این زندگی من است
هوا گرم شده. ظهر است. انگار اردیبهشت نیست. انگار تابستان است. یکشنبه است. این جا تعطیل نیست. آن جا تعطیل است. من که زنی خانهدارم توی سرم کمکم دو روز تعطیل پیدا کردهام، جمعهها و یکشنبهها. جمعهها برای پسرم و دیگران است و یکشنبهها برای خودم. او یکشنبهها میخوابد. زیاد و گاهی خیلی زیاد. بسته به حال و احوالش دارد. این روزها خوش و خرم است پس این یکشنبه را زود بیدار شد. رفت
alışveriş merkezi
و پنیر تازهای خرید که نمیپسندد، چون کم نمک و کم چربی است. به او میگویم بله برای تو نمک، چربی و سیگار خیلی مفید و لازم است. سعی میکنم مثل زنی میانسال حرف بزنم که نگران سلامتی شوهرش است. پای ویدئو چت واتسآپ ادای زندگی واقعی را درمیآوریم. زندگی توی قاب واتسآپ دور، غیرواقعی و بازی است. ادای چیزی را درآوردن است. اما چشم من از همان جا هم، یعنی از همین جا هم، همین جا که نشستهام و گوشی را تکیه دادهام به قفسهی بالای تختم بعضی زیباییها را میبیند. آن زیبایی کوچک طبیعی را، زیبایی زندگی روزمره را، جادوی تکرار و عادت که حسی از اعتماد و امنیت به آدم میدهد. اعتماد به این که تاریکی شب و روشنایی روز پشت هم و به نوبت در راه همند و هر ظهر اردیبهشت آفتاب از پنجره به داخل اتاق میتابد، تحت هر شرایط تاریخی و اقتصادی و سیاسی. یعنی یک چیزهایی هست که من دلم خیلی به آنها خوش است و دلم پر از شوق میشود و گریهام میگیرد. فارغ از این که آن تصویر مال کجاست و مال چه کسی است. انگار دارم به یک اثر هنری نگاه میکنم، یک جور زیبایی که سهم چشمهای انسان است. شبیه زنی که امروز توی تلویزیون دیدم. زن پوست سیاهش را در لباسی سفید پوشانده بود، پاهای باریک و شانههای نحیف داشت و با تمام وجود با بینندهاش در سخن بود. چه میگفت؟ نمیدانم. شاید دربارهی شادی و زیبایی و محبت حرف میزد. وجودش آن جور که میخواند و تنش را تاب میداد و پاهایش را عقب و جلو میبرد، یادآور چیزهای خوب زندگیام بود. من چشمم به تلویزیون بود و پسرم داشت ماجرای مردی را تعریف میکرد که 36 نفر را کشته بود و حالا از زندان پیام داده بود که این جا یک لیست آماده کردهام که به محض بیرون آمدن بروم دخل آنها را هم بیاورم. پسرم زیاد با من حرف میزند و بعضی از حرفهایش برای من جالب نیست. ترسناک است و من از وحشت سرم درد میگیرد. مثل ماجرای قتلهای عجیب، گرایشات جنسی آدمها به عروسکهای پونی، اعتقاد بعضیها به صاف بودن زمین و اثبات این که ماریجوانا ضرر ندارد که فایده هم دارد و این توطئهی سرمایهداری است که دربارهاش تبلیغ منفی میکنند و بعد پشتبند همین شروع میکند مسخره کردن هیپیهای نشئهی وودستاک و من گیج میشوم که کدام حرفش را باور کنم.
امروز هم حرف میزد و من چشمم به تلویزیون بود و او نگاه من را و توجه ششدانگ من را میخواست. بیستوچند سالهاش است اما توی خانه شبیه پانزده سالگیاش است، اغلب، و گاهی پنجاه ساله. امروز فهمیدم که پسر بزرگم بیستوپنج سالش است. من خیال میکردم بیستودو ساله باشد. تاریخ تولدش را میدانستم اما فکر میکردم اعداد در مورد پسرهای من از یک جایی به بعد ثابت مانده باشند روی نوزده و بیستودو.
تابلوی زیبای روزمرهگی
دوست دارم چیزی بنویسم در ستایش روزمرهگی، در امنیت تکرار و تبحر زنده ماندن و پیش بردن امور. اما این را حالا نمینویسم، حالا میخواهم درباره ی او بنویسم که با بالاتنهی عریان و شلوار جین توی آشپزخانه راه میرفت و دستهایش را به هم میزد و شپلق دستها صدا میکرد و میگفت:
Şimdi kahvatli
صبحانهی او بعد از ظهر ماست، آن قدر بعدازظهر که حتا برای خودش هم بعدازظهر است.
تصویری از زندگی مردی میانسال در یک روز تعطیل
صدای اذان میآید. پنجرهی آشپزخانه را باز کرده. همان پنجره که من خیلی زور زدم تا بازش کنم. حالا نور از قاب پنجره میتابد روی دیوار کناری و شره میکند روی زمین. ظرف عسل را سروته گرفته توی لیوانش، آخرین قطرات. میگویم عسل دوست داری؟ میگوید دوست دارم. کلماتم محدود است، گاهی همین محدود را هم از خاطر میبرم. کلمات جلوی چشمم هست، کلمات و معناها اما گاهی نمیتوانم آنها را کنار هم بچینم. تنبل هم شدهام، چرا که وقتی یک کلمه از یک جمله را میگویم تا آخرش را میفهمد. این تلاشم را برای فهماندن حرفم کم میکند. گاهی کلماتم را از زاویهی او نگاه میکنم. ناقص، بیجا، درهم، نازیبا. فکر میکنم حرف زدن با من چه قدر برایش سخت است. اصلاً هم فکر نمیکنم چرا او نمیخواهد زبان من را یاد بگیرد. راستش برایم مهم نیست. من این زبان را نه چون زبان اوست، که به دلایل دیگری دوست دارم و مشتاقش هستم. شاید به خاطر آهنگین بودنش، آن قدر موسیقی در این زبان مهم است که افعال بر اساس اصوات تغییر میکنند.
یا شاید به خاطر پیچیدگی معصومانهاش، مثلا او توی اتوبوس نشسته و میگوید نمیتوانم حرف بزنم، چون انسانها میشنوند.
این وقتها من خیال میکنم در محضر بشریت هستم. و یا شاید به خاطر سادگی عجیبش، پنجهزار کلمهی فارسی و عربی در این زبان هست، کلی کلمهی انگلیسی و فرانسوی و حتا یونانی و آن چیزی که مال خودشان است عجیب و غریب استفاده میشود، مثلا «خوشم میآید» را میگویند «خوشم میرود». توی روزهای هفته چهارشنبه و پنجشنبه دارند اما چهار و پنج توی اعدادشان یک چیز دیگری است. کل ماجرایشان، برایم در سطحی از سادگی و طنز پیش میرود که من را سر حال میآورد. وجود او و عشقش هم همین جور است. یک جور عجیبی ساده است. یک جوری که آدم خیلی به آن عادت میکند. ها، دانستم، عشقش شبیه زندگی روزمره است. معمولی، مکرر، ساده و ضروری.
صبحانهاش را آماده میکند. من دوست دارم برایش بگویم که یک سفارش جدید گرفتهام و یک جوری بیتاب و پر از شوقم که توی خودم جا نمیشوم و سرم پر از ایدههای جدید است برای نقاشی و کار.
تا سفارش جدید را میتوانم بگویم، اما به جای شوق و بیتابیام میگویم که خیلی خوشحالم، پولش را میگیرم و میآیم پیش تو. میآید جلوی دوربین، میخندد، با انگشتهایش عدد سه را نشان میدهد و سرش را با حال افسوس و تایید تکان میدهد. میگویم بعد از این تاریخ بلیت برگشت خیلی گران است. میخندد و ناراضی است. این وقتها فاصلهی میان دو دندان جلویش پیدا نیست.