و با اين همه هر روزم را واقعاً و بدون تعارف و دقيقاً جوري شروع مي‌كنم كه انگار اولين روز زندگي‌ام است و مثل يك نوجوان پر از اميد و نقشه براي آينده‌ام، اما اين‌ها همه برايم بسيار شخصي است و هيچ دخلي به معناي دوست داشتن ندارد. انگار دوست داشتن چيزي موازي با تنهايي و چهارديواري و واقعيت زندگي‌ام است. آن جور دوست داشتن كه خانه خراب كن باشد، آن جور كه شيشه‌ي نازك تنهايي‌ام را مخدوش كند. دوست داشتن را همان قدر مي‌خواهم كه گفتم، همان احساس كشش و سرزندگي در معاشرت با فاصله،  بدون وارد شدن در مرزهاي يك‌ديگر.

 

جستن ميان عشق

دلم براي شنيدن صدايش تنگ شده. وقتي صدايش را نمي‌شنوم اين فرصت برايم پيش مي‌آيد كه آن صدا را توي سرم بازشنوايي كنم. تاروپود صدايش را از هم باز كنم و به حركت لب‌ها و زبانش وقتي چيزي مي‌گويد فكر كنم. حتا جهت نگاهش را به ياد بياورم، رنگ مردمكش را و شفافيت سپيدي موهايش را توي سرم بازسازي كنم و بعد آن خطوط ريز و ظريف دور چشم‌ها  پيش مي‌روند و خطوط چهره و بعد گردن و شانه‌ها و بعد هيكل را مي‌سازند، درست مثل نقشي كه وقتي قلم را از روي كاغذ برنمي‌دارم با خط‌هايي پيوسته و در هم تنيده مي‌كشم. نديدن و نشنيدنش باعث مي‌َشود دقتم زياد شود و آن چيزي را كه از گذشته داشتم و آن اندك‌اكي را كه به واسطه‌ي عكس‌ها يا حرف زدنش با ديگران يا يكي، ‌دو جمله‌اي كه بين خودمان گاهي رد و بدل مي‌شود عزيز بدارم و آن همه را براي شناسايي معاني و يافتن كليدهايي براي پرسش‌هاي توي سرم به كار ببرم. نديدنش باعث مي‌شود قدردان همان اندكي باشم كه از خودش نشانم مي‌دهد. اگرچه نمي‌دانم تا كي حوصله‌ي اين بازي را داشته باشم، كجا خسته شوم يا اين كه از كجا به بعد ترك كردن عادت‌ها و مدام نو‌به‌نو شدن باعث فراموشي خاطرات شود، باعث كسالت و كم‌رنگ شدن و بعد كاملاً محو شدن. نمي‌دانم. مرز باريكي است كه اگر آدم‌ها از آن عبور كنند ديگر چيزي نمي‌ماند، مثل مسافري كه سوار بر كشتي از بندرگاه و بدرقه‌كننده‌اش دور مي‌شود. اوايل ترس از جدايي است و حتا شايد تمايل به اين كه از كشتي در حال حركت بپري توي آب و شناكنان خودت را به اسكله برساني و بدرقه‌كننده را در آغوش بگيري، دورتر كه بشوي مي‌داني امكان شنا كردن تا اسكله نيست و دلتنگ مي‌شوي در حالي كه هنوز تصوير دوري از دستي را كه توي آسمان به نشانه‌ي وداع شبیه شاخه‌اي در باد تكان مي‌خورد، مي‌بيني و مي‌تواني خطوط اندام و هيكل لرزان ايستاده در بندرگاه را ببيني و حتا به واسطه‌ي خاطراتي كه از آن شخص داري خطوط چهره و حالت صورت و حتا مكنونات قلبي‌اش را در ذهن بسازي، اما كشتي كه دورتر شود تصوير ريز و ريزتر مي‌شود تا محو كامل و ابتدا افسوس و بعد ياس و در نهايت فراموشي جاي خالي آن تصوير را پر مي‌كند. كسي نمي‌داند آن مرزي كه از آن جا به بعد بدرقه‌كننده ناپديد مي‌َشود كجاست. بسته به قدرت بينايي و تخيل و حافظه‌ي مسافر در كشتي، هر كس شمايل بدرقه‌كننده‌اش را جايي از دست مي‌دهد، دورتر يا نزديك‌تر اما آن چيزي كه كم‌وبيش اتفاق مي‌افتد سلطه‌ي فراموشي است.

