این زندگی من است


هوا گرم شده. ظهر است. انگار اردیبهشت نیست. انگار تابستان است. یک‌شنبه است. این جا تعطیل نیست. آن جا تعطیل است. من که زنی خانه‌دارم توی سرم کم‌کم دو روز تعطیل پیدا کرده‌ام، جمعه‌ها و یک‌شنبه‌ها. جمعه‌ها برای پسرم و دیگران است و یک‌شنبه‌ها برای خودم. او یک‌شنبه‌ها می‌خوابد. زیاد و گاهی خیلی زیاد. بسته به حال و احوالش دارد. این روزها خوش و خرم است پس این یک‌شنبه را زود بیدار شد. رفت  
 alışveriş merkezi

و پنیر تازه‌ای خرید که نمی‌پسندد، چون کم نمک و کم چربی است. به او می‌گویم بله برای تو نمک، چربی و سیگار خیلی مفید و لازم است. سعی می‌کنم مثل زنی میانسال حرف بزنم که نگران سلامتی شوهرش است. پای ویدئو چت واتس‌آپ ادای زندگی واقعی را درمی‌آوریم. زندگی توی قاب واتس‌آپ دور، غیرواقعی و بازی است. ادای چیزی را درآوردن است. اما چشم من از همان جا هم، یعنی از همین جا هم، همین جا که نشسته‌ام و گوشی را تکیه داده‌ام به قفسه‌ی بالای تختم بعضی زیبایی‌ها را می‌بیند. آن زیبایی کوچک طبیعی را، زیبایی زندگی روزمره را، جادوی تکرار و عادت که حسی از اعتماد و امنیت به آدم می‌دهد. اعتماد به این که تاریکی شب و روشنایی روز پشت هم و به نوبت در راه همند و هر ظهر اردیبهشت آفتاب از پنجره به داخل اتاق می‌تابد، تحت هر شرایط تاریخی و اقتصادی و سیاسی. یعنی یک چیزهایی هست که من دلم خیلی به آن‌ها خوش است و دلم پر از شوق می‌شود و گریه‌ام می‌گیرد. فارغ از این که آن تصویر مال کجاست و مال چه کسی است. انگار دارم به یک اثر هنری نگاه می‌کنم، یک جور زیبایی که سهم چشم‌های انسان است. شبیه زنی که امروز توی تلویزیون دیدم. زن پوست سیاهش را در لباسی سفید پوشانده بود، پاهای باریک و شانه‌های نحیف داشت و با تمام وجود با بیننده‌اش در سخن بود. چه می‌گفت؟ نمی‌دانم. شاید درباره‌ی شادی و زیبایی و محبت حرف می‌زد. وجودش آن جور که می‌خواند و تنش را تاب می‌داد و پاهایش را عقب و جلو می‌برد، یادآور چیزهای خوب زندگی‌ام بود. من چشمم به تلویزیون بود و پسرم داشت ماجرای مردی را تعریف می‌کرد که 36 نفر را کشته بود و حالا از زندان پیام داده بود که این جا یک لیست آماده کرده‌ام که به محض بیرون آمدن بروم دخل آن‌ها را هم بیاورم. پسرم زیاد با من حرف می‌زند و بعضی از حرف‌هایش برای من جالب نیست. ترسناک است و من از وحشت سرم درد می‌گیرد. مثل ماجرای قتل‌های عجیب، گرایشات جنسی آدم‌ها به عروسک‌های پونی، اعتقاد بعضی‌ها به صاف بودن زمین و اثبات این که ماری‌جوانا ضرر ندارد که فایده هم دارد و این توطئه‌ی سرمایه‌داری است که درباره‌اش تبلیغ منفی می‌کنند و بعد پشت‌بند همین شروع می‌کند مسخره کردن هیپی‌های نشئه‌ی وودستاک و من گیج می‌شوم که کدام حرفش را باور کنم.  

امروز هم حرف می‌زد و من چشمم به تلویزیون بود و او نگاه من را و توجه شش‌دانگ من را می‌خواست. بیست‌وچند ساله‌اش است اما توی خانه شبیه پانزده سالگی‌اش است، اغلب، و گاهی پنجاه ساله. امروز فهمیدم که پسر بزرگم بیست‌وپنج سالش است. من خیال می‌کردم بیست‌ودو ساله باشد. تاریخ تولدش را می‌دانستم اما فکر می‌کردم اعداد در مورد پسرهای من از یک جایی به بعد ثابت مانده باشند روی نوزده و بیست‌ودو.  
 
تابلوی زیبای روزمره‌گی 
دوست دارم چیزی بنویسم در ستایش روزمره‌گی، در امنیت تکرار و تبحر زنده ماندن و پیش بردن امور. اما این را حالا نمی‌نویسم، حالا می‌خواهم درباره ی او بنویسم که با بالاتنه‌ی عریان و شلوار جین توی آشپزخانه راه می‌رفت و دست‌هایش را به هم می‌زد و شپلق دست‌ها صدا می‌کرد و می‌گفت:  
Şimdi kahvatli 
صبحانه‌ی او بعد از ظهر ماست، آن قدر بعدازظهر که حتا برای خودش هم بعدازظهر است. 
 
 تصویری از زندگی مردی میانسال در یک روز تعطیل 
صدای اذان می‌آید. پنجره‌ی آشپزخانه را باز کرده. همان پنجره که من خیلی زور زدم تا بازش کنم. حالا نور از قاب پنجره می‌تابد روی دیوار کناری و شره می‌کند روی زمین. ظرف عسل را سروته گرفته توی لیوانش، آخرین قطرات. می‌گویم عسل دوست داری؟ می‌گوید دوست دارم. کلماتم محدود است، گاهی همین محدود را هم از خاطر می‌برم. کلمات جلوی چشمم هست، کلمات و معناها اما گاهی نمی‌توانم آن‌ها را کنار هم بچینم. تنبل هم شده‌ام، چرا که وقتی یک کلمه از یک جمله را می‌گویم تا آخرش را می‌فهمد. این تلاشم را برای فهماندن حرفم کم می‌کند. گاهی کلماتم را از زاویه‌ی او نگاه می‌کنم. ناقص، بی‌جا، درهم، نازیبا. فکر می‌کنم حرف زدن با من چه قدر برایش سخت است. اصلاً هم فکر نمی‌کنم چرا او نمی‌خواهد زبان من را یاد بگیرد. راستش برایم مهم نیست. من این زبان را نه چون زبان اوست، که به دلایل دیگری دوست دارم و مشتاقش هستم. شاید به خاطر آهنگین بودنش، آن قدر موسیقی در این زبان مهم است که افعال بر اساس اصوات تغییر می‌کنند.

