دیشب دیدم قسمتی از خودم را دیدم عینک قاب مشکی زده بود! دیدم تکه ای از خودم را، