این زندگی من است

توی خواب غلتیدم، بعد دیدم چه قدر دلم آن تن را می‌خواهد آن قدر که می‌خواهم جیغ بکشم و بلند بلند گریه کنم، و دل درد و تهوع دو شب است امانم را بریده، انگار بخواهم زندگی‌ام را بالا بیاورم و تنهایی و اندوه درد در من بزرگ می‌شود. همه‌ی این‌ها مال قبل از بیداری بود، توی خواب که غلتیدم و دلم آن تن را خواست. بعد بیدار شدم و آمدم نشستم میان کلمات.

این زندگی من است

شاید این درست نباشد، این که با غم بخوابم‌. فهمیده‌ام زن زیبایی هستم، نمی‌دانم چی شد که دانستم، اما خب اتفاق افتاد، توی ۴۴ سالگی، مثل فسیلی که تازه کشف شده باشد، یا شبیه بقایای جسد مرغ دریایی در صحرایی دور، زیبایی را مردمان این‌طور در من یافتند. 

شاید این درست نباشد، این که با غم بخوابم، شاید باید بنویسم، بیش‌تر، بیش‌تر، بیش‌تر، برای هیچ‌کس بنویسم، برای ناامیدی و تاریکی و تنهایی و شال‌گردن نیمه کاره و زمستانی که تمام نمی‌شود. ‌

اين زندگي من است

دلم تو را مي‌خواهد. دلم زندگي روشن و پاك با تو را مي‌خواهد. در سكوت و در فاصله. شبيه آفتاب پاييز كه تند نيست و داغ نيست. حالا مي‌بينم اميد شبيه انتظار يك روز تعطيل هنوز ته دلم را گرم مي‌كند. انگار خيال كنم بعد از اين لجنزار، بعد از اين تعفن قرار است اتفاقي بيفتد. يك نزديكي باشد، پس اين دوري. تابستان كه برسد، هوا كه گرم شود، اگر زنده باشم براي زندگي خودم تصميمي خواهم گرفت. احساس مي‌كنم هفده سال كافي بود براي  اين كه روابط دور و كج‌وكوله‌ي تخيلي داشته باشم. حالا چيزي بيش از اين مي‌خواهم. واقعا از اين تاريكي خسته‌ام. ديگر نمي‌خواهم. ديگر چيزي را نيم‌بند نمي‌خواهم. ديگر نمي‌خواهم خودم را گول بزنم. كلمات براي من كافي نيستند. نامه‌ها و داستان‌ها و شعرها و تصاوير و نقاشي‌ها و گلدان‌ها و گياهان براي من كافي نيستند. دلم كمي واقعيت هم مي‌خواهد. از خيال خسته‌ام. دوست ندارم زندگي‌ام شبيه زندگي دختر كبريت‌فروش باشد. 

 

روز چه زود مي‌گذرد. دارد تمام مي‌شود، هنوز شروع نشده. مادرم مي‌گفت روز خيلي طولاني است و لحظات كش‌دار مي‌گذرند و تمام نمي‌شود. براي من اما اين طور نيست. شايد چون هنوز جوانم. شايد هنوز اميدي باشد. شايد كاتيا هنوز در من نفس بكشد. لاغر و كم‌رنگ و با قدم‌هاي به شماره افتاده.