یا شاید به خاطر پیچیدگی معصومانه‌اش، مثلا او توی اتوبوس نشسته و می‌گوید نمی‌توانم حرف بزنم، چون انسان‌ها می‌شنوند. 
این وقت‌ها من خیال می‌کنم در محضر بشریت هستم. و یا شاید به خاطر سادگی عجیبش، پنج‌هزار کلمه‌ی فارسی و عربی در این زبان هست، کلی کلمه‌ی انگلیسی و فرانسوی و حتا یونانی و آن چیزی که مال خودشان است عجیب و غریب استفاده می‌شود، مثلا «خوشم می‌آید» را می‌گویند «خوشم می‌رود». توی روزهای هفته چهار‌شنبه و پنج‌شنبه دارند اما چهار و پنج توی اعدادشان یک چیز دیگری است. کل ماجرای‌شان، برایم در سطحی از سادگی و طنز پیش می‌رود که من را سر حال می‌آورد. وجود او و عشقش هم همین جور است. یک جور عجیبی ساده است. یک جوری که آدم خیلی به آن عادت می‌کند. ها، دانستم، عشقش شبیه زندگی روزمره است. معمولی، مکرر، ساده و ضروری.  
صبحانه‌اش را آماده می‌کند. من دوست دارم برایش بگویم که یک سفارش جدید گرفته‌ام و یک جوری بی‌تاب و پر از شوقم که توی خودم جا نمی‌شوم و سرم پر از ایده‌های جدید است برای نقاشی و کار.  
تا سفارش جدید را می‌توانم بگویم، اما به جای شوق و بی‌تابی‌ام می‌گویم که خیلی خوشحالم، پولش را می‌گیرم و می‌آیم پیش تو. می‌آید جلوی دوربین، می‌خندد، با انگشت‌هایش عدد سه را نشان می‌دهد و سرش را با حال افسوس و تایید تکان می‌دهد. می‌گویم بعد از این تاریخ بلیت برگشت خیلی گران است. می‌خندد و ناراضی است. این وقت‌ها فاصله‌ی میان دو دندان جلویش پیدا نیست.

جستن میان عشق

 
 دوستم دارد. این را می‌دانم. چند روز پیش داشت برایم تعریف می‌کرد که جوجه‌‌ی مارتی از تخم درآمده. بعد که قطع کرد چهار تا عکس پشت هم فرستاد. عکس‌های عجیبی بود. من در موقعیت‌های مختلف، جایی دارم می‌خندم، جایی تعجب کرده‌ام و یک جای دیگر گردنم کج است و دارم با مهربانی نگاهش می‌کنم، این شد سه تا، چهارمی را یادم نیست چه حالتی است. حالت من زیاد مهم نیست. چون آدم توی همه‌ی عکس‌ها حالت خودش را می‌بیند. چه عکسی باشد با قرار قبلی و جلوی دوربین ژست گرفته باشی و چه عکس‌های ناگهانی، به هر حال وقتی ظاهر می‌شود آدم خودش را می‌بیند و حال خودش را یادش می‌آید. این عکس‌ها اما به دلیل دیگری برایم جذاب است. این که تصویر عکاس هم توی عکس هست.  عکس‌ها را وقتی با من ویدیو چت می‌کرده گرفته و همه جا، در گوشه‌ی سمت راست، در کادری کوچک‌تر تصویر خودش هم هست. موهای سفیدش در هم است و با چشم‌های درخشان من را نگاه می‌کند. با دقت و ژرف مثل مردی که زنی را دوست داشته باشد.

این زندگی من است


در تاریکی دراز کشیده‌ام. 
می‌گوید چرا؟ می‌گوید بلند شو کتاب بخوان، نقاشی کن. می‌گویم شاید حوصله ندارم. امشب تنها هستم، پسرم خانه‌ی دوستش است.
می‌خندد، فاصله‌ی میان دو دندانش را می‌بینم.
می‌گوید من امشب بیام پیشت؟
بعد صدایش قاطی شب می‌شود و تصویرش مثل مرکب آبی تیره میان شفافیت آب، پخش می‌شود. او شبی است که در آن دراز کشیده‌ام. تاریکی بالای سرم، تاریکی کنار تنم، تاریکی نزدیک صورت و بناگوشم، آرام کنارم نفس می‌کشد، پهلو به پهلو می‌شود، دست می‌کشم به تن عریانش، می‌چرخد، در آغوشم می‌گیرد، می‌گویم ... نامش را می‌گویم و ساکت می‌شوم. می‌گوید بگو.
می‌گویم دلم برایت تنگ شده.
قرارمان این نبود. از این حرف‌ها دیگر نداشتیم.
می‌گوید دلت برام تنگ شده.
جمله‌ام را تکرار می‌کند، انگار دنبال راه حلی باشد. می‌گوید منم دلم برات تنگ شده. اما چی کار می‌تونم بکنم؟ 
می‌گویم بی‌خیال
می‌گوید نه. 
بعد ساکت می‌شود. هنوز دنبال راه حلی است. می‌گوید به زودی می‌آیی، بعد باز به تکرار می‌آیی و می‌آیی و می‌آیی
می‌گویم‌ آره، درسته.

جستن میان عشق

#جستن_میان_عشق 

 

 

