اين زندگي من است
پاييز دارد ميآيد. نشسته لب پنجرهي خانهام. كمكم ميآيد و دست مياندازد دور گردنم و سرش را ميگذارد روي شانهام و مينشيند روي سينهام تا نفسم را تنگ كند. دوستش دارم. اين تنگي نفس آميخته با بغض را دوست دارم، نه چون غمپرستم. پاييز و بعد از آن زمستان يك جوري است كه من را به خودم نزديكتر ميكند. انگار بيواسطه صداهاي خودم را ميشنوم. پاييز امسال يك لذت جديد هم دارم و آن نقاشي است و يك تجربه جديد و آن كلاس رمان است. كلاس واقعي، براي نويسندهها توي تهران بزرگ كه كلي داستان در دلش دارد. از خوشي اين تجربه گريهام ميگيرد. نميخواهم به چيزهاي احمقانه فكر كنم. آن قدر خوشحالم كه گريهام ميگيرد. دوست دارم رها باشم. نميخواهم هيچ كسي دست و پايم را ببندد. خوشحال و اميدوارم. آن قدر خوشحالم انگار توي دلم كافهاي در استانبول باشد، پر از آدمهاي رنگي، پر از صداي حرف زدن و رفتن و آمدن و بوي قهوه و شيريني بستني و شوري بوي دريا و ابرهاي تكه تكه توي آسمان. انگار جانم استانبول باشد. همانطور شاد و غمگين. نميتوانم حالم را توصيف كنم. پاييز بهترين فصل سال است و من بايد به تمامي آن را زندگي كنم. تهش را در بياورم و انتقامم را از جهان بگيرم. خواستم اين جملهي آخر را پاك كنم چون تويش خشونت و كثافت دارد، در حالي كه من حالا جانم پر از شوق است. انگار پرندهاي توي سينهام داشته باشم كه بخواهد بپرد بيرون. واقعاً اينطورم. دوست دارم ميشد دست بيندازم و قلبم را از سينهام در بياورم و بگيرمش توي دستم و مثل پرنده پرش بدهم از پنجره پرواز كند برود توي آسمان بچرخد. كاش ميتوانستم اين را نقاشي كنم. شايد اين كار را بكنم. امروز اين را ميكشم. وقتي سه صفحه روزنوشتم را تمام كردم، ميروم و اين را ميكشم. زن عرياني را رو به پنجره ميكشم كه دارد قلبش را پر ميدهد برود. نقاشي خيلي حال خوبي بهم ميدهد. حتا بيش از نوشتن. چه قدر خوشبختم. آن قدر خوشبختم كه نتوانستم پشت ميزم بنشينم. بلند شدم و چند قدم راه رفتم، كنار پنجره ايستادم به مردم توي كوچه نگاه كردم. به مردي كه از ماشين سفيدش پياده شد و تكه كاغذي را برد دم در آرايشگاه زنانه مقابل خانهمان. دو بار به در زد، حالت تنش جوري بود كه انگار ميخواست در را باز كند و داخل شود. حالت تنش مشتاق دانستن آن راز كوچك آرايشگاههاي زنانه بود. آنجا كه بوي تند افشانهها و پودرها با بوي تنهاي زنانه درهم ميآميزد و كلمات توي صداي سشوار گم ميشود و زمان كند و كشدار ميگذرد. من كه زنم ميدانم آن تو هيچ رازي نيست، خواستم بنويسم خبري نيست جز اجتماع تنهايي كه به مرور پير و فربه ميَشوند. بعد فكر كردم نه فربهي و نه پيري، هيچ كدام عيب محسوب نميشود و نشانهي بيهودگي نيست. تصوير غلطي است كه ساخته شده. آن چيزي كه بيهوده است، عادت است. عادت و نديدن و نشنيدن.
پيري و فربگي و دماغ بزرگ داشتن و خط عميق زير چشم داشتن و سينههاي افتاده داشتن، عيب نيست. يعني اگر هم عيب باشد و اشتهاي مردم را كور كند و ارزشهاي زيباييشناسي بازار را خط بيندازد، باز چيزي نيست كه براي كسي مضر باشد. آن چيزي كه مخرب است و دخل بشر را ميآورد عادت است. عادت به داشتن چيزهاي بيعيب و نقص، عادت به معيوب بودن، عادت به راستگويي، عادت به دروغگويي، عادت به موفق بودن، عادت به بدبخت بودن. عادت است كه باعث ميشود نبينيم و نشنويم و. بميريم بدون آن كه كسي بابتش به ما تسليتي بگويد يا كساني پيدا شوند و نعش بوگندوي ما را بگيرند ببرند زير خاك كنند. راست راست راه ميرويم جسدمان را با خودمان همه جا ميكشيم و تن فاسد و فرسودهمان خسته و متعفن ميشود. چيزي از ما نمانده، اما كسي اين را نميداند و اين خيلي غمانگيز است.