کتاب خواندن
زیبایی چیست؟ یک قرارداد است؟ مجموعهای از نشانههای ثابت و غیرقابل تغییر است؟ زیبایی ارزش است؟ انعکاس احساسی است که ما از پدیدههای دوروبرمان درک میکنیم؟ آن چه که زیباست، همیشه زیباست؟ ممکن است چیزی امروز زیبا باشد و مدتی بعد زشت به نظر بیاید؟ آیا زوال و کهولت زیبایی را نابود میکند؟ آیا ممکن است کهنگی بر زیبایی بیفزاید؟ آیا تاریخ، دین، جغرافیا، فرهنگ، حالات شخصی و درونی آدمها و چیزهای متنوع دیگری بر درک ما از زیبایی تاثیر دارند؟ آیا زیبایی در کنار زشتی معنا مییابد و در جایی که زشتی نباشد، زیبایی از معنا تهی است؟ آیا زیبایی همیشه منشاء سلامت و شادی و لذت است؟ اگر چنین باشد چرا ما از تراژدی لذت میبریم؟ چرا اندوه به ما حالتی از آرامش، تفکر و سکوت درونی میدهد؟ آیا اگر اندوه از حدی بگذرد باز هم این حال معنوی را به ما میدهد؟ آیا اندوه وقتی زیباست که مال دیگران است یا در افسانهها و داستانهاست؟ تراژدی فقط در صحنهی نمایش زیباست؟ مرگ فرزند میتواند به قدر مرگ سهراب هیجانانگیز و آموزنده باشد؟ آیا تراژدی در واقعیت هم میتواند عامل حرکت و انقلاب شود یا اگر از حدی بگذرد انفعال و کسالت و افسردگی میآورد؟
فکر میکنم دیوید هیوم در کتاب در باب معیار ذوق و تراژدی به این پرسشها پاسخ داده یا شاید بهتر است بگویم برای من بیش از یک پاسخ قطعی دعوت به بازنگری مفهوم زیبایی بود.
جرات نمیکنم با قطعیت بگویم هیوم در باب زیبایی و تراژدی چه گفته، چرا که دنیای فلسفه برای من خیلی تازه و پیچیده است و هنوز نمیدانم آن چیزی که از متنی فلسفی درک میکنم دقیقاً همان چیزی است که من فکر میکنم یا نه. حالا بماند که گاهی بعضی از نوشتههای فلسفی را که زیاد ارجاع به نظریات فلاسفهی دیگر دارد یا که ترجمهی غامضی دارد، متوجه نمیشوم.
اما این کتاب، کتاب مختصر و مفید با متنی روان و روشن بود که اگرچه آن چبزی که مطرح میکرد شاید ظاهراً موضوع جدیدی نبود، اما اشارات مهمی داشت تا بتوانیم به درک درستتری از زیبایی برسیم یا حتا بفهمیم بعضی چیزهایی که ممکن است همهگیر باشد و به عقیدهی عموم زیبا، چرا در نظر بعضیها فاقد زیبایی است یا برعکس آن چرا چیزی که در نظر ما زیباست در نظر خیلیها بیارزش یا حتا زشت است.
تا جایی که فهمیدم هیوم در این کتاب (مقاله) چند شرط برای زیبا بودن یک پدیده (اعم از پدیدههای طبیعی یا ساخته دست بشر) قائل است.
بیش از هر چیز هیوم معتقد است زیبایی قراردادی نوشته شده و ثابت نیست. زیبایی احساسی است که ما تحت تاثیر دین و فرهنگ و جغرافیا و تاریخ شخصی و جمعیمان دچارش میشویم. ارزشهای زیبایی تحت تاثیر حوادث تاریخی، سیاسی، دینی،... تغییر میکنند و همین ثابت میکند زیبایی چیزی ازلی و ابدی نیست. از طرفی بعضی از زیباییها هستند که قرنهاست زیبا محسوب میشوند، مجسمهی داوود، افسانههای اساطیر، پیکرههای تراشیده توسط انسانهای نخستین، غزلیات حافظ،... با تمام تغییراتی که بشر از آن زمان تا امروز داشته هنوز از گنجینههای زیبایی محسوب میشوند. پس احتمالاً شکلی از زیبایی وجود دارد که ریشه در تاریخ بشر دارد، اگر زیبایی را نتیجهی یک نوع حس همدلی با اثر و آفرینندهی اثر بدانیم، میشود گفت نوع همدلی که ما ایرانیها با سعدی داریم برمیگردد به ریشههای قومی و نژادی و ناخودآگاه جمعی ما و یا همدلی ما با تصاویری که از انسانهای نخستین بر دیوارهی غارها مانده و ما آنها را زیبا مییابیم، برمیگردد به نیاکان نئاندرتال ما.
به عقیده هیوم زیبایی در توازن است. یعنی همین که اجزای یک مجموعه در تعادل و ارتباط و توازن با هم باشند آن پدیده زیبا محسوب میشود.
