اینک...

شب است...سیاه...کافیست چشمانت را باز کنی تا هیچ جایی را نبینی....

شال پشمی قهوه ای رنگم را می پیچم دور بدن نیمه عریانم...

لیوان چای سبز، در دستانم...خیره به حفره ی کوچک پنهانی سقف ،به تو فکر می کنم ....تویی که همواره در منی.... هر لحظه... در هر دم و بازدم...از تو ،هیچ راه گریزی به بی نهایت نیست...

 

 

 همچنان کودکان تاوان نا آگاهی پدران و مادرانشان را می دهند..............

مرگ هدیه ی تلخی است............


یه چیزهایی توی زندگی هست که وقتی اتفاق می افتن دیگه راه چاره ای براش نیست.نمی تونی تغییرش بدی،یا پس اش بزنی و از خودت دورش کنی.باید بپذیری،قبولش کنی و ادامه بدی...

در کنار اون اتفاق زندگی کنی و محکم تر باشی.درست همون موقع می تونی تصمیم بگیری که بمونی و ازش عبور کنی...من گذشتم.البته نه از خودم...

(البته به قول معروف ، همیشه سخت ترین جای کار اینه که تظاهر کنی هیچی نشده و لبخند بزنی...)

خواب گردی


به صورت گرده های کوچک

وارد این دنیا شدیم

همه جا را آب فرا گرفته بود

آخر این دنیا بن بست بود

ما ، در بالاترین نقطه ایستاده بودیم

کمی جلم تر که رفتیم ،

پرت شدیم به آن یکی دنیا

بی صدا و بی درد

آرام وبی ترس

مثل پر

این دنیا همه اش خاک بود وشن زار

آن جا فقط آب بود وآب


 30 مرداد

 

یه روز هایی هستن که هر کاری کنی دلیلش رو نمی فهمی که چرا دل تنگی......

خویش را در خویش پیدا کن .......


گوهر خود را هویدا کن کمال این است وبس      

خویش را در خویش پیدا کن کمال این است و بس

هر دو عالم را به نامت یک معما کرده اند

ای پسر حل معما کن کمال این است و بس

امروز هم که گذشت ما هیچ نکردیم


دو سه روزی میشه که فقط نشستم تو خونه هی چای و شیرینی می خورم و ولو شدم پای تلویزیون.حالم از هر چی کانال به هم می خوره.

الان هم دیگه کلافه شدم.قراره بریم مهمونی.مهمونی که چه عرض کنم،شام.خیلی احساس سیری میکنم و می دونم که یه چند کیلویی اضافه وزن دارم و یاد سفره ی شام . غذا های مختلف واقعن...

می دونی فقط می خواستم یکی این ها رو بدونه .مهم نیست چی فکر می کنه.خیلی وقته دارم یاد می گیرم،اول به خودم فکر کنم...

بسته دیگه خسته ام خیلی.................................................................................

 

هی می خواهی خودت را آرام نگه داری...

مدام می خواهی آشوب و هیجانات درونت را خفه کنی ، نمی شود که نمی شود...

مجبور به سکوت می شوی...جواب احمق سکوت است...اما مگر می شود این چنین صبور ماند و دم نزد...نمی شود که نمی شود...باز هم خواب هایت می ماند و این دل بی قرار من...

چند روز پیش....

تو رو آرزو نکردم...

حالم خوب نیست .یه چند روزی میشه.دلم گرفته.تنگ شده.واسه ی همه.همه ی اون هایی که مجبورم ازشون دور باشم.همه ی اون هایی که خودم دوری می کنم ازشون.عجیب گرفتارم.این بغض لعنتی بالاخره یه روز کار خودشو می کنه...

این حقم نیست ...این همه تنهایی ...وقتی تو این جایی...