نمي‌دانم اين چيزها كه مي‌گويم چه‌قدر درست است. فراموشي اتفاق عجيبي است. براي من كه تجربه‌ي مرگ آدم نزديك زندگي‌ام را داشته‌ام، فرايند از ياد بردن و باز به ياد آوردن و باز از ياد بردن چيز غريبي است و فكر مي‌كنم فراموشي به معناي پاك شدن خاطره از اتفاقي يا آدمي، نيست. زمان مانند موجي در رفتن و آمدن مدام عمل مي‌كند. تا وقتي آب درياها هستند موج‌ها گاه پرقدرت و پيش‌رونده و گاه بي‌حال و آرام و حتا نوازشگر در حركت هستند. هر بار چيزي با خود مي‌آورند و چيزي را از ساحل مي‌كنند و مي‌برند تا باز كي آن را برگردانند، تغيير يافته، فرسوده و صيقلي و گاه تبديل شده به چيزي ديگر، سخت شده يا نرم و قابل انعطاف. زمان با ما، با اتفاقات، با زندگي همين كار را مي‌كند. نمي‌دانم بعد از مرگمان خاطراتمان چه مي‌َشود، آن ماهيت غير مادي بعد از از كار افتادن جسممان چه مي‌شود، كجا مي‌رود؟ نمي‌دانم. دوست دارم هر چيزي توي سرم دارم را تبديل كنم به چيزي مادي و قابل ديدن. خاطراتي را كه زمان با خودش مي‌برد و مي‌آورد نقاشي كنم يا بنويسم يا تبديل به چيزيش كنم كه بعد از من بماند، نه براي نسل‌هاي آينده، به اين چيزها زياد فكر نمي‌كنم. شايد يك جور اداي احترام به زمان باشد، حفظ زمان و آرزوي اين كه آن چيزي كه پشت سر گذاشته شده، ‌بي‌مصرف و تمام شده نشود. ادامه داشته باشد، گو اين كه آن هم شامل گذشت زمان مي‌شود، يعني زمان خودش هم خودش را فرسوده مي‌كند، همان‌طور كه مي‌شد اثر شكستگي و گذشت تاريخ را بر مجسمه‌هاي قبل از ميلاد مسيح كه از لوور مهمان تهران بودند ديد. سعي كرده بودند زمان را مرمت كنند، باز بسازند، چسب بزنند و جايي محكمش كنند،‌ اما تلاشي مضحك است، كولاژي از اصالت گذشته و خامي زمان حال است و اين دو هيچ وقت به هم نمي‌رسند و با هيچ چسبي به هم نمي‌چسبند.

جستن ميان عشق

آيا من آدم عجيبي هستم؟ امروز آن قدر دلم برايش تنگ شده بود كه چند بار دستم رفت تا شماره‌اش را بگيرم. بعد ديدم فقط همين دلتنگي براي من مانده. همين است كه من را زنده نگه مي‌دارد. همين است كه باعث مي‌شود به وضعيتم عادت نكنم و ذهنم هم‌چنان كار كند و خيال ببافد. "دوست داشتن" مثل ترانه‌اي زيباست كه اگر پشت هم و مدام به آن گوش كنم كم‌كم از معنا تهي مي‌َشود و زيبايي‌اش را از دست مي‌دهد. مثل كاري كه با "اي ساربان" نامجو كردم. آن قدر پشت هم شنيدمش كه ديگر آن اثر دل‌ريش كننده‌اش را از دست داد. واقعيت اين است كه حتا وقتي خود نامجو زير آن نور و سقف و آن فضاي غريب نشست و صدايش را تاب داد و آن طور معصومانه و پرتمنا خواند:

هميشه خدايا محبت دل‌ها

به‌دل‌ها بماند مثال دل ما

كه ليلي و مجنون فسانه شود

حكايت ما جاودانه شود

من داشتم اداي از خود بي‌خودشدگي را درمي‌آوردم، يعني احتمال مي‌دهم كه چنين چيزي بوده باشد، درست يادم نيست. اصولاً آدمي هستم كه وقتي در ميان اتفاقي هستم حال خودم را نمي‌فهمم. بايد چند روزي بگذرد تا بفهمم اثر آن شادي يا اندوه در من چگونه بوده و موضوع اين است كه خيلي از اوقات از شدت صداقت با خودم آن چيزي را كه اتفاق افتاده جور ديگري براي خودم بازگو مي‌كنم. انگار صداقت براي من يعني گند بزن به خودت و شادي يا اندوهي كه آن دم ميان اتفاق باور كرده بودي، چه اين كه اين‌طور آموخته‌ام كه آدم حواس جمع و قابل اعتمادي نيستم پس درباره احساساتم و راستي‌اش بايد در شكي مدام به سر ببرم. در باب "دوست داشتن" هم همين است. چهل‌وشش سال كه نه، از سالي كه اولين تپش‌هاي عاشقانه‌ي قلبم را احساس كردم، مدام از خودم پرسيده‌ام آيا اين آن عشق بزرگ است؟ چرا كه باور داشتم هر آدمي عشقي بزرگ و يگانه در زندگي‌اش دارد و آن عشق هم بايد حتماً به مردي يا زني باشد. يعني عشقي كه جنسي است و هي هر بار مي‌ديدم كه نبود. يعني نه كه مايوس شده باشم اما مي‌ديدم آن دگرگوني و بي‌تابي و بيش از همه ايثاري كه بايد در عشق داشت در من زنده نمي‌شود و من همان خودخواهي‌هاي هميشه‌ام را دارم. ديدم تنها و تنها براي بچه‌هايم حاضرم از همه چيزي بگذرم و خيال كنم براي من عشق همين باشد. يعني همين دوست داشتن پسرهايم عشق باشد و البته تمايل شديدم به نقاشي و نوشتن و ميلم به يادگيري مدام. يعني از آن‌ها نيستم كه بگويم هوا را از من بگير، خنده‌ات را نه. از آن‌ها هستم كه مي‌گويند هوا را از من بگير اما زبانم لال، فرزندانم آب توي دلشان تكان نخورد و هوا را از من بگير اما اندك پول و پله و اتاقي از آن خود را تا در آن بتوانم نقاشي كنم و بنويسم، نه. آيا نوشتن اين چيزها حمل بر خودخواهي است؟ يا گستاخ و بي‌ادبم با حساب اين كه اين نوشته‌ها را "او" هم مي‌خواند؟ (در واقع تنها مخاطبم توي سرم و در جانم اوست) خودم اين‌طور فكر نمي‌كنم. فكر مي‌كنم اين جور قضاوت خودم دو دليل دارد، يكيش همان چيزي است كه گفتم،‌ يعني هرگز كسي اين چنين فجيع به كشتن خود برنخواست كه من... و دليل ديگرش هم اين است كه من بايد مدام خودم را بيل بزنم، با خودم دست به يقه باشم، خودم را زيرورو كنم، شده به خودم انگ بزنم و بعد از خودم در برابر خودم دفاع كنم تا ذهنم تروتازه بماند. در واقع همه‌ي اين كارها براي اين است كه دوستش دارم. يعني هروقت پاي دوست داشتن كسي، عميقا دوست داشتنش در ميان است، ‌روح من اين‌طور رفتار مي‌كند. اصلاً براي همين است كه فاصله مي‌گيرم تا عادت نشود، يعني فرار من "به" اوست و نه "از" او. شايد هم دارم ديوانه مي‌َشوم يا كه محتمل‌تر اين است كه خوشي زده زير دلم. يعني در حوالي ميانسالي آن قدري مرفه هستم كه سرم را گرم اين چيزها بكنم. آيا دچار تفرعنم؟ به خيال خودم نه، اما شايد در نگاه ديگران باشم. حالا ديگر دارم بلند بلند فكر مي‌كنم. به‌تر است سخن كوتاه كنم. ساكت بمانم و به صداهاي بيرون گوش كنم. يا كه مثلا از اتفاق خوش‌حال كننده‌ي اين روزها بنويسم و بعد برنامه‌ي فردا را براي خودم بچينم.

اتفاق خوش تير ماه كلاس مجسمه‌سازي است. از آن كارهاي باورنكردني است. يعني كاري كه آرزويش را داشتم اما فكرش را نمي‌كردم عمليش كنم. يعني آن قدر دور از ذهنم بود، مثل كسي كه ماه را در آسمان مي‌بيند و بعد ناگهان به خودش مي‌آيد و مي‌بيند روي ماه ايستاده. اين تشبيه را توي يك رمان خوانده بودم،‌ شايد جان شيفته و همين‌طور يادم مانده چون به عقيده‌ي من شگفتي را، نهايت شگفتي را خيلي خوب تصوير كرده. اگر چه ماه هميشه من را ياد چيزهاي ديگري هم مي‌اندازد. چيزهايي كه جا دارد بگوييم مع‌الاسف... حالا از اين بگذريم. در نهايت بايد بگويم حاصل همه‌ي اين هذيان‌ها اين است كه در يك رضايت نسبي به سر مي‌برم. البته كه بغض صبحگاهي سر جايش هست و مشكلات مالي و نگراني‌هاي زندگي روزمره و نگراني‌ براي سرنوشت بشر و پرسش‌هاي بدون پاسخ فلسفي و هستي‌شناسانه همين‌طور جانم را مي‌جورد. اما با اين همه به قول خودم با استانداردهاي خاورميانه مي‌شود گفت حال خوبي دارم و راضي‌ام از اين كه بالاخره به آن گفت‌وگوي مدام با خودم رسيدم. حالا مي‌دانم كه زنده‌ام تا با خودم حرف بزنم و هر چيزي را در اين دنيا تنها براي همين مي‌خواهم، براي اين كه آن صداي دروني خاموش نشود. نمي‌دانم اين صدا را چرا مي‌خواهم، ‌نمي‌دانم كه مثلاً اين صدا قرار است راهنما و مشاور من باشد يا چه؟ اما هر چه كه هست براي من نشانه‌ي حيات است. نشان تنها نبودن، نشان پيوند خواهري با خودم. خواهر خودم باشم انگار، مادر خودم. نه كه بخواهم بگويم خيلي تنها و بي‌كسم، كه اين‌طور نيست اصلاً، اما من معتقد و دچار آن تنهايي ازلي ابدي بشرم و آن صدا مرهم است بر اين تنهايي عميق و تمام نشدني.

 

 

جستن ميان عشق

خودم را از او محروم مي‌كنم. مي‌روم مي‌ايستم و از دور نگاهش مي‌كنم. مثل آن شب كه توي بابلسر ديدمش، از رستوران بيرون آمديم، تابستان بود و هوا شرجي. او كت‌وشلوار روشن تابستاني پوشيده بود. تازه چاق شده بود و ريش و موهاي يك دست سپيدش خيلي مناسب حال و احوال آن شب بود. داشت با دوستانم حرف مي‌زد. با هيجان، مثل هميشه‌اش. هميشه با هيجان حرف مي‌زند، با حركات دست و كلمات آشفته و جملاتش مثل تنه‌ي درختي كه هر چه بالا مي‌رود شاخه‌شاخه و پراكنده مي‌َشود، مدام گسترده مي‌شود، موضوع به موضوع، شخص به شخص و من زبانش را خوب مي‌فهمم. تعجب نمي‌كنم و بلدم جمله‌هايش را توي سرم كنار هم بچينم و ارتباطشان را پيدا كنم. بلدم قصه‌هايش را بشنوم و ماجراهايش را باور كنم، حتا دروغ‌هاي كوچكش را.

من پشت سرش راه مي‌رفتم. آن شب تابستاني توي بابلسر، نه بابلسر نبود، ساري بود و ما بعدش رانديم تا خانه‌اي كه كنار جاده بود و يادم هست كه در ورودي خانه سخت باز مي‌شد. اما قبل از آن خانه و آن جاده، توي ساري بوديم، پايين يك رستوران با دوستانمان در محوطه‌اي سبز راه مي‌رفتيم. من با فاصله ايستاده بودم و نگاهش مي‌كردم. او حواسش به من نبود، يا كه بود اما طوري كه من ندانم، من نفهمم. مثل وقتي كه خط و نشاني دقيق مي‌دهد از اتفاقي كه يك سال پيش افتاده، ‌اتفاقي هم نه، يك طرز نگاه، يك بالا و پايين شدن صدا يا كلمه‌اي كه گفته و نگفته از خاطر من رفته و در سر او همان‌طور زنده مانده.

از دور او را مي‌ديدم و با خودم مي‌گفتم چه قدر اين مردي كه كت‌وشلوار روشن تابستاني پوشيده و موهاي سپيدش توي نسيم سنگين از رطوبت شبانه تاب مي‌خورد، عاشق شدني است.

"عاشقي" كلمه‌ي بزرگي است. راستش براي من اصلاً بزرگ هم نيست، خيلي انتزاعي و خيالي است. مثل افسانه‌اي است كه شيرين و زيباست،‌ هيجان‌انگيز است، اشك به چشم آدم مي‌آورد اما در نهايت مي‌داني كه قصه است و هيچ ربطي به واقعيت ندارد. براي من اين‌طور است، نظر من اين است و دوست ندارم تعميمش بدهم و نسخه بپيچم، چنان كه از آدم‌هايي كه مي‌نشينند پشت دستگاهشان و تق و تق درباره‌ي همه چيز جهان با قاطعيت نظريه صادر مي‌كنند حالم به هم مي‌خورد. از اين‌ها كه دكتراي رابطه دارند، اين‌ها كه خيلي از سياست سرشان مي‌شود، اين‌ها كه مي‌توانند با چيزهاي كوچك احساس خوشبختي كنند و راهكار مي‌دهند دست مردم. كلاً از آن لبخند همه‌چيزداني كه پشت اين جور نوشته‌ها هست حالم به هم مي‌خورد. براي همين دوست دارم به همه بگويم نوشته‌هاي مرا با لحن شك و ترديد بخوانيد. يعني حواستان باشد كه نويسنده‌ي اين متن خودش هم به خودش و افكارش اطمينان صددرصدي ندارد. چهل‌وشش سال عمر كرده‌ام و دانسته‌ام كه مي‌توانم در لحظه چيزي را هم دوست بدارم و هم از آن بدم بيايد، هم بخواهمش و هم از آن فراري باشم... به چشم خود ديده‌ام كه چيزي قطعي توي اين دنيا وجود ندارد،‌اگر چه اين جمله خودش به قطعيتي قاطع اشاره دارد.

خودم را از او محروم مي‌كنم، نمي‌دانم تا كي، اما اين‌طوري پر مي‌شوم. اين طوري سرم پر از صدا مي‌شود. صداي زني كه در گفت‌وگوي مدام با من است. اين همان چيزي است كه مي‌خواهم. بايد با خودم حرف بزنم تا بشود بعد آن حرف‌ها را بنويسم و آن حرف‌ها را نقاشي كنم و آن حرف‌ها را بسازم. امروز اسمم را نوشتم كلاس مجسمه سازي با خمير كاغذ، به زودي كلماتم را تبديل به حجم‌هاي تيره و روشن خواهم كرد. ميانسالي براي من پر از اميد و نقشه براي آينده است. براي من، اين لحظه اين‌طور است و شايد فردا جور ديگري باشم، جور ديگري پيش برود.

دلتنگ آن تصوير عزيز هستم. چيزي شبيه خواب. بلوري و شفاف و سبك. دوست دارم آن تصوير را ساعت‌ها نگاه كنم، توي شب، لب دريا و صداي موج باشد و رطوبت تابستان. لب ساحل هم قورباغه‌ها مي‌خوانند؟ دوست دارم بسيار نگاهش كنم تا خيال نكند دوستش ندارم يا فراموشش كرده‌ام.