دلم می‌خواهدش 
خواستن دل یعنی چه؟ من چه طور او را می‌خواهم. عجیب است، او دلخواه من نیست اما دل من می‌خواهدش. برای من، یا به‌تر است این‌طور بگویم که دلخواه بودن برای من چنین بود یا خیال می‌کردم چنین باشد که یک چیزی آن قدر بی‌عیب و کامل باشد که بشود اسم دلخواه روی آن گذاشت. یا این که نقصش معلوم نشده باشد و تا آن وقت آن چیز، آن شی یا آدم دلخواه می‌ماند و بعد رنگ می‌بازد. یا که حتا خیلی وقت‌ها من از چیزی کوچک چیزی دلخواه ساخته‌ام. چیزهایی را در آن دیده‌ام یا چیزهایی را به آن نسبت داده‌ام. راستش هیچ وقت هم فکر نکردم، یعنی بعدش که از شدت دلخواهی‌اش هم کم شد یا محو شد به کلی، باز فکر نکردم که اشتباه کرده بودم. یعنی آن خوبی‌ها و ویژگی‌ها کماکان در آن مورد (که حالا نیست و نابود شده)، در نظر من وجود دارد. اما چیزهای دیگری هم به مرور در میان آمده که مانع ادامه‌ی "پروسه‌ی" دل‌خواستن می‌شود. ولی در مورد او انگار چیزی فرق می‌کند. در مورد او انگار آن ویژه نبودن از همان اولش باعث می‌شود بخواهمش. می‌دانم خیلی دارم پراکنده می‌گویم. دارم تلاش می‌کنم برای دوست داشتنش دلیل بیاورم یا یک جوری دوست داشتنش را علمی و تئوریزه کنم. خب که چی؟ شاید موضوع خیلی ساده باشد. او به زبان دیگری حرف می‌زند که هم آوای آهنگین دارد و هم بار کلماتش برای من چندان روشن نیست و هم معنای خیلی از کلماتش را هنوز کامل نمی‌فهمم. این‌ها همه اگر چه می‌تواند سوتفاهم‌زا باشد، از طرفی تیزی‌های زبان را هم می‌گیرد. یعنی انگار تمرکز آدم بیشتر روی کشف و درک معناهاست تا اشارات ضمنی کلمات. این است که فحش هم از دهان خارجی طیبات است. این ربطی به حس حقارت و خودکوچک‌بینی ندارد، موضوع این است که آدم در برخورد با زبان بیگانه وقتی مفهومی را درک می‌کند، هر مفهومی که باشد، اولین واکنشش در لحظه ذوق از کشف و درک و دانستن معناست و بعد واکنش نسبت به حالتی که کلمه بیان می‌کند و همین فاصله‌ی کوتاه زبانی میان فهمیدن تا عمیقاً درک کردن، که هر چه هم بر زبان بیگانه مسلط بشوی، آن فاصله کم‌تر می‌شود، تیزی‌های زبان را می‌گیرد. اگر چه هر چه آن فاصله‌ کم‌تر شود و آدم آغشته‌تر شود به زبان بیگانه آن تیزی‌ها بران‌تر می‌شوند. آن وقت است که می‌شود به زبان بیگانه دعوا کرد. حالا این را که گفتم یاد چیزی افتادم که برایم عجیب بود. وقتی در خانه‌‌اش بودم چند بار به خودم آمدم و دیدم دارم با زبان او با خودم حرف می‌زنم، حتا وقتی غمگین بودم و توی آشپزخانه خودم را سرگرم کرده بودم، باز با زبان او با خودم کلنجار می‌رفتم. با همان یک مشت کلماتی که از زبان او می‌دانم. نمی‌دانم چرا دایره‌ی گسترده و درک عمیقم از زبان خودم را گذاشته بودم و با کلمات محدود او با خودم حرف می‌زدم. 
 
دلم می‌خواهدش 
ریشش بلند شده و سبیل‌هایش فر خورده بالای لبش. دیشب پیچیده در حوله‌ی سپید و زلف آشفته و خندان خیلی خواستنی شده بود. صبحش به او گفته بودم تا به حال کسی گفته که خیلی قشنگ می‌خندی؟ گفت این چیزها را نپرس. و این را یک جوری گفت که یعنی بعله بسیار گفته‌اند و حالا بگذریم و این جور اطوارها. من هم خندیدم و جیغ کشیدم که بعله بعله گفتن، زیاد گفتن... و او باز خندید. اما راستش می‌دانم که کسی تا به حال به او چنین چیزی نگفته. مثل این که مطمئنم کسی نبوده که عاشق ارتعاش دست‌های لرزان میم باشد یا بتواند سه صفحه درباره‌ی حالت سین وقتی چراغ‌ها را خاموش می‌کرد، بنویسد یا درباره‌ی دیدار در شب برفی با الف داستان کوتاه بنویسد. یا مثلاً ریز ریز نخی را که از پولیور ی آویزان بود توصیف کند. موضوع فقط دیدن نبود، نیست، موضوع آن طوری است که من می‌بینم وقتی مردی را می‌خواهم. مطمئنم زنی مثل من نیست. نه که زنی به خوبی من نبیند و ننویسد، زنی برای این مردها به خوبی من نمی‌بیند و نمی‌نویسد. مردهایی که من عاشقشان می‌شوم قبل از این که زیر بار سنگین دوست داشتن من خفه شوند، خوشبخت‌ترین معشوق‌ها هستند. حالا به حرف من می‌خندید، به خوش‌خیالی‌ام، خودم هم می‌خندم، اما اعتماد بانمکی است که به خودم دارم.  
 
دلم می‌خواهدش 
موهایش وقتی آشفته است خیلی قشنگ‌تر است. اصلاً یک حالی می‌شود، یعنی انگار خود استانبول را میان آن سپیدی‌ها دارد حمل می‌کند. همان‌طور زیبا و دیوانه. لازم است باز بگویم برای من چنین است؟ خیلی طبیعی است‌، از قدیم هم گفته‌اند که لیلی را باید از چشم مجنون دید. حالا نه که من مجنون باشم، او هم طبعاً لیلی نیست. اما همین که هست، همین بدن کوچک و اسکلت ظریف خیلی دلخواه من است. اصلاً یکی از خوبی‌هایش این است که می‌شود کت جینش را پوشید یا کاپشن سبزش را با دامن خردلی هماهنگ کرد و رفت توی خیابان. این از خوبی‌های رابطه با یک مرد نه خیلی قد بلند و نه خیلی درشت اندام و نه خیلی بروبازو دار است.  
 
دلم می‌خواهدش 
همیشه بوی نارگیل می‌دهد. به همه جایش روغن نارگیل می‌ما

لد، به موهایش. رشته رشته‌ی موهایش را آغشته به روغن می‌کند و آن موهای آشفته‌ی خوش و خندان را می‌خواباند کف سرش. کاش این کار را نمی‌کرد. این وقت‌ها از مرد شب کادیکوی که بلد بود عقب عقب راه برود، تبدیل می‌شود به مرد معمولی خسته و کلافه. بعد کمی اخم می‌کند، سرانگشتان چربش را با فاصله‌ی کمی از موها توی هوا نگه می‌دارد، خیره می‌شود توی آینه چند قدم عقب و جلو می‌شود و دقت می‌کند تا اگر تار مویی یک وقتی خدایی ‌نکرده سرکشی کرده باشد، آن را هم به راه بیاورد. بعد باز یک مشت روغن منجمد نارگیل برمی‌دارد و می‌زند به صورتش، به خطوط عمیق دور چشم‌ها و به خطوط موازی پیشانی و گونه‌ها و خط خنده‌ی دو طرف لب‌ها و احساس می‌کنم توقعش از روغن نارگیل زیاد است، شاید بخواهد معجزه‌ بشود و تمام آن خطوط نازنین محو شوند. دوست دارم بگویم عکس‌ کارت پایان خدمتت را دیدم و واقعا خیلی قیافه‌ی بی‌خودی داشتی با آن موهای کوتاه و صورت صاف و آن رتوش ناجور عکاسی‌های استانبول دهه‌ی نود. حالا هم شکر خدا که روغن نارگیل جز موهایت، چیز دیگری را از ریخت و قیافه نمی‌اندازد. اما این‌ها را نمی‌گویم و عوضش می‌ایستم کنارش و با هم از این عکس‌های توی آینه‌ای می‌گیریم. توی عکس من دارم می‌خندم، توی عکس من زیادی جوانم و شاد و موهایم چتری شده روی پیشانی‌ام و انعکاس برق گونه‌هایم نگاهم را روشن کرده و او اخم کرده، از بودن با من کلافه است و کمی ترس از آینده در نگاهش هویداست. توی عکس پدر و دختریم و توی واقعیت مادر و پسر.  
 
