مادرانه‌ها

دیشب باز خواب پسرم را دیدم. توی خواب‌هایم پسرم کوچک است، مرد نیست، پسربچه است و من می‌توانم بغلش کنم. دیشب توی خواب محکم بغلش می‌کردم و خیلی با دقت به خطوط تنش نگاه می‌کردم، به یقه‌ی ژاکت بافتنی‌اش، و شانه‌های کوچکش را می‌بوییدم. توی خواب قدر آن خوش‌بختی را می‌دانستم، می‌دانستم یک روزی این خوشی تمام می‌شود. توی خواب آگاه‌تر از بیداری‌ام هستم، توی خواب همه چیزی را یک دور زندگی کرده‌ام. خواب‌هایم بازبینی گذشته است، توی خواب‌هایم چیزی از آینده نیست، پیش‌بینی‌ای نیست.

مادرانه‌ها/ هشتمي

فيلم كه تمام شد به پسرك گفتم تلويزيون را خاموش مي‌كنم، بروم كتاب بخوانم. از توي اتاقش سر كشيد كه هر كاري مي‌كني بكن، فقط بيدار باش.
ياد فرزند ارشد افتادم. آن وقت‌ها ريش و سبيل نداشت. قدش هم از من كوتاه‌تر بود. كله‌ي بزرگ داشت روي گردن باريك. هشت، نه ساله شايد. وقت خواب به من مي‌گفت تو بنويس.
خيلي هم اصرار مي‌كرد. تا لحظه‌ي آخر كه مي‌خواست برود توي رخت‌خوابش يا حتا از توي اتاقش صدام مي‌كرد كه داري مي‌نويسي؟
تصويري كه بچه‌هام از من دارند را دوست دارم. مادر شب زنده‌دار، خوب‌تر اين كه مادري كه مي‌نويسد و مي‌خواند. اما خيال مي‌كنم پشت اين تصوير شايد يك چيزي هم باشد. يك جور حس امنيت، اين كه شب‌ها كه ما مي‌خوابيم، مامان خانم بيداره... يك جور ترس از تاريكي و اميد داشتن به چراغ روشن بالاي پيشخوان كه كج مي‌تابد روي ميز گرد چوبي.

 

مادرانه ها/ هفتمی

دیروز از موسسه قلم-چ-ی تماس گرفتند و گفتند پسرم در پاسخ به این سئوالشان که بهترین مشاورش کی بوده، از میان آن همه معلم و مشاور دبیرستان و موسسه، برداشته نوشته مادرم. خیلی تعجب کردم، کسانی که پسرم را می شناسند می دانند از آن حالت اخمو و کم حرف و آن عقاید تند گاه فاشیستی اش، چنین چیزی خیلی بعید است. بعد این باعث حیرت خود موسسه هم شده و گفتند یک چیزی برای ما بنویسید و بگویید شما چه کارهایی برای پسرتان کردید که او یک سره شما را بهترین مشاورش اعلام کرده. تمام دیشب با خودم کلنجار رفتم تا دو خط درست و درمان و منظم بنویسم، دیدم نمی توانم. من فقط بلدم متنهای هذیانی بنویسم، بلدم خشم و اندوه را توی نوشته هام نشان بدهم. بلد نیستم بروم در پوست مادر موفق. آخر سر هم سه صفحه نوشتم، یک جور سیال ذهنی از نوجوانی به کودکی آرش رفتم و برگشتم، کلی فضا سازی کردم و چند خط پایانی هم به کنکور و سیستم آموزشی فحش دادم و نامه را تمام کردم. حالا می ترسم خیال کنند دیوانه ام. خیلی می ترسم باز تماس بگیرند و بگویند این طور نه و جور دیگری بنویس. من جور دیگر بلد نیستم.

