اين زندگي من است

ديروز داشتم افسوس زماني را مي‌خوردم كه شنوا به همه‌ي صداها بودم و امروز هر صدايي را مي‌‌شنوم، حتا صداي خشك و ترد بلورهاي نمك وقتي روي تكه‌هاي مرغ پاشيده مي‌شوند. هر صدايي را مي‌شنوم و دهانم بيش‌تر قفل مي‌َشود و فقط دلم مي‌خواهد كه بنويسم. مرده‌ي اين احوال هستم و مي‌ترسيدم ديگر دچارش نشوم. حتا حالا، همين لحظه، نه چند لحظه پيش‌تر، يك دم آن‌طرف‌تر ناگهان نگاهم تار شد و ماندم در صداي تق‌تق صفحه‌ي كليدهاي سياه، همان صدا كه سال‌هاست مي‌َشناسم و همدمم بوده و بسيار مرهم. اين حال كه مي‌َشوم فكر مي‌كنم به خيلي چيزها نيازي ندارم، به هيچ آدمي و عشقي و ياري و گناهي و شري و خيري. هيچ چيز نمي‌خواهم جز پول و اتاقي از آن خود. 

اين زندگي من است

امروز ساكت بودم. سكوت از آن‌گونه كه خودم مي‌دانم، خودم مي‌شناسم. سكوت نه آن‌طور كه حرفي نزنم. سكوت آن جور كه درونم خانه مي‌كند و سنگينم مي‌كند تا لب فرو ببندم و صداهاي درونم را بشنوم. در اين سكوت با خودم گفت‌وگويي مدام دارم. از ديروز همه چيز شروع شد. نشانه‌ها و بعد اتفاقات، نرم و آهسته اما مداوم مي‌آيند. حتا هوا هم خنك‌تر شده و آفتاب تابيده روي كشتي تنهايي‌ام كه در اتاقم لنگر انداخته و اين همه معجزه‌ي نوشتن است. چند روز است دارم به جلد سوم رمانم فكر مي‌كنم. حالا با اين چيزها كه مي‌دانم و اين چيزها كه دارم مدام ياد مي‌گيرم جرات ندارم بروم ادامه‌اش را بنويسم. دانستن كارم را سخت و متوقف كرده. بايد بر خودم چيره شوم، بر آن دانايي كه ناتواني در خود دارد. كي گفته دانا تواناست؟ 

سردها و گرم‌ها

زماني مي‌خواستم بنشينم و تمام بافته‌هاي زندگي‌ آدم‌ها را رج به رج بشكافم تا بشناسمشان. حالا مي‌بينم نه ميلي به اين كار دارم و نه اصلاً براي شناختن آدم‌ها نيازي به اين چيزهاست. ما فقط اندك‌اكي از آن چيزي را كه مي‌بينيم، واقعاً مي‌بينيم و درك مي‌كنيم و آن درك ناچيز و كج و معوج شناختي كم و گنگ به ما مي‌دهد و بيش از اين هم نيست و همان شناخت هم آدم را به نتيجه‌اي قطعي و دائمي نمي‌رساند چرا كه آدمي موجودي صلب و قاطع نيست. اين است كه دست از مكاشفه برداشته‌ام.