وصیت مادر....
توی رخت خوابم. دیشب تا چهار صبح بیداربودم. خوابم نمی برد
با اینکه دیروز بعد از ظهر را هم نخوابیدم. دیشب از بی خوابی سرم درد گرفته بود با
مسکن خفه اش کردم. اما درد طغیان کرد الان سرم دارد؛ مایحتوی سرم دارد مثل گدازه
که از آتشفشان بیرون بزند از دهان و گوشها و چشم هایم می زند بیرون. باید کاری کنم
اگر بریزد بیرون همه می فهمند توی سرم چه خبر بوده این همه مدت. خصوصن مادرم و
آنوقت حرف هایش وکنایه هایش و مهمتر از همه ی اینها درد و غصه اش بیشتر می شود. دلم
می سوزد برایش. یک نگاهی به اطرافم می اندازم. روسری مشکی_طلائی مادر همینجاست،
کنارم. همانیست که خودم بهش داده ام. از روسری که شرکت بهمان داده بود خوشم نمی آمد و دادمش به او. او اما از هرچه که من دوست نداشته باشم خیلی خوشش می آید. چرا
اینقدر من و مادر با هم فرق داریم؟ روسری را سفت می بندم دور سرم .درد آرام نمی شود
اما دست و پایش بسته می شود نمی تواند از روسری بزند بیرون.
صدای استکان و نعلبکی می آید. صدای صبح! اما اینجا در خانه
ی ما صبح با غرغر مادر شروع می شود. می
گوید: چی شده این موقرمز امروز نرفته سرکار. آرام با خنده و لوسبازی می گوید: لابد
اخراجش کردن.
مادر می گوید:
بعیدم نیس! رئیسشم فهمیده این چقد بدجنس و بداخلاقه انداخته باشدش بیرون. آرام و
عاصفه با هم می خندند.
_ والله بخدا راس می گم اصن شاید برا همین بداخلاقیش با
هیچکی نمی خواد ازدواج کنه. خودش می دونه بداخلاقه پسش می آرن نمی خواد آبروش بره،
ازدواج نمی کنه. من خودم فهمیدم دیگه. بی خود نیس اسمش و گذاشتم مادر فولاد زره.
مادرم "فولاد زره" را پولا زرا تلفظ میکند. من نمی دانم این
یارو کیست چه برسد که بدانم مادرش کیست و چکار وحشتناک و خبطی کرده که به من تشبیه
شده یا من به او...نمی دانم اصلن تلفظ صحیح اسمش چیست. فقط میدانم از آنجا که من
به او تشبیه شده ام باید یکی از بدترین های تاریخ و روزگار باشد. شاید کسی بوده با زره ای فولادین. کاش یک زره
ای هم وجود داشت یک عایقی تا من صدای مادر را نمی شنیدم. البته بماند که عادت کرده
ام که خیلی وقتها می زنم به بیخیالی اما اعصابم که از فولاد نیست.
یک چیزی رفته توی انگشتِ مامان جیغش را در آورده. سوزن بوده
انگار دارد یک چیزی می دوزد. بمیرم الهی نوک انگشت هایش بس توی مدرسه ظرف ها را
بخاطر این اُرد و اداهای معلمها و مدیر سفید کننده زده، چند روز پیش خون آمده بود
و قرمز قزمز بود. آب که می خورد بهش می گفت گریه اش می گرفته از دردو سوزش.
می گوید: آخ آرام جاااان!!! چیکار کنه مادرتون از این به بعد؟ نوک انگشتام
دیگه ناسور شده! این یه سالی رو پیش ببرم بازنشست بشم. انگار از اول متولد شدم.
جشن می گیرم. فلانی بنده (با اسم فامیل پدر را صدا می زند و پسوند بنده در کنارش)رو می گیرم می رم کربلا مکه.
وای سرم سرم...... _ وای آرااام! همونجوری شدم که اون دکتر
مغزو اعصاب می گف یه روز می شه دیگه نمی تونی یک کیلو بارم با دستت نگه داری. کارای ظریف و نمی تونم انجام بدم. مثلن چائی
ریختن و سوزن نخ کردن و دوختن و .... باید کمکم کنین این یه سالی رو پیش ببرم. من
که نمی بخشم باعث وبانیشو! اگه مُردم
بدونین دونفر من کشتن اول فلانی بنده بعدم آتنا. این چرا نباید ازدواج کنه!!! چرا
باید مردم من و می بینن ناچ ناچ کنن بگن: زِنا بیچاره! کیجائون همه بَمونستنِه. وِ
همینتی دَره ذره ذره او بوونه!
ای آتنا بنده الهی تیکه تیکه ت و برا ممن بیارن به حق
علی!!!
فقط یادتون نره من مُردم یه ثانیه این موقرمز و راحت نذارین!
اِ...!!! بمیرم، این دیگه اینجا کیف کنه برا خودش؟! راحت بخوره بخوابه کمونیستی کنه
ازدواجم نکنه! هیچکی ام نباشه بهش غر بزنه!خوبه دیگه! آره مادر، اینو راحت نذارین من مُردم همینجوری بهش هر
لحظه سرکوفت بزنین بگین تو مادر مارو کشتی. پدرتونم همین یادتون می مونه پس!!! سرقبرمم حق ندارن بیان این دوتا! وقتی زندم حرفمو گوش نمی کنن منو اذیت می کنن مردم پشیمونی و گریشونو نمی خوام! اصن یادم باشه تو وصیت
نامم بنویسم اینا رو ......
سرم دارد آرامتر می شود. روسری درد را مهار کرده. بوی مامان
را می دهد.