دلم می‌خواهدش 
امروز صبح تلفن کرد. وقتی گفتم سلام فقط صدای خنده‌اش می‌آمد. گفتم چرا می‌خندی؟ گفت بگذار تلفن حداقل یک زنگ کامل بخورد بعد بردار. گفتم منتظرم، این را پنهان نمی‌کنم. و او باز خندید. یک جوری که از خنده نفسش می‌رفت. کسی تا به حال مثل من منتظرش نبوده. این چیزها را می‌دانم، حتا اگر غیر از این بگوید. 
بعد اتوبوس آمد و قطع کرد. بعد برایم نوشت: 
 Pooneh 
Teşekkür ederim

یلند فک کن


یک چیزی در جانم دارم شبیه بغض، دلتنگی، دلشوره، هیجان، شادی و ترس از شادی. این آخری است. این را در جانم دارم. انگار شادی یک چیزی باشد آلوده به گناه یا نتیجه‌اش بدبختی باشد یا معنای بی‌عاری بدهد.  
می‌خواهم پرده‌ها را کنار بزنم و پنجره‌ها را باز کنم. همین حالا دلم شور می‌زند. دلم قرص آرام‌بخش می‌خواهد یا دلم گریه می‌خواهد. یا دلم می‌خواهد بگویم آینده آن‌قدرها هم ترسناک نیست و روشن است. دیروز جمله‌ای توی یکی از این صفحات اینستاگرام ترک‌ها خواندم. از این مرواریدهای حکمت، از این حرف‌هایی که نسبتش می‌دهند به آدم گنده‌ها تا تاثیرش را زیاد کنند، بعد می‌بینی این حرف اصلاً مال کله و دهان این آدم نبوده. حالا حرف به خودی‌ خود بد هم نیست، اما مال این نبوده، مثلاً یارو آتئیست است بعد گفته برای تو، برای چشم‌هایت، برای من، برای دردهایم... ای کاش خدا کاری کند... خیلی هم جمله‌ها سطحی و لوس و سبک است. حالا دیروز چی خواندم؟ این که خواندم بدک نبود. طرف عکس اینشتین را گذاشته بود، یک عکس با تم خاکستری و رویش با فونت سفید نوشته بود در زمان حال زندگی کنید و به آینده امیدوار باشید. حالا ترجمه‌اش این‌طور می‌شود اما انگار با حروف ترکی یک جور بازی بود با کلمه‌ی حال و آینده یا زندگی و امید یا اصلا نه هیچ کدام از این‌ها نبود و جمله همین‌قدر سطحی و شعاری بود، مثل همه‌ی شعارهای دیگری که از دهان آدم درمی‌آید و فقط مال یک آن است. مثل مرگ بر فلان و زنده‌باد بهمان. و اصلا فکر و تجربه و تحلیل و تاریخ و هیچی پشتش نیست، همین‌طور تخت و ساکن یک لحظه می‌شکفد و بعد می‌پژمرد و فراموش می‌شود چرا که قابل اجرا نیست. فقط این قابلیت را دارد که یک لحظه آدم را به وجد بیاورد و خاموش شود. و گوینده‌ی آن شعار، آن که پشت تریبون ایستاده و توی بلندگو فریاد می‌زند و می‌گوید همه با من تکرار کنید، هم او، تنها امیدش به همان کسر ثانیه است که شنونده‌ها بروند آستین بالا بزنند و یک کاری بکنند، مثلاً همان دم ضامن نارنجک را بکشند و عملیات انتحاری انجام دهند و یا همان ثانیه گوشی تلفن را بردارند و به عشقشان بگویند گه خوردم، در حالی که هنوز عبارت "گه" را کامل نگفته پشیمان شده‌اند. یا هر کاری که برای انجامش چند ثانیه وقت بخواهی، بله ممکن است این شعارها کسانی را به کشتن یا به فنا (مودبانه‌اش فناست، نام دیگری دارد البته) بدهد اما برای زنده بودن و زندگی کردن به کاری نمی‌آید. یعنی شما هر چه قدر هم بگویی مثلاً امسال سال لاغر شدن است و بسم‌الله و هی همه جا روی در و دیوار بنویسی من می‌توانم پس می‌کنم. من لاغر می‌شوم. من لاغرم. من سالمم. من لاغر هی وای و فلان و از این حرف‌ها، به خدا که اگر نیم مثقال از وزنت کم شود. چرا؟ چون این کارها زمان می‌برد و از قضا برنامه می‌خواهد و سخت است. شبیه تولید ملی که باید رونق بگیرد و نمی‌گیرد. حالا نمی‌گذارند یا ما حالش را نداریم یا چی را نمی‌دانم، کاریش ندارم. کلا دارم می‌گویم که شعار تاثیرش مال کارهای فوری و فوتی است، برای کار اساسی شعار کار نمی‌کند. این را نمی‌دانستید، نه؟ خیلی مهم بود که این را این‌جا بنویسم و کشف صبحگاهی‌ام را با شما در میان بگذارم. حالا این‌ها را گفتم که چه بشود؟ چی می‌خواستم بگویم/ از کجا به این جا رسیدم؟ ها این که من ترس از آینده دارم و این حالم را می‌گیرد.
...

یک جایی هست، یک نقطه‌ای، همین جایی که این لحظه باز به آن رسیدم، همان جایی که از هر ور می‌روم به آن می‌رسم و آن این است که به خودم می‌گویم پونه دست به چیزی نزن. بگذار زمان همین‌طور آرام آرام آرام آرام آرام آرام... نیاز دارم یک میلیون بار این جا بنویسم آرام آرام پیش برود تا بلکه این کلمه بر جان من تاثیر کند و از سرعتم بکاهد. اما این هم شبیه همان شعار است. تکرار یک کلمه نمی‌تواند عمیقاً تاثیری بگذارد. ممکن است باعث مکث و توقف بشود اما نظر و دیدگاه آدم که تغییر نکند آن مرض که دارد از یک جای دیگر بیرون می‌زند. 

...