 

مادرانه ها/ ششمی

 

پسرک می گوید مامان مامان ببخشید که این طوری حرف زدم. یه کمی هورمونام ناجور ترشح می شه، نمی فهمم چی می گم. می فهمی؟ می فهمی که نمی فهمم؟

مادرانه‌ها/ پنجمي

 

 

پسرك درس مي‌خواند وغر مي‌زند. درس مي‌خواند و غر مي‌زند. سال ديگر اين وقت‌ها من و او تنها هستيم. سال بعد من موقعيت عجيبي خواهم داشت. خيال مي‌كنم تازه آن وقت مي‌فهمم اصلاً مادر بودن چي هست. تمام اين سال‌ها حس‌ام طوري است انگار هم‌خانه‌ي هم هستيم. آدم‌هاي هم سن و سالي كه توي سر و كله‌ي هم مي‌زنيم و بزرگ مي‌شويم. از سال بعد ناگهان من در موقعيتي قرار مي‌گيرم كه براي خودم خيلي تازه است. مادري كه پسرش در شهر ديگري است. بايد برود سركشي كند، غذاش را آماده كند، بسته بسته طبقات فريزر را پر كند. حواسش به رخت و لباس و سلامت و همه چيز پسر باشد. بعد، از آن جور نگراني‌هاي مدل مادرها خواهم داشت. واي مريض نشده باشد، حمام به موقع برود، پول داشته باشد، غذاش حاضر باشد. ابن چيزها وقتي كنار هم هستيم و مدام هم‌ديگر را مي‌بينيم، وقتي همه چيزمان جلوي چشم خودمان جريان دارد، وقتي از اين اتاق به آن اتاق هم‌ديگر را صدا مي‌كنيم، وقتي از پشت در داد مي‌زند: گشنمه

يا تن نيمه برهنه‌اش از ميان بخار حمام ظاهر مي‌شود كه حوله... معنا ندارد. اين‌طور كه به هم چسبيده‌ايم جايي براي نگراني نيست. از آن مادرها نيستم كه صرف مادر بودن هميشه ته دلشان مي‌لرزد و اين را به حساب حقي براي خودشان نگه داشته‌اند. حق نگران شدن. كنترل‌گر مدام نبودم، نيستم. چند ماه بعد اما پسر از پيش ما مي‌رود و آن رشته ناگهان پاره مي‌شود. و من مدت‌هاست فكر مي‌كنم، چه‌طور مي‌توانم با خيال راحت سرم را روي بالشت بگذارم وقتي پسر توي اتاق‌اش نيست. توي اين شهر نيست حتا.

 

مادرانه‌ها/ چهارمي

 

 

پسرك پانزده ساله است. صورت‌اش پر جوش است و زير چانه‌اش كرك درآمده. پيانو مي‌زند، درس مي‌خواند، حلزون‌هاي بو گندو را جمع مي‌كند توي بطري، مي‌گذارد لب پنجره‌ي اتاق‌اش. حالا نيست. دلم براش تنگ شده. بيايد غر مي‌زند. توي سرش آرزوهاي بزرگ دارد. بزرگ مي‌شود هي و مدام مي‌بيند كه آرزوهاش دارند ازش دور مي‌شوند. مي‌خواهد مدال طلاي المپياد شيمي را بياورد. تازگي به نقره هم راضي شده بود. امروز صبح كلاً از خيرش گذشت. ديشب مي‌گفت موسيقي موزارت را توي دنيا فقط من و چند نفر ديگر درك مي‌كنيم. خنديدم. خودش هم خنديد. اما خيال كنم باورش همين باشد. خنديد چون فكر مي‌كند گاهي بايد خودش به خودش بخندد، اگرنه حمل بر خودستايي مي‌شود. چند روز پيش به‌اش گفتم از شكمم بدم مي‌آيد. گاهي از اين حرف‌ها با هم مي‌زنيم. يعني من درد دل مي‌كنم با او. بيش‌تر از اين جهت است كه مي‌خواهم نگاه متفاوتي به زن‌ها پيدا كند. نخواهد يارش باربي باشد. گفت تو بايد خيلي هم خوش‌حال باشي كه شكمت اين جوري شده. گفتم چرا؟ گفت چون دو تا نابغه ازش بيرون آمده.
خودش و برادرش را نابغه مي‌داند. پرسيدم تو به عنوان يك مرد جوان مي‌تواني چنين زني را دوست داشته باشي؟ گفت من اگر كسي را دوست داشته باشم همه چيزش را دوست دارم. گفتم خيال كردي. همه اول از اين حرف‌ها مي‌زنند. گفت من، منم. كاري به بازار ندارم.
بعد حرف را كشيد به جامعه‌ي سرمايه‌داري. خودش را يك چپ واقعگرا مي‌داند. چپ واقعگرا به نظرش يعني كمونيستي كه حواسش به نيازهاي فردي آدم‌ها باشد. نمي‌دانم اين حرف‌ها را از كجا ياد گرفته. اهل كتاب نيست. مي‌گويم كتاب بخوان. مي‌گويد من عوضش فيلم مي‌بينم.
هنوز اعجاز كلمات را درك نكرده. بعد مي‌گويد والت ديزني را دوست ندارم. مي‌گويد مثل هاليوود است و دارد همان ارزش‌ها را به خورد بچه‌ها مي‌دهد. مي‌گويد سال‌هاست ماجراهايي را تعريف مي‌كند از مليت‌هاي مختلف، از اسكيموها، سرخ‌پوست‌ها، مو قرمزها، كك و مكي‌ها... مثلاً مي‌خواهد بگويد نژادپرست نيست. در حالي كه همه‌ي آن‌ها، همه آن پوكوهانتس‌ها و چه و چه‌ها، همه همان‌طور عشوه‌گر و خوش اندام هستند. رنگ پوست‌شان فقط فرق دارد. جهان بيني‌شان همان است
پانزده ساله است و يك انتقادهايي هم به نامجو دارد..

