زنيّت/ دوم
يك ماهي ميشود از كبرا خانوم خبري نيست. تنها راه ارتباطيام با او يك شمارهي ايرانسل است كه حالا خاموش است. نميدانم كجاست؟ نميدانم كجاي زندگي گير افتاده است؟ زير كدام بهمن له شده؟ يك ماه بود كه خانه منتظر كبرا خانم بود تا خاك از تناش گرفته شود. سوسكهاي ريز آشپزخانه مثل سگ، چراغ كه روشن ميكنيم دم مي جنبانند و ميخزند زير كابينتها و لاي ظرفها. صداي خندهي ريز ريزشان را ميشنوم. از ديروز طرح ضربتي تميز كردن خانه را شروع كردهام. امروز غول مرحلهي آخر است، آشپزخانه. خيال ميكنم اين را كه تمام كنم، شب كه برسد حمام كه بروم با موهاي خيس سر بگذارم روي بالشت، صبح كه بيدار شوم، معجزه شده. ميشود از اول شروع كرد. از زمان انسان نخستين تا امروز اين روياي از ابتدا شروع كردن با بشر بوده.
حالا براي اين كه ساعات كشدار را تحمل كنم، هر قفسه را كه تميز كردم، ميآيم و اينجا چيزكي مينويسم، اگر بيكاريد و حوصله داريد، با ما باشيد.
كلي ظرف شيشهاي خالي دارم. بلند، كوتاه، پهن. با درهاي رنگارنگ. باقيمانده از سس و ترشي و قهوه. چرا روي اينها را نقاشي نميكنم؟ به نظرم بهتر از اين طرفهاي كائوچويي نخود و لوبياست كه توي بازار ميفروشند. آن ظرفها همه شكل هم است. ساخت كارخانه. من دوست دارم همه چيز خانهام مال خودم باشد. اثري از خودم توش باشد. حال خودم توي خانه موج بزند. مثلاً حالا كه آشفتهام در و ديوار خانه هم با من هم درد باشند. كسي از اين در وارد شد به من بگويد واي چه مبلهاي پريشان حالي داري. بايد ظرفهاي شيشهاي را نقاشي كنم. روي بعضيشان چيزهايي مينويسم. مثلاً روي ظرف سماق مينويسم دوست داشتم زندگيام بوي ارديبهشت ميداد، نميدهد اما.
يك چيزهايي دارم، اضافه است. يعني از روز اول كاركرد نداشت. يكياش اين ظرف سراميكي مخصوص آب ليمو و روغن زيتون است. يك ديس بيضي كوچك هست كه اين طرفها با آن در منگولهايشان قرار ميگيرند روياش. يك جوري در هم فرو ميروند. دو طرفشان هم نمكدان و فلفلدان است. همهي اين تشكيلات مثل خانوادهاي فرو ميروند در هم. مثل يك خانوادهي چهار نفرهي خوشبخت. منتها نميدانم چرا يك حال بيخودي بينشان جريان دارد. خوشبختيشان انگار از اين الكيهاست يا من لابد دوست دارم اينطور فكر كنم، بس كه با مفهوم خانواده مشكل دارم و نميتوانم بهانهي ايجادش را درك كنم. از ظرف ميگفتم كه روز اول هم كه خريدماش دوستاش نداشتم. اصلاً ميدانستم به دردم نميخورد. ميدانستم هيچ وقت پر از آبليمو و روغن زيتون نميشود و نميآيد سر ميز. يكي، دو بار فقط از نمكداناش استفاده كردم، بعد آن پلاستيك تهاش فرو رفت توي خودش و بيكار ماند. دليل خريدن اين مجموعه نياز نبود، لازم نبود هيچ. ففط چون ارزان بود خريدماش. حالا هر بار خاكاش را ميگيرم و ميگذارماش جايي دورتر از چشم و دست.
خواستم از اين چند خط يك مفهوم فلسفي بكشم بيرون و مثلاً مربوطاش كنم به بعضي از رابطهها كه لازم نيست و فقط چون دم دستمان است و چندان هزينه بر نيست، ايجاد ميشود و آخرش تبديل ميشود به چيزي زيادي و توي دست و پا، اما خب نتوانستم. بروم آخرين قفسهي بالايي را تميز كنم.