جستن میان عشق

خانه بوي او را مي‌دهد. بوي تند و تلخ تنش را. آن بويي را كه يك جور بي‌تابي و گيجي در خودش دارد. مثل خودش. چه طور اين‌طور است؟ در دنيايي كه غيرطبيعي بودن معمولي‌ترين اتفاقي است كه مي‌شود بيفتد، او چه‌طور اين همه طبيعي است؟ توي حمام ديدم چه‌طور حوله را از جارختي آويخته، با چه نظمي و شلواركش را تا كرده و گذاشته روي يكي از طبقه‌ها. با همان دقت عجيبش. پيژامه را با وسواس تا مي‌كند و بعد شيشه‌ي ماشينش را تا صبح پايين مي‌گذارد و ماشين را توي خيابان پارك مي‌كند. انگار آن شلوارك مهم‌تر باشد تا ماشين. منظم است و آشفته، صادق و دروغگو، دوست‌داشتني و آشفته‌كننده. درست مثل همان چيزي كه بايد آدميزاد باشد. احتمالاً همان چيزي است كه قرار بود همه‌ي ما باشيم. مثلا دليل خلقت آدميزاد. هنوز بزرگترين لذت با او بودن اين است كه مي‌َشود نشست و با هم فيلم ديد. ديروز گاهي پسر بچه‌اي مي‌شد كه مدام از مادرش مي‌پرسد چي شد؟ چي گفت؟ ديروز اين ساعت داشتيم آماده مي‌شديم كه برويم بيرون. با هم‌ديگر، دوست ما شده، دوست من و دوستانم. جنسيتش به چشم نمي‌آيد. چه جوري اين‌طور است؟ 

جستن ميان عشق

اين توصيف يك موقعيت عاشقانه است، با اين كه من بر كسي عاشق نيستم. مثل داستان است. داستان يك زن و يك مرد. زني كه من نيستم و مردي كه هيچ‌كسي نيست. هيچ كسي كه توي واقعيت وجود داشته باشد. نفس كشيده باشد. موهاي نرم مثل برف داشته باشد. صدايش صاف و آيينه‌مانند باشد. مردي كه توي خانه‌ي زني كه من باشم پا گذاشته باشد. به خنكاي سراميكي ديوار آش‌پزخانه تكيه داده باشد، برانگيخته شده باشد و با صداي آهسته پرسيده باشد كسي توي خانه نيست؟

اين‌ها فقط چند خطي از داستاني است. داستان زن ميانسالي كه توي آشپزخانه ايستاده، مقابل گلدان‌ها و پنجره و پرده‌ي تور نارنجي و خيره مانده به تكه‌هاي پياز كه توي روغن رنگ مي‌گيرند و بعد صورتش را برگرداند و نگاهش را ريز كند و منتظر باشد تا عكس توي گوشي تلفنش پديدار شود و توي عكس سرانگشت‌هاي مرد را ببيند و دلش برود پيش سرانگشت‌هاي لرزان مرد توي كافه‌ي شهري شمالي در اولين ديدار. انگشت‌هاي بلند، بلند، بلند شبيه شاخه‌ي درختي نورس. بعد خيال كند مرد مثل درخت جواني است كه رويش برف نشسته. به عكس نگاه كند، به سر‌انگشتي كه بر خطوط برگي از كتابي كشيده شده و روي كلمه‌اي ثابت مانده.

اين توصيف يك موقعيت عاشقانه است با اين كه من واقعاً عاشق كسي نيستم،‌ واقعاً عاشق هيچ مردي نيستم. شايد تنم چيزي بخواهد يا حتا دلم بخواهد با كسي، ‌با مردي حرف بزنم. اما عشق.... اين فقط قصه‌اش است. زن توي قصه فكر كرد چه خوش‌بخت است، موقعيت حسرت‌آوري است. مرد زيبا، درخشان، آرام و محزون بود و زن مقابل پنجره و گلدان‌ها و پرده‌ي تور نارنجي ايستاده بود.

امروز خاك گلدان‌ها را عوض مي‌كنم.

جستن میان عشق

رسد آدمی به جایی که حروف آی‌دی تلگرام یار رو نوازش می‌کنه، تازه پروفایل تلگرامش عکسم نداره. 