می‌خواهم با صدای خودم، با قلب خودم، با چشم‌های خودم زندگی کنم. دلم اعتماد می‌خواهد. اعتماد باعث می‌شود آدم‌ها را تحقیر نکنم. اعتماد در سکوت و بدون شیپور زدن که آی مردم همه بیایید ببینید من عاشق چه فرشته‌ای شده‌ام و این جور حرف‌ها و اطوارها، باعث می‌شود احمق هم جلوه نکنی. چون یکی از دلایل اعتماد نکردن آدم‌ها به هم‌دیگر این است که می‌ترسند بعدها چیزی تغییر کند، طرفشان تو زرد از آب دربیاید یا که زندگی جریانش تغییر کند یا موانعی سر راه روابط سبز شود که در اختیار آدم‌ها نیست. از طرفی هم ماها همه جا نشسته‌ایم گفته‌ایم این چنین و آن چنان، درباره‌ی رابطه‌مان و خودمان و مخاطبمان چیزهایی گفته‌ایم و اگر کار آن طور که خیال می‌کردیم پیش نرود، انگار بدهکار دیگران می‌شویم. مردم هم که مدام می‌پرسند، خب کجاهایی؟ چه خبر؟ رابطه‌تان به کجا رسید؟

چرا دمغی؟ چرا خوش‌حالی؟ تو هم دلت خوش است‌ها، فلانی هم که عقل ندارد، فلانی هم که حال آدم را به هم می‌زند با این ماجراهایش، من از معشوقه‌ی فلانی اصلاً خوشم نمی‌آید، فلانی هم امروز عاشق می‌شود و فردا فارغ... این حرف‌ها را من بارها شنیدم، چرا؟ چون اهل برون‌فکنی‌ام و سکوت بلد نیستم و این من را و رابطه‌ام را آسیب‌پذیر می‌کند. هم آسیب‌پذیر و هم گیج. انگار سر صحنه‌ی نمایش با کلی بیننده قرار است که عشق‌ورزی کنی و باید داستان را آن طوری پیش ببری که توقعش می‌رود. خلاصه که سکوت از هر چیزی به‌تر است. این را می‌دانم. یعنی همان چیزی است که همه می‌دانند اما همه به آن عمل نمی‌کنند. حالا یا چون اهل نمایشند یا مثلاً قرار است که چیزی را به در بگویند تا دیوار بشنود یا این که مثل من گاهی آن قدر سرشار می‌شوند که دیگر دست خودشان نیست و باید درباره‌ِ‌ی احساسشان با دنیا حرف بزنند. مثلاً درباره‌ی حسشان بنویسند یا نقاشی کنند یا شعر بگویند یا بروند کیک بپزند. البته که هر چه بشود غیرمستقیم‌تر حس را ساخت و پرداخت و منتقل کرد به اثر هنری نزدیک‌تر است. اما خب گاهی بعضی‌ها مثل من آن قدر دستپاچه می‌شوند که همین جوری سر‌راست و رک و پوست کنده از حسشان حرف می‌زنند. حالا می‌خواهم بگویم من اگر این جا چیزی می‌نویسم موضوع این نیست که خیال می‌کنم خیلی خاصم و اصلاً عشق من یک چیز دیگری است یا زندگی‌ام خیلی گل‌ و بلبلی است و یک عاشقی دارم که برای من جان ندارد و من هم برای او. از این خبرها واقعاً نیست. شاید برای کسانی زندگی این‌طور کار کند، برای من اما این‌طورها نیست. زیاد پیش آمده کسی را دوست داشته‌ام و او دوستم نداشته، برعکسش هم بوده، یادم نمی‌آید مورد سواستفاده قرار گرفته باشم اما باید اعتراف کنم از مردم سواستفاده کرده‌ام، گاهی هم مثل مورد اخیر من راضی و او راضی و روزگار پیچ و خمش زیاد است و جغرافیا و تاریخ و فرهنگ و این چیزها که آدم فکرش را نمی‌کند افتاده وسط ماجرای دوست داشتن‌مان، بعضی وقت‌ها هم موارد وسوسه‌گر در کار بوده‌اند، مرد و زنی دیگر مثلاً. خلاصه که من مدام در خوف و رجائم بابت نوشتن یا ننوشتن. اغلب میل به نوشتن بر من غلبه کرده، اما دوست دارم این را مدام به خودم و دیگران یادآوری کنم که می‌دانم اوضاع همیشه یک جور پیش نمی‌رود، همیشه حالم خوش نخواهد بود یا همیشه ناخوش.

سردها و گرم‌ها


آقای شهسواری در یکی از جلسات کارگاه رمانش قصه‌ای را برای ما تعریف می‌کرد از موجوداتی گریان در قبرستان‌ها (اسم آن جانورها را حالا یادم نیست)  ماجرا این بود که طبق افسانه‌ای قدیمی موجوداتی توی قبرستان‌ها هستند که وقتی از آن حوالی می‌گذریم صدای زاری و گریه‌شان را می‌شنویم. آن‌ها کمک می‌خواهند، انگار برای رهایی از اندوهی عمیق و دائمی نیاز به هم‌دلی دیگران دارند. وقتی به این موجودات نزدیک می‌شوی تا دلداری‌شان بدهی ناگهان می‌پرند روی دوشت و دیگر رهایت نمی‌کنند و تو باید تا آخر عمر بهشان سواری بدهی. 
این قصه را برای ما گفت تا حالی‌مان کند که نویسنده نباید با آدم‌های افسرده زیاد معاشرت و نزدیکی کند. گفت این جور آدم‌ها انگیزه‌ی زندگی را از شما می‌گیرند.
حالا من نویسنده که نشدم، اما خوب است یادم باشد هیچ کدام از نقش‌های این قصه هم نشوم. نه آن موجود گریان و نه آن ناجی بدبخت دولا شده.

این زندگی من است


رفتم بیرون. روبه‌روی خانه‌ی ما یک خواربارفروشی کوچک است. پدر و پسری اداره‌اش می‌کنند. مودب و مهربان و معمولی‌اند. این آخری خیلی مهم است. خیلی دوستشان دارم. به جز روزهایی که می‌روم و تلویزیون مغازه‌شان روشن است، باقی روزها من را یاد شهر خیالی‌ام می‌اندازند. آرام، مختصر، ساده، دنیایی که برای درک پدیده‌هایش لازم نیست مغزت را جر بدهی. 
چند دقیقه‌ی پیش رفتم و از مغازه‌ی پدر و پسر معمولی ماست و آرد و رب گوجه خریدم. چند قدم از خانه تا مغازه، آفتاب گرم و مطبوع بود. یعنی یک جوری که معنای مطلق مطبوع می‌تواند همین شدت از آفتاب باشد. یک طوری که اگر یک سایت طراحی کنند که برای معنای هر کلمه بخواهند ویدیوی کوتاهی ضمیمه کنند، باید از همین مسیر چند قدمی از خانه تا خواربارفروشی پدر و پسر فیلم بگیرند. آفتاب مطبوع و هوا لب‌به‌لب پر شده از بوی بهار نارنج. انگار آسمان یک کاسه‌ی فیروزه‌ای باشد که تویش را پر کرده باشند از عرق شکوفه‌های نارنج و پرتقال. 
یکهو حالم خوب شد. در مواجهه‌ی کوتاه با حقیقت بیرون از اتاقم، حالم جا آمد. بعد از خودم پرسیدم چرا وقتی خرابم، نمی‌آیم بیرون؟ بیرون از تختم، بیرون از اتاقم، بیرون از خودم؟ چرا می‌مانم در خودم تا گند تا مغز استخوانم پیش برود؟ چرا آدم که می‌افتد در چاله‌ی افسردگی به جای این که کمی مکث کند و به لجنی که تا مچ تویش فرو رفته نگاه کند و بعد قدم از قدم بردارد و از چاله بیاید بیرون، هی شلنگ ‌تخته می‌اندازد و عن و گه را همه جا پخش می‌کند و به سر و صورتش می‌پاشد؟ چرا به موقع نمی‌پرد بیرون از آن ماجرای ناراحت کننده؟ چرا نجات خودش را گره می‌زند به بود و نبود چیزهای دیگر؟ حالا آمده‌ام افتاده‌ام روی کاناپه، هر چیزی من را یاد چیزهایی می‌اندازد که نباید، حتی همین کاناپه، همین کلمه و حروفش تک به تک. اما باید بدانم که آن بیرون زیر آفتاب مطبوع و کاسه‌ی فیروزه‌ای وارونه، پدر و پسر معمولی دارند به مردم ماست و آرد و رب گوجه می‌فروشند. 
امروز غروب اگر بر کاناپه غلبه کردم، کیک سیب می‌پزم.