 

 

مادرانه ها

وصیت مادر....

توی رخت خوابم. دیشب تا چهار صبح بیداربودم. خوابم نمی برد با اینکه دیروز بعد از ظهر را هم نخوابیدم. دیشب از بی خوابی سرم درد گرفته بود با مسکن خفه اش کردم. اما درد طغیان کرد الان سرم دارد؛ مایحتوی سرم دارد مثل گدازه که از آتشفشان بیرون بزند از دهان و گوشها و چشم هایم می زند بیرون. باید کاری کنم اگر بریزد بیرون همه می فهمند توی سرم چه خبر بوده این همه مدت. خصوصن مادرم و آنوقت حرف هایش وکنایه هایش و مهمتر از همه ی اینها درد و غصه اش بیشتر می شود. دلم می سوزد برایش. یک نگاهی به اطرافم می اندازم. روسری مشکی_طلائی مادر همینجاست، کنارم. همانیست که خودم بهش داده ام. از روسری که شرکت بهمان داده بود خوشم نمی آمد و دادمش به او. او اما از هرچه که من دوست نداشته باشم خیلی خوشش می آید. چرا اینقدر من و مادر با هم فرق داریم؟ روسری را سفت می بندم دور سرم .درد آرام نمی شود اما دست و پایش بسته می شود نمی تواند از روسری بزند بیرون.

صدای استکان و نعلبکی می آید. صدای صبح! اما اینجا در خانه ی ما صبح با غرغر مادر شروع می شود.  می گوید: چی شده این موقرمز امروز نرفته سرکار. آرام با خنده و لوسبازی می گوید: لابد اخراجش کردن.

 مادر می گوید: بعیدم نیس! رئیسشم فهمیده این چقد بدجنس و بداخلاقه انداخته باشدش بیرون. آرام و عاصفه با هم می خندند.

_ والله بخدا راس می گم اصن شاید برا همین بداخلاقیش با هیچکی نمی خواد ازدواج کنه. خودش می دونه بداخلاقه پسش می آرن نمی خواد آبروش بره، ازدواج نمی کنه. من خودم فهمیدم دیگه. بی خود نیس اسمش و گذاشتم مادر فولاد زره.

مادرم "فولاد زره" را پولا زرا تلفظ میکند. من نمی دانم این یارو کیست چه برسد که بدانم مادرش کیست و چکار وحشتناک و خبطی کرده که به من تشبیه شده یا من به او...نمی دانم اصلن تلفظ صحیح اسمش چیست. فقط میدانم از آنجا که من به او تشبیه شده ام باید یکی از بدترین های تاریخ و روزگار باشد.  شاید کسی بوده با زره ای فولادین. کاش یک زره ای هم وجود داشت یک عایقی تا من صدای مادر را نمی شنیدم. البته بماند که عادت کرده ام که خیلی وقتها می زنم به بیخیالی اما اعصابم که از فولاد نیست.

یک چیزی رفته توی انگشتِ مامان جیغش را در آورده. سوزن بوده انگار دارد یک چیزی می دوزد. بمیرم الهی نوک انگشت هایش بس توی مدرسه ظرف ها را بخاطر این اُرد و اداهای معلمها و مدیر سفید کننده زده، چند روز پیش خون آمده بود و قرمز قزمز بود. آب که می خورد بهش می گفت گریه اش می گرفته از دردو سوزش.

