دربارهي ادبيات/ چهارمي
سيگار دود ميكنم. پلكهام را جمع ميكنم و سيگار دود ميكنم و توي دلم به هرچه داستان و داستاننويس است فحش ميدهم. كلمات را نفرين ميكنم. چرا آخر كار اينطور همه چيز به هم گره خورده؟ درست وقتي خيال ميكني همه چيز رو به راست، خيال ميكني تمام شده و داري نقشه ميكشي به سلامتي نقطه پايان جشن بگيري. زمانها به هم ميريزند، آدمهاي داستان غريبه ميشوند. به معلمام ميگويم دوست دارم همينطوري بنويسماش و تمامش كنم و قال قضيه را بكنم. ميگويد تفاوت نويسندهي خوب و نويسندهي متوسط از همين جا شروع ميشود. خسته و ملولم. معلمم هم اين روزها كم ميخندد، انگار كسي نشسته توي حنجرهاش و دارد خميازه ميكشد.
+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۱ ساعت 11:18 توسط آزاده
|