جستن میان عشق

...از دوست داشتنش فرار مي‌كنم. دوست داشتنش من را مي‌ترساند و در موضع ضعف قرار مي‌دهد. دوست داشتنش من را متعهد مي‌كند به چيزي كه نمي‌توانم به آن پايبند باشم. دوست داشتنش به من مي‌گويد از چيزي بگذر در حالي كه نمي‌توانم بگذرم، چشم ببندم، رها كنم. براي همين نبايد دوستش داشته باشم در حالي كه دوست‌داشتني است. مهربان و با مزه است. عجيب و غريب و باهوش است و خيلي مي‌داند. موهاي سفيدش را دوست دارم. بله موهاي سفيدش را، حالا برايم غريبه است شايد همين من را گيج كرده. خنده‌دار است. واقعا نبايد به من مربوط باشد و دوست داشتن بي‌جهت همه چيز آدم‌ها را به هم مربوط مي‌كند. وقتي دوستش دارم نسبت به او كنجكاو مي‌شوم، در حالي كه نبايد اين‌طور باشد. چون ما از هم دوريم. دوست داشتن توقع ايجاد مي‌كند. دوست داشتن با خودش دروغ و پنهانكاري مي‌آورد، تا همين جا هم خودداري مي‌كنم از نوشتن همه چيز و من دلم رهايي مي‌خواهد. دوست دارم خيلي خيلي بي‌خيال باشم. وقت نوشتن نمي‌خواهم به هيچ چيزي فكر كنم اما چون دوستش دارم مدام فكر مي‌كنم اين را نگويم و آن را نگويم تا غمگين نشود، نترسد، نرمد... مدام دارم سبك و سنگين مي‌كنم و من دلم اين را نمي‌خواهد. دلم مي‌خواهد بي‌رحم باشم. نه با او، با روزگار بي‌رحم باشم، مثل خود روزگار و تمام خشم و نفرتم را بنويسم. از همه چيز حرف بزنم از كثافتي كه دچارش هستم، از اوضاع خراب، از حال خوبم، از ترسم، از قدرتم، اما با او نمي‌َشود. چون كه دوستش دارم اما نمي‌خواهم اين طور باشد. دوست ندارم كلماتم را پاك كنم، پنهان كنم، خط بزنم. باز اين جا رسيده‌ام كه همه چيز را با هم بخواهم. نمي‌شود هم كسي را دوست داشت و هم همه چيز را به او گفت. اين جور در نمي‌آيد. چون نمي‌شود مورد دوست‌داشتني را آزرد يا غمگين كرد. و من مدام دچار اين دوگانگي هستم. ميلم براي حرف زدن با او، خيلي حرف زدن، مدام حرف زدن و ترسم از اين كه بارش را سنگين كنم يا چيزي بگويم كه از من دور شود يا در موضع ضعف قرار بگيرم. اين دوست داشتن لعنتي، اين از راه دور دوست داشتن. اين امكان معاشرت نداشتن. اين پرسش‌هاي بي‌جواب، اين چيزهاي بي‌ارزش كه پررنگ مي‌شوند و آدم را آغشته مي‌كنند. 

جستن میان عشق

دیشب روی کاناپه خوابیدم، برای این که خیال کنم، دیشب، دیشب نیست. خیال کنم دیشب آن صبحی است که تو آمدی و رفتی اتاق من خوابیدی و من توی هال، روی کاناپه خوابیدم. تا خیال کنم تو نرفته‌ای، تو تازه آمده‌ای.

جستن میان عشق


دختر همسایه هنوز دارد تولد مبارک را تمرین می‌کند، از اول پاییز همین را تمرین می‌کند، کمی زیادی محکم روی کلاویه‌ها می‌کوبد، محکم و با عجله.
پسر توی اتاقش دارد بازی آنلاین می‌کند، توی اتاق دربسته.
من، تنها، مثل یک زن میانسال واقعی نشسته‌ام روی مبل کهنه‌ی سماقی رنگ، کتاب و دفترم دوروبرم، میان مشق و کار و درس، عینک به چشم و با دهان نیمه‌باز به تلویزیون خیره شده‌ام. خیره مانده‌ام و اشکم از گوشه‌ی چشمم روان است. چون توی تلویزیون دختری دبیرستانی عاشق پسری دبیرستانی شده و من زن میانسال با عینکی بر چشم و دهان نیمه‌باز هنوز از دیدن چنین چیزی گریه‌ام می‌گیرد. گریه‌ام می‌گیرد چون دلتنگش هستم و او امروز دو بار تلفن کرد.

جستن ميان عشق

خيلي دوستت دارم. خيلي دلم برايت تنگ شده. آن قدر كه امروز، اين لحظه كه ديگر خورشيد غروب كرده و هوا پر از ابرهاي خاكستري است و دختر همسايه دارد ناشيانه روي كلاويه‌هاي سياه و سفيد پنج تا نت ابتدايي موسيقي تولد مبارك را تمرين مي‌كند من احساس مي‌كنم روزهاست كه صدايت را نشنيده‌ام و حتا وقتي يادم مي‌آيد امروز صبح تو تلفن كردي و با صداي سرماخورده حرف‌هاي خنده‌دار زدي و ميان حرف‌هايت چند بار با صداي آهسته گفتي: چيه بابا جان؟ يا بابايي... يا چنين چيزي، انگار از اين همه روزهاي زيادي گذشته باشد.