این زندگی من است


...
دلم برایش تنگ شده. حالا دارم گریه می‌کنم. وای چه اتفاق مهمی. همین امروز خواندم که در اندونزی یا نمی‌دانم کجا، صد و خورده‌ای نفر یا یک چنین تعداد آدمی از شدت کار جان دادند. چه کاری؟ مراسم مربوط به رای‌گیری و انتخابات. قربانیان واقعی دموکراسی. آن‌ها عاشق یا معشوق کسی نبودند؟ رفتنشان کسی را به گریه نمی‌اندازد؟ 
 
از این بدتر هم هست 

چند روز پیش داخل ماشین پشت چراغ قرمز منتظر بودم. از لابه‌لای ماشین‌ها یکهو سر و کله‌ی مردی پیدا شد. آن قدر کوتاه قد بود که به سختی دیده می‌شد، ریز و شکننده و عجیب. یک مرد بود که صورتش مو نداشت. یقه‌ی پیراهن آبی‌اش باز بود و تنش هم مو نداشت. پوست تنش یک جور تیرگی چرم مانندی داشت و سینه‌هایش کمی برجسته بود، می‌شود گفت برای یک مرد زیادی برجسته بود. وجودش نماد یک جور اختلال در کار غدد و هورمون‌ها بود. چهره‌اش حال عجیبی داشت. در نگاهش یک جور ترس آمیخته با بی‌خیالی بود. یعنی انگار اول که افتاده بود وسط معرکه‌ی زندگی خیلی زیاد ترسیده بود، آن قدری که وحشت بر چهره‌اش خط انداخته بود. دور چشم‌ها و گوشه‌های دهان، و رنگ گونه‌ها را پرانده بود. اما بعد رفته‌رفته تسلیم شده بود. تسلیم گندی که در میانش باید دست و پا بزند.  
 
گند 
بی‌رحمانه است که این‌طور بگویم. خوب می‌دانم. من در طبقه‌ی سوم آپارتمانم پشت میز گرد چوبی می‌نشینم و می‌گویم یک مرد توی خیابان میان ماشین‌ها می‌گشت و زندگی‌اش تمام و به کلی و فقط گند مجسم بود.  
انگار برای او هیچ حقی قائل نیستم، انگار مستی در کادیکوی و یک شبه عاشق و فارغ شدن، انگار برج گالاتا، انگار کافه‌های گرم و شلوغ با نورهای رنگی رنگی، انگار همه‌ی قهر و آشتی‌های ما آدم کامل خوشگل باشعورا، انگار دورهمی‌های خانوادگی، انگار در باغ نفیسه چای آتشی خوردن‌ها، انگار با رادی پیاده‌روی کردن‌ها و گاهی اشکی فشاندن‌ها، انگار نمایشگاه کتاب و اخ و پیف پرت کردن به سمتش، انگار قرار نمایشگاه نقاشی گذاشتن، انگار برنامه‌ی فیلم‌بینی، انگار کلاس داستان‌نویسی، انگار زبان ترکی یاد گرفتن، انگار آرزو داشتن، نفس آرزو داشتن، انگار مجسمه‌ی پیشی پاپیه ماشه، انگار لاغر شدن، انگار رسیدگی به سلامتی پوست و مو، انگار شب‌ها روی کاناپه دراز افتادن و به مسابقه‌ی میلیونر شوی   Atv نگاه کردن، انگار این زندگی تی‌تیش مامانی درب و داغون وصله پینه‌ای فقط حق من باشد. الان خیلی دوست دارم به خودم بگویم گه زیادی نخور بابا. نمی‌دانم چرا اما گویا لازم بود این را این جا مرقوم بفرمایم. 
 
و این منم وایستادم تو آینه و سر تکون می‌دم که اسم نجات‌دهنده چی بود بالاخره؟ 

امروز صبح از خوابی تلخ بیدار شدم. خواب دیدم می‌خواهم برایش پیام بدهم اما حتا نامش را هم نمی‌توانم بنویسم. خواب دیدم تماس گرفته، خواب‌های تکراری با آدم‌های مختلف. مدتی است در حال محاکات خویشم. نمی‌دانم این جمله درست است یا نه، دکتر می‌گوید این کار که تو می‌کنی محاکات است و ارجاعم داد به سنگی بر گوری جلال.  
احساس می‌کنم گاهی زیادی پیش رفته‌ام. چیزهایی را باید یادم بماند. چیزهایی در مورد خودافشاگری و در نتیجه آسیب‌پذیر شدن. یعنی مثلاً شاید بخواهم دیگر کم‌تر درباره‌ی چیزهای شخصی‌ام به شکل عمومی بنویسم. یعنی مثلاً شاید بتوانم و بشود به قول ز به آن تصویر بزرگ فکر کنم و درباره‌ی آن بنویسم. یا مثلاً یک جوری بنویسم که هی همه منتظر ادامه‌ی داستان زندگی من نباشند و من نخواهم برای خوشایند آن‌ها چیزی را پیش ببرم. نمی‌دانم چه‌طور خواهم بود. فقط می‌دانم باید جور دیگری باشم.  
امروز صبح از خواب بیدار شدم و مقابل آینه ایستادم و دیدم زیبا هستم. به شکلی عجیب، سی‌وچند ساله به نظر می‌رسیدم.
... 
آخ که امروز از آن روزهاست که اجنه بدجوری فرو رفته‌اند در من. 
 
دیروز مادر شین مرد. چند ماه توی کما بود و بعد مرد. پدرش هم سرطان پیشرفته‌ی پروستات دارد. بعد شی اصلا درباره‌ی این چیزها هیچ حرفی نمی‌زند. سکوت می‌کند و نگاه می‌کند. بزرگ‌ترین نظاره‌گری است که تا حالا توی عمرم دیده‌ام. انگار ته ناامیدی ایستاده، ته این باور که معجزه‌ای اتفاق نمی‌افتد و همین است که هست. همین خورشتی که توی کاسه‌ات ریخته‌اند را باید بخوری، اگر می‌خواهی سیر بشوی، خبری از غذایی دیگر نیست. انگار توی بچگی اوضاع این طور نبوده که خب اگر قیمه دوست نداری، می‌رویم سر کوچه برایت یک سیخ کوبیده می‌گیریم. آن قدر همان قیمه‌ی دوست‌نداشتنی را خورده که به این دانایی رسیده که غذا فقط قرار است ما را سیر کند و ویتامین‌های لازم را به بدن برساند تا بتوانیم روزگار را طی کنیم. در هر چیزی فقط به اصلش کار دارد. فرعیات دلی از او نمی‌برد. ته ناامیدی ایستاده و از توی همان سیاهی قدرت می‌گیرد.

وقتی با او حرف می‌زنم می‌بینم اگر به این تسلیم رسیده باشی، به این نگاه که همه به یک اندازه بی‌چاره‌ایم، انگار سنگینی و فشار خیلی چیزها از شانه‌هایمان برداشته می‌شود. به یک هم‌دلی و همبستگی عمیق می‌رسیم و همین‌طور که در تنهایی خودمان ایستاده‌ایم، هیچ حس تنهایی نداریم، حس مورد ظلم واقع شدن، حس شکست یا حتا حس خیلی زیاد موفق بودن. من اسم شین را گذاشته‌ام کنفوسیوس، چون خیال می‌کنم کنفوسیوس هم مثل شین نگاهش فقط به درون خودش بود، به دالان‌های خودش، به توی خودش. حالا مهم نیست کنفوسیوس چه طور بود، شین اما همین جور است و آن قدر معمولی و بی‌سروصدا این جوری است که ممکن است متوجه این وجه‌اش نشوی و خب این دیگر از بداقبالی خودت است. 
 
خروس 
یک چیزی را نمی‌دانم کی دیدم، یعنی خیلی وقت پیش بود، شاید ده روز پیش، اما تصویرش همین‌طور توی سرم مانده. توی شهرستان من این تصویر خیلی آشناست که مرغ و خروسی توی سبدهای حصیری حمل شوند، دست و پا بسته و با منقارهای نیمه باز از تشنگی و چشم‌های عصبانی و اغلب مرغ‌ها با نارضایتی. یا حتا زیاد می‌بینم که حیوان زبان بسته را سر و ته از پا می‌گیرند و توی خیابان راه می‌روند. اشرف مخلوقات یک مخلوق دیگر را که زنده است و نفس می‌کشد، مثل کیف دستی آویخته، تاب می‌دهد و با خودش می‌برد. اما این یکی که دیدم خیلی عجیب بود. یعنی شاید حتا به بدی سر و ته آویزان شدن و رفتن به قتلگاه نبود، چندان هم با سواری توی سبد حصیری تا مسلخ فرقی نداشت. اما یک جوری بود که برای من خیلی ناراحت‌کننده بود. نه که گیاه‌خوار باشم و این چیزها. همان خروس را من بارها با لذت خورده‌ام. اما شاید، نمی‌دانم شاید هر چیزی یک آدابی داشته باشد. یعنی کشتن و خوردن هم آداب دارد، همان‌طور که حیوانات دیگر مناسک مربوط به غذا را رعایت می‌کنند. اشرف مخلوقات اما کلاً در همه چیز گند زده.  
 
خروس 
خروس با آن هیبت رنگارنگ و آن کاکل که قرار بود افراشته باشد و آن سینه که باید برآمده و پرآواز می‌بود. حبس شده بود در یک کیسه‌ی نایلونی، کز کرده در خودش و با هر تاب اشرف مخلوقات عصبی سر تکان می‌داد و کاکل تا شده‌اش بالای سرش تکانی می‌خورد. نمی‌دانم چرا با نوکش نایلون را جر نمی‌داد یا با آن ناخن‌های تیزی که احتمالاً داشت، لگد نمی‌انداخت و خودش را خلاص نمی‌کرد. جمع شده و معذب و خجل از پشت نایلون به خیابان نگاه می‌کرد و توسط خورنده‌اش حمل می‌شد.

این زندگی من است


اول اردیبهشت است، ظهر. می‌خواهم بنویسم. نوشتن برایم شبیه نفس کشیدن است، نوشتن و بلند بلند با خودم فکر کردن، قدم زدن در خود و حرف زدن با تمام آن چند زنی که در من هستند. روزهایم کم و بیش درست دارد پیش می‌رود، کم‌ و بیش طبق برنامه، کم و بیش خواندن و نوشتن و کار و پیاده‌روی. اما این‌ها همه "کم و بیش" است. من بیشترش را می‌خواهم، در واقع بیش از این‌ها لازم دارم.  
دیگر دوشنبه‌ها تهران نخواهم رفت. این را امروز برای استادم هم خواهم نوشت. می‌ترسم از من ناامید شود. راستش بیش‌تر از این می‌ترسم که دیگر با من دوست نباشد. اما در توان من نیست هر هفته بروم تهران و برگردم. هم از نظر مالی برایم سخت است و هم دچار اضطراب می‌شوم، راه خیلی خسته‌ام می‌کند و یک روز قبل و یک روز بعد از دوشنبه ذهن و تنم درگیر است. می‌شود گفت آن قدری که باید عاشق نوشتن نیستم، نوشتن درست و حسابی، نه این جور روزنوشتن‌ها، داستان نوشتن یک چیز دیگری است که پوست آدم را می‌کند و از آدمی چیزی دیگر می‌سازد، همین قدر ناچیزی هم که هستم، مدیون همان دو جلدی‌ام که نشستم و تمام کردم. اما حالا می‌بینم آن قدری نیستم، یا حالا نیستم، که از من یک نویسنده‌ی تمام وقت دربیاید. خب شاید این هم یک قدم رو به جلو باشد، این که بدانم چی نیستم و البته من خیلی چیزها نیستم و این هم روی آن همه. اما با این همه چیزها که نیستم، لذت‌های بزرگ را هنوز در زندگی‌ام دارم. کیف پروست خواندن و غرق شدن در دنیای آهسته و ساکتش، لذت نقاشی کشیدن و نوشتن و گوش کردن به صدای خود و حال خوش عاشق شدن در حالی که بالاخره چند تار موی سفید روی شقیقه‌هایم پیدا شده، در چهل‌وهفت سالگی، ژن خوب ما هم این جاها کاربرد دارد.  
 