می گوید: آخ آرام جاااان!!!  چیکار کنه مادرتون از این به بعد؟ نوک انگشتام دیگه ناسور شده! این یه سالی رو پیش ببرم بازنشست بشم. انگار از اول متولد شدم. جشن می گیرم. فلانی بنده (با اسم فامیل پدر را صدا می زند و پسوند بنده در کنارش)رو می گیرم می رم کربلا مکه.

وای سرم سرم...... _ وای آرااام! همونجوری شدم که اون دکتر مغزو اعصاب می گف یه روز می شه دیگه نمی تونی یک کیلو بارم با دستت نگه داری.  کارای ظریف و نمی تونم انجام بدم. مثلن چائی ریختن و سوزن نخ کردن و دوختن و .... باید کمکم کنین این یه سالی رو پیش ببرم. من که نمی بخشم باعث وبانیشو!  اگه مُردم بدونین دونفر من کشتن اول فلانی بنده بعدم آتنا. این چرا نباید ازدواج کنه!!! چرا باید مردم من و می بینن ناچ ناچ کنن بگن: زِنا بیچاره! کیجائون همه بَمونستنِه. وِ همینتی دَره ذره ذره او بوونه!

ای آتنا بنده الهی تیکه تیکه ت و برا ممن بیارن به حق علی!!!

فقط یادتون نره من مُردم یه ثانیه این موقرمز و راحت نذارین! اِ...!!! بمیرم، این دیگه اینجا کیف کنه برا خودش؟! راحت بخوره بخوابه کمونیستی کنه ازدواجم نکنه! هیچکی ام نباشه بهش غر بزنه!خوبه دیگه! آره مادر، اینو راحت نذارین من مُردم همینجوری بهش هر لحظه سرکوفت بزنین بگین تو مادر مارو کشتی. پدرتونم همین یادتون می مونه پس!!!  سرقبرمم حق ندارن بیان این دوتا! وقتی زندم حرفمو گوش نمی کنن منو اذیت می کنن مردم پشیمونی و گریشونو نمی خوام! اصن یادم باشه تو وصیت نامم بنویسم اینا رو ......

سرم دارد آرامتر می شود. روسری درد را مهار کرده. بوی مامان را می دهد.

 

 

مادرانه ها

با یک لحن پر استغاثه می گوید:

الهی آتنا بنده ه ه ه!!!! من نعشت و ببینم حالا که عروسیت و نمی بینم!!!

الهی نعشت و ببینم و این جمله آخر را قریب به پنج شش مرتبه با غیض تکرار می کند تا از نفس بیفتد!

انگار این تنها آرزویش است.

مادرانه‌ها/ سومي

پسرك مي‌گويد پسري بود توي كلاس ما تمام سال تحصيلي را از تراش و پاك‌كن هم‌كلاسي‌ها استفاده مي‌كرد. تمام نه ماه سال تحصيلي نوك اتود هفت دهم از اين و آن مي‌گرفت و اين‌طوري خودش را تامين مي‌كرد. گفتم عجب آدم زرنگي بود. جواب مي‌دهد زرنگ منم، كه درس مي‌خوانم و موسيقي كار مي‌كنم و فيلم مي‌بينم. ابن آدم‌ها انگل‌اند. من مانده‌ام اين چه فرهنگي است ما داريم كه به اين جور آدم‌ها مي‌گوييد زرنگ، در حالي كه اين‌ها دقيقاً رفتار انگل‌وار دارند.
 
 
 
و پانزده ساله‌اي كه تو هستي!
 

مادرانه‌ها/ دومي

پسرك كه امتحان شيمي را خراب كرده بود، حالا رسيده خانه، رتبه‌ي اول كلاس شده، البته با نمره‌ي چهارده، حالا باز ارزش‌هاي زندگي‌اش از آدم خوب بودن به شاگرد اول بودن تغيير كرده.

مادرانه‌ها/ اولي

پسرك اولين امتحان آغاز دبيرستان‌اش را خراب كرده. ديروز تصميم‌اش اين بود براي المپياد فيزيك آماده شود و امروز كه شيمي را گند زده به يك نتيجه‌ي جديد توي زندگي‌اش رسيده، مي‌گويد مهم نيست شاگرد متوسطي باشم، مهم اين است كه آدم خوبي باشم. مي‌گويد خوب بودن يك چيز ميانگين است، ميانگين همه‌ي چيزهاي زندگي.