جستن میان عشق


آدم‌ها هميشه چيزي از خودشان در من جا مي‌گذارند. بعد آن چيز مال من مي‌شود. آن چه جا مانده، حتا وقتي نزد آن‌ها بازگردد اثري از من را در خود خواهد داشت، مثلا اثر نگاه من يا اثر لمس دست‌ها يا لب‌هايم يا شايد آن چيز را بو كرده باشم و اثري از تماس نوك بيني‌ام مانده باشد. يا اثر چيزي، روحي، جاني، اتفاقي بر قلبم. گاهي هم طور ديگري است. نمي‌دانم اين كه مي‌خواهم بگويم جايش همين جاست يا نه، يعني در ادامه همين جمله‌ها بايد بيايد يا نه. اما يك جوري به هم مربوط است. توي سر من به هم مربوط مي‌َشود. درباره آدم‌هايي است كه چيزهاي من را مال خودشان مي‌كنند، مي‌برند و بعد برش مي‌گردانند و پيش من جا مي‌گذارند در حالي كه ديگر مال آن‌ها شده. ميم استاد اين كار است. چيزي از من مي‌گيرد، بعد آن را جا مي‌گذارد. دستبند سنگ نارنجي‌ام را گرفت. دو تا دستبند سنگ دارم كه فكر كنم نارنجي است، يعني رنگش را خاطرم نيست، دوست هم ندارم حالا بلند شوم بروم ببينم چه رنگي است. براي من دستبند سنگ نارنجي است كه به يكيش تكه‌اي طلا شبيه بته جقه وصل است و آن ديگري ساده، رديفي از سنگ‌هاي نارنجي به نخ كشيده است، شبيه تسبيحي كوچك براي دور مچ. ميم گفت اين چه قدر قشنگ است و گفت از اين‌ها مدل مردانه‌اش هم هست يا نه؟ نمي‌دانم اين را گفت يا نه، اما خوب يادم هست گفت چه قدر قشنگ است. كنارش دراز كشيده بودم و او مچم را ميان دست‌هاي روشنش گرفته بود و نگاه مي‌كرد. من هم نگاهم به دستم بود، ميان انگشت‌هاي كشيده و مرتعش او. و شايد تنمان از عرق چسبناك بود يا نبود، اين‌ها را يادم نيست، اما نگاهش را به مچ دستم خوب به خاطر دارم و خودم را يادم هست كه دست انداختم و آن يكي دستبند را كه ساده بود درآوردم و دادم به ميم و او هم خيلي ساده گرفت و انداخت دور مچش. خيلي ساده بود، مثل اغلب چيزهايي كه با ميم ساده و سرراست است. آن قدر صريح كه من را به شك مي‌اندازد. خيلي گذشت تا باز ببينمش، شايد دو ماه. اين‌ها را دارم براي كي تعريف مي‌كنم؟ دارم براي خودم قصه مي‌گويم. ذهنم مثل گذشته شده، لحنم و كاركرد زبان و روانم مثل قبل قصه‌گو شده.
ميم دو ماه بعد آمد، در حالي كه من بارها به او شك كرده بودم. عميقاً شك داشتم و گيج بودم، هنوز هم هستم، اما چيزي از او نمي‌پرسم. چون همين‌طور كه هست دوستش دارم و راضي‌ام، اگرچه احساس مي‌كنم براي هم‌ديگر كافي نيستيم اما در نهايت راضي‌ام، چرا كه او خيلي با من مهربان است. مهرباني‌اش خيلي غافلگيرم مي‌كند. مهرباني‌اش باعث شده من بزرگ شوم، مدام من را تشنه و حريص خودش نمي‌گذارد و من هم ديگر مثل گذشته بند توجه مداوم او نيستم. نمي‌دانم چرا،‌ شايد چون محبتش بزرگ و گرم است.
ميم دو ماه بعد آمد و آن تسبيح باريك نارنجي سنگي هنوز دور مچ‌ نازنينش بود. دست‌هايش شبيه دست‌هاي تندیس داوود است و با خيال راحت مي‌َشود گفت "مچ‌ نازنينش" بي‌آن كه نگاه اغراق‌آميز يك هوادار يا علاقمند يا عاشق در اين توصيف اثري داشته باشد. تسبيح بعد از دو ماه دور مچ نازنينش بود و وقتي رفت تسبيح را توي قفسه‌ي كتابخانه‌ام جا گذاشته بود. مثل چيزي كه مال خودش باشد،‌ از اول مال خودش باشد و حالا جا مانده باشد. مثل مسواك نويي كه از من گرفت و دو روز پيش كنار كارت راننده‌ي دربستي توي قفسه كتابخانه‌ام جا گذاشت و رفت. مثل ميدان زشت شهر كه بعد از رفتن او جا مانده وسط خيابان، بي‌كس و كار، بي آن كه هيچ كسي بخواهد دورش بچرخد و پي مردي باشد كه در اولين ديدار كت‌ و شلوار سرمه‌اي راه‌راه با جليقه‌ي كاموايي پوشيده و وقت خداحافظي مي‌گويد گونه‌ات را به گونه‌ام بچسبان.

جستن ميان عشق

خود را به نديدن زدن. چرا اين معجزه را از خاطر برده بودم؟ چرا فكر مي‌كنم هوشياري يعني ديدن همه چيز؟ چرا يادم مي‌رود هوش آن جا كاربرد دارد كه بلد باشي چشم بگرداني و نبيني. اگر نه هوش چيزي تزئيني است كه هيچ ارزشي هم ندارد، شبيه خوشگلي كه امتيازي است خداداد كه صاحبش هيچ دخلي در ايجادش نداشته. دوست ندارم باهوش ابلهي باشم.

چيزهايي هست كه بايد بدهم روي تي‌شرتم چاپ كنند يا به شكل طرحي روي ماگ، مثلا اين جمله: "بخوريد و بياشاميد اما باهوش ابله نباشيد."