قفسههاي آشپزخانهام فرسود شده. رطوبت شمال زود چيزها را فرسوده ميكند. رنگاش ريخته و جاهايي اثر زنگ زدگي دارد. دستاش نميزنم. مثلاً گذاشتماش براي سال بعد كه پسر از پيش ما ميرود تا خانه را تعمير كنيم. خيلي نقشه دارم توي سرم اما ميدانم اجراش نميكنم. غير از بيپولي، چيزي كه مهمتر است و البته خيلي هم من را ميترساند حال خودم است. اين كه هرچه ميگذرد تغيير برايام سختتر ميشود. جا به جايي، حركت، انگار توي تنام يك آدم قطع نخاع دراز كشيده. كبرا خانم آخرين بار كه آمده بود خانهي ما ميگفت بده كابينتها را رنگ كنند. گفت ميشود طرح چوب رنگ كرد و خيلي قشنگ ميشود. وقتي گفت "قشنگ" خنديد و دستاش را گرفت جلوي دهاناش. نميدانم چرا اين حرفاش خيلي روم تاثير گذاشت. احساس كردم خيال ميكند قفسههاي آشپزخانهي خودش است. بعد فكر كردم كبرا خانم ميرود خانهي مردم و دست ميكشد روي اشياء و خاك ميگيرد از در و ديوار خانهها و توي خيالاش همهي آن چيزها مال خودش است. لابد همينطوري زمستان را سر ميكند. لابد حالا اينطوري زير بهمن دوام ميآورد.
هواي خانه داغ و مرطوب است. ذرات مادهي پاك كننده توي فضا شناورند. احساس ميكنم مغزم عرق كرده. خيلي ساكت شدهام. گاهي اينطور ميشوم، وراج درونم ميرود گم ميشود. همينجور بيشتر خودم را دوست دارم. توي سكوت كار ميكنم و به صداهاي بيرون گوش ميدهم يا نوشتههاي روي بستهبندي مواد غذايي را ميخوانم. خوبترينشان كرم كاكائويي بود، بدترينشان سوسككش (حشرات خزنده) كامل. توي كوچهي پشتي بچهاي دارد دوچرخه سواري ميكند و هي صدا ميزند مامان...مامان
يك طور كشيدهاي ميگويد. الف اول را تند و كوتاه، اما الف دوم را كش ميدهد. بعد صدايي از دورتر ميآيد. مامان است انگار. بعد بچه باز ميپرسد: خوبي؟ مكث ميكند و باز ميگويد: يا خوب نيستي؟
كسي جواباش نميدهد. حالا صداي چرخش پرههاي دوچرخه در غروب تابستان ميآيد.
خانه ساكت است. پسرك خوابيده، بيوقت. پسر كلاس است. تمام تابستان مدرسه رفت و كلاس و درس خواند. تمام شبها تا صبح بيدار ماند، ميماند مدام. براي چي؟ معلم دپوث فيزيكاش از او رتبهي يك كنكور را ميخواهد. كه چي بشود؟ شايد هم حق با اين فلان فلان شدهها باشد. يا آن پدرسگ قلمچي، يا مدير بيهمه چيز دبيرستان تيزهوشان. شايد بايد نفر اول باشد. دنيا جاي تنگي شده و براي همه جا نيست. دلام براي پسر ميسوزد و امروز از آن روزهاست كه شرمندهام از به دنيا آوردناش.
سوسكها زير قدمهاي من له ميشوند و مثل چيزي ترد صدا ميدهند. نوك بينيم ميسوزد. ته حلقام ميسوزد.
يك نفر جايي نوشته ايراني جماعت بِلاه بِلاه بِلاه. و خب يك چيزهايي به ايرانيها نسبت داده. يعني هرچي از بدي و پستي و رذالت بوده نسبت داده به اين ملّت. نميگويم بيراه گفته، فقط اين وقتها برايام اين سئوال پيش ميآيد كه اينطور بالا و پايين مردم را آفتابه گرفتن معناش چيست؟ يعني من كه چنين نظريهاي صادر ميكنم خودم ايراني نيستم و اگر ايرانيام پس خودم هم نادان و جاهل و بيسواد و مادر مرده و فلان فلان شده هستم؟ خب اگر اين است كه ديگر چه اعتباري به حرف من است؟ گاهي خودزني ميكنيم تا از خودمان سلب مسئوليت كنيم. ميگوييم ايراني جماعت بدبخت ديكتاتور پرور است تا با خيال آسوده دست روي دست بگذاريم. البته اين نظر من است و نميدانم تا كجاش درست باشد.
يكي هم باشد حالا يك ليوان آب دست آدم بدهد. مثلاً بگويد خسته نباشي. يك سوپي آماده كند.
بله شما آقاي عزيز، با شما هستم. نه نه شما نه، اون قد بلنده، مو قشنگه، پيرهن آستين كوتاه راه راهه... بله بله شما، كجايي؟ نيستي؟