از آرزوها/ اولي
پنكه حوالي سرم ميچرخد. قيافهاش مثل كسي است كه از چيزي تعجب كرده. اين طرف و آن طرف را با حيرت و دهان باز نگاه ميكند. لاغر و قد بلند است. شلوار كتاني سفيد پوشيده و موهاي فرفرياش كلهاش را گرد و بزرگ كرده. عينك به چشم ندارد، كاشكي داشت. اينطوري عينكاش را كه برميداشت قيافهاش عوض ميشد. حال چشمها و شدت نگاهاش. حالا فقط توي چشمهاش يك حيرت يكنواختي دارد. كاش سيماش اين همه كوتاه نبود. كاش رانندگي بلد بود. مينشستيم توي پرايد من، قبلاش يك دستمالي ميكشيدم روي شيشهي ماشين تا اين همه شهر را خسته و خاكستري نشان ندهد. بعد با هم ميرفتيم دور دور ميزديم. شايد ميرفتيم دريا. دريا دور است اما اگر سيماش به قدر كافي بلند بود ميرفتيم تا دريا، ميرفتيم آن فروشگاههاي نزديك دريا كه كفپوشهاي ليز براق دارند. بعد پنكه برام جورابهاي رنگي ميخريد و دامنهاي تابستاني. پنكه چهطور ميتواند براي زني چيز ميز بخرد؟ نميدانم. اگر سيماش به قدر كافي بلند بود و ميشد با من سوار ماشين بشود و براند تا حوالي دريا لابد ميشد جوراب هم بخرد، يا حتا لاك آبي فيروزهاي. ميشد حتا با من سيگار هم بكشد و برويم يك جايي پيدا كنيم قورباغهها آواز بخوانند، من به آسمان نگاه كنم، او دست بكشد به سرم.