يك واقعيت با نمكي هم اين ميان است. نمي‌گويم "تنها" اما يكي از چيزهايي كه باعث مي‌شود هوش آدمي از حالت تزئيني دربيايد و شكل كاربردي پيدا كند، عشق است. يعني در يك رابطه‌ي عاشقانه است كه آدمي از روي محبت و رقّتي كه دچارش است بر خيلي چيزها چشم مي‌بندد. البته مرز باريكي است ميان اين چشم بستن تا چشم بستن به خاطر ترس از دست دادن. مرزي به باريكي دانش آدم عاشق، يعني خواهنده بايد كه خودش را بيش و پيش از موضوع خواسته شده، ببيند و بشناسد. اين‌طور است كه عشق، تمايل، دوست داشتن يا هر كدام از شكل‌هاي "خواستن" باعث حركت و عروج آدمي مي‌َشود. 

جستن ميان عشق

عشق شبیه تکه‌ای کانسنگ است، تکه‌های بلوری، ذرات طلا آمیخته و چسبیده به تکه‌های بی‌ارزش سنگ، قطعه‌اي که توی دست می‌گیرم و و در هر چرخش به تکه‌های درخشان و نقاط زمخت و تیز و برنده و صاف و صیقلی‌اش چشم می‌دوزم.
سنگ را می‌گذارم توی جیبم و می‌روم سمت رودخانه.

جستن ميان عشق

کافیست دست ببرم و جلد ششم پروست را بخوانم و ببینم پروست بزرگ، پروست عزیز که مثل شیشه زیبا و شفاف بود، وقتی آلبرتین می‌گذارد و می‌رود انعکاس آن دوری و اندوه آمیخته به حس حقارت و شکست را چه طور بر ذهن و زبان راوی جوان ساخته. بعد ببینم شکست، دوری، درک حس غم و شادی متعلق به جان‌های بزرگ است و مویه نکنم و حس له‌شدگی نداشته باشم.

جستن ميان عشق

نمي‌خواهم بدانم چند شنبه است، چون آن جور بايد به ياد بياورم كه چند روز پيش در چنين ساعتي پيش من بود و اين غمگينم مي‌كند، آن رفتن و نبودن من را به گريه مي‌اندازد. دوست ندارم به رفتنش و نبودنش فكر كنم. نبودن بدتر از رفتن است. چرا كه در رفتن يك اميدي هست. انگار رفتن ناخودآگاه آدم را ياد معناي متضاد خودش مي‌اندازد. يعني اصلاً انگار ذهن آدمي چنين رفتاري دارد هر معني را در مفهوم ضد خودش جست‌وجو و درك مي‌كند، رفتن مخالف آمدن است، پس رفتن آن معنا و تصوير را هم در ذهن مي‌سازد. تصوير آمدنش، تصوير هر بار آمدنش كه در مقابل هر بار رفتنش قرار مي‌گيرد. انگار هميشه اوست كه مي‌رود، انگار هميشه اوست كه مي‌آيد. من در تهران هم باشم اوست كه مي‌آيد، چرا كه او مسافر هميشگي است. چرا كه تهران هم خانه‌ي او نيست، چنان كه شهر من، شهر او نيست. هميشه من منتظرم و او دارد مي‌رود. و در آن معناي ديگر هميشه من رسيده‌ام و او آمده. اين اشكال من را به گريه مي‌اندازد. مثل وقتي كه هوا ابري مي‌شود و من از زيبايي آسمان گرفته گريه‌ام مي‌گيرد و وقتي كه آسمان آفتابي مي‌َ‌شود و من از لكه‌هاي نور بر سرخي قالي گريه‌ام مي‌گيرد. اين‌ها را مي‌گويم تا چه چيزي را بگويم؟ تا چه چيزي را نگويم؟ تا بگويم كه دلم خيلي برايت تنگ شده و فكر مي‌كنم نمي‌توانم اين دوري و فاصله را تحمل كنم. اين‌ها را، اين خط‌ها را مي‌نويسم تا نگويم، تا نگويم كه دلم برايت تنگ شده و چيزي را آشكار كنم تا چيزي ديگر را پنهان كنم. و گويا زندگي همين باشد. چيزي هست كه در كنار ضد و مخالف خودش جان مي‌گيرد و مي‌بالد. 

اين زندگي من است

دلتنگي مثل جرياني تهوع‌آور از حوالي شكمم موج برمي‌دارد و مي‌آيد تا قفسه‌ي سينه‌ام و بعد گرهي سنگين مي‌َشود توي گلويم و راه تنفسم را مي‌گيرد. دلتنگي بايد اشك شود و از چشم‌هايم بيرون بريزد. بايد اين‌طور شود تا از اين سنگيني خلاص شوم. يا بايد كلمه شود، شعر يا داستان يا نامه يا نقاشي شود، چهره‌هاي تيره‌ي زنانه در زمينه‌ي سرخ چرك يا تكه‌اي گل ورز داده شده و شكل گرفته، شبيه تن آدمي، عريان، درد كشيده، زخمي، شكافته و خوش‌حال. اگر نه بايد بميرم و تمام شوم. نه چون خيلي دلتنگم يا نه چون خيلي عاشقم، تنها از اين جهت كه اگر احساس آدمي تبديل به اثري به چشم‌آمدني نشود، اگر آدمي نتواند احساسش را براي ديگري معنا كند، اگر انسان نتواند زبان بگشايد، ديگر تمام شده، حتا اگر خودش نخواهد، حتا اگر خودش نداند.