آخرین مسافر هم رفت 
دیشب در حالی که از پل بسفر می‌گذشته برایم فیلم گرفته. آن جا ساعت دوازده‌ونیم شب است و زنی دارد می‌خواند:  
شب بر روی ما می‌افتد و گل‌ها پژمرده می‌شوند 
در چشم‌های من اشک جمع می‌شود... 
ستون‌های سرخ پل پیداست و برف‌پاک‌کن در رفتن و آمدنی دائم. روی داشبرد سیگار و فندک زردش معلوم است و بعد دوربین می‌چرخد سمت صورتش، ابرویش را بالا می‌دهد و با خنده سر تکان می‌دهد و هم‌صدا با زن می‌خواند  
خاطرات در من گریه می‌کنند 
کجایی ای ماه سیمای من 
می‌روم ترانه را پیدا می‌کنم. خط دومش می‌گوید "الان آخرین مسافر هم رفت"، این را به خودم می‌گیرم و باقی خط‌ها را هم، کل ترانه را مال خودم می‌کنم، آن طور که استانبول را مال خودم کرده‌ام و کادیکوی را و خانه‌ی خیابان اویگار را. بعد با خودم می‌خندم. به تصویر احمقانه‌ی خودم می‌خندم. به این که خیال می‌کنم مرکز هستی هستم و احساساتم خیلی مهم است، به حال خوش خودم می‌خندم. دوستی داشتم که وقتی فهمیده بود یکی از آشناها آمده استانبول و رفته "بالات" را گشته خیلی جدی عصبانی شده بود. حالا اگر بداند من کل استانبول را انداخته‌ام پشت قباله‌ام خیلی بد می‌شود. به این هم می‌خندم.  
 
ظهر یک‌شنبه است. امروز خانه را تمیز می‌کنم. لباس‌ها را می‌شویم و فکر می‌کنم هفته‌ی پیش این ساعت چه می‌کردم؟ ملحفه‌ها را ریخته بودم در ماشین لباس‌شویی و ظرف‌ها را چیده بودم در ماشین ظرف‌شویی، دوش گرفته بودم، ماکارونی شب قبل را گرم کرده بودم، تلویزیون داشت مستندی درباره‌ی تاریخ عثمانی‌ها نشان می‌داد. کم و بیش مکدر و دلگیر بودیم. کم و بیش بی‌حوصله بود و من کم و بیش گریه‌ام را به زور نگه داشته بودم. روی میز گرد چوبی پایه کوتاه دو تا بشقاب نارنجی و یک بطری کوکا که به قدر یک لیوان تهش مانده بود، یک کاسه زیتون سیاه که از قبل ذرت قاطی‌اش کرده بودم و ماهی‌تابه‌ی ماکارونی مخلوط با کوفته و سیب‌زمینی سرخ کرده بود. میز روز آخر خالی، بی‌حال و فقیر بود. ناهار را خوردیم، باقی ظرف‌ها را هم چیدم در ظرف‌شویی، لباس پوشیدم، پیراهن آبی، همان که اولین شب توی کادیکوی پوشیده بودم با کت مخمل قهوه‌ای. بی‌ربط و معنا. خوشگل هم نبودم. دو روز قبلش وقتی دوتایی مقابل آینه ایستاده بودیم، صورتم را چسباندم به صورتش و گفتم گاهی فکر می‌کنم خوشگلم. او هم گفته بود واقعاً خوشگلی. آن یک‌شنبه وقت رفتن اما خوشگل نبودم، اگر از او هم می‌پرسیدم احتمالاً تایید می‌کرد یا که بی‌حوصله می‌گفت پرت و پلا می‌گویی. که این هم خودش نوعی تایید بود.  
بعد تلویزیون را خاموش کردیم. کوله‌ام را انداختم پشتم از پله‌ها سرازیر شدیم. تند می‌رفتیم پایین، انگار طبق قراری نگفته یک مسابقه‌ی رو کم کنی میانمان سر گرفته بود. من اول رسیدم، در را باز کردم و در حالی که بدم نمی‌آمد از لجم در را توی صورتش بکویم، کمی معطل کردم برسد تا لای در نماند. بعد رفتیم و رفتیم و رفتیم تا گیر افتادیم در ترافیک استانبول و او کلافه بود و من به آفتاب نگاه می‌کردم و به شیروانی‌های رنگی و آب‌های درخشان.

آن قدر نگاه کردم که از رو رفت و یک جایی از دوست نداشتن شهر به آن زیبایی دست برداشت و خودش هم شروع کرد نشان دادن و اشاره کردن که این را ببین و آن را ببین و همین‌طور او بی‌حوصله بود و من سر لج. بعد رفتیم مرکز خرید و او مثل مردهایی که به زور آورده باشندشان خرید پشت سر من راه افتاد تا من دو تا سوپ آماده و یک بسته مانتی بخرم و بعد باز رفتیم از این راه‌رو به آن راه‌رو، از این پله برقی به آن پله برقی تا برسیم به تهش، به آن جایی که آخرین مسافر هم می‌رود. رفتیم تا برسیم به آن مرز شیشه‌ای که آدم‌ها از آن جا می‌گذرند و پشت سرشان را هم نگاه نمی‌کنند، او می‌گفت. دفعه‌ی پیش‌تر گفته بود که وقتی می‌روی دیگر پشتت را نگاه نمی‌کنی؟ گفت که ایستاده بوده و تا می‌شده من را نگاه کرده. آن روز هم گفت. یعنی یک‌شنبه‌ای که گذشت گفت که حالا رفتی پشتت را نگاه کن. چیزی نگفتم. دماغم را بالا کشیدم و گوشه‌ی چشم‌هایم را با یقه‌ی کتم پاک کردم. گفت مگر دیگر نمی‌آیی؟ چیزی نگفتم، باز پرسید. من فقط دماغم را بالا می‌کشیدم و گذشتم و ایستادم مقابل زنی که با دستکش‌های لاتکس آبی رنگ دست می‌کشید به تن آدم‌ها. ایستادم و دست‌هایم را بالا بردم و پشت سرم را نگاه ‌کردم، کوله را که برداشتم، پوتین‌هایم را که باز پوشیدم و کتم را که تنم کردم، همین‌طور پشت سرم را نگاه می‌کردم. 
 یک‌شنبه‌ی پیش که بیاید، شب که بشود، او با کت جین می‌ایستد، سرش را کمی کج می‌کند و به من نگاه می‌کند و یک جوری می‌خندد که انگار چشم‌هایش روشن است. انگار یک چراغی توی چشم‌هایش روشن می‌شود و اصلا پلک نمی‌زند.