درست کار کردن یک مجموعه و در نتیجه مفید فایده بودن آن دلیل زیبایی است.
برای من این نکتهی مهمی است. یعنی فکر میکنم این همان چیزی است که باعث میشود گاهی آن چیزی را که عموم زیبا میدانند، زیبا نبینم.
این حالت به خصوص در زندگی مدرن بیشتر خودش را نشان میدهد چهرههایی که اثر جراحی پلاستیک متعدد و غیرمتعارف در خود دارند، پوششهایی که هر فصل مد و همهگیر میشود، موسیقی همهپسند، هنر دمدستی، حتا سلیقهی آدمها در روابط تنانه، اینها همه از این جهت برای من نازیباست که از شکل طبیعی و اولیه آن «چیز» فاصله میگیرد، یعنی تبدیل میشود به چیزی که من نمیدانم فایدهاش چیست. در واقع برای من لذت وقتی معنا دارد که آن «چیز» مفید هم باشد، مثلاً سینههای سیلیکونی نمیتواند برای من لذتبخش باشد، نه فقط از این جهت که یک زن غیرهمجنسخواه هستم، بیشتر به این سبب که نمیدانم فایدهی سیلیکونها چیست یا عضلات متورم از هورمون تنهای مردانه حسی را در من ایجاد نمیکند، موسیقی بهنام بانی من را سر ذوق نمیآورد چون فایدهاش را نمیدانم و توازنی در بسیاری از اشعار امروزی نمیبینم. با این همه نمیتوانم با قطعیت بگویم این چیزها زشت است.
چون همانطور که هیوم میگوید عینیات از صافی ذهن من عبور میکند و در ذهن من معنا میشود. همانطور که خیلیها نامهربون فتانه را ترجیح میدهند به شنیدن اپرایی با صدای جویس دیدوناتو. با این مثال نمیخواهم کسانی را که چنین سلیقهای دارند کوچک بشمارم، فقط میخواهم دو سر یک طیف را نشان بدهم، اگرنه که یکی از عوامل درک زیبایی، شرایط موجود است. این که در یک جشن عروسی ایرانی مهمانها بخواهند با خانم فتانه قر بدهند بسیار طبیعی است و از قضا اگر در آن گیرودار سمفونی بتهون اجرا شود، آن زیبایی حقیقی تبدیل به بدلی کاریکاتور مانند از خودش میشود. از این جا میشود به نکتهی دیگری هم رسید که به خاطرم نیست در کتاب هیوم به آن اشارهای شده یا نه، و آن اصالت «چیز» زیباست. منظورم از اصالت اینجا تنها تاریخچه و قدمت امر زیبا نیست، بلکه در جای درست بودن آن است. قابهای عظیم چوبی، پردههای فاخر با حاشیهی سوزندوزی، مجسمههای عظیم از هیکلهای انسانی وقتی در خانههای شصت، هفتاد متری محبوس میشوند، اشارهای مضحک و طنزآمیز در خود دارند. و شکوه و عظمتشان تنها باعث دست و پاگیر شدن و محدودیت حرکت در فضا میشود. همین را میتوان به اندام انسانی هم نسبت داد. کمرهای خیلی باریک با باسنهای خیلی پهن، رانهای بزرگ در نسبت با مچهای باریک، بینیهای بسیار کوچک در صورتهایی با لبهای پهن، این همه چون در تناسبی درست با هم قرار ندارند، چهرهای کاریکاتوری از زیبایی را نشان ما میدهند.
در ادامه هیوم به موازات واکاوی معنای زیبایی و قدرت درک و تشخیص آن (ذوق) به موضوع تراژدی میپردازد. او معتقد است تراژدی وقتی زیباست که اجزائش در تناسب و توازن باشند. تراژدی اگر عریان باشد و شدتش بیش از تحمل آدمی دیگر زیبا و تاملانگیز و تاثیرگذار نخواهد بود و وارد مرحلهی از زشتی و شناعت میشود و در نهایت باعث میشود انسان حساسیتش را نسبت به زشتیها از دست بدهد. اتفاقی که در دنیای امروز دچارش هستیم. همانطور که زیبایی دچار شکلی از ناموزونی شده، شکل زشتی هم تغییر کرده، اگر پیش از این دیدن سر بریدن حیوانی ناراحتکننده بود، حالا ویدیوهای سلاخی انسانها در قالب خبر یا چیزی جالب و شگفتانگیز دست به دست میشوند. گویا همانطور که زیبایی محصول و تحت تاثیر زمانهی خویش است، مفهوم زشتی هم هر دم تغییر میکند و انسان هر بار حساسیتش را نسبت به مفاهبم گذشته از دست میدهد و چیزی جدید برای تحریک احساساتش میخواهد. در این نگاه دچار یک جور خودبینی هم هستیم، یک نوع تفرعن جاهلانه که خیال میکنیم همیشه دیگران هستند که دچار بلا و مصیبت میشوند، چرا که ما ناظران تراژدی هستیم، ناظران زشتی در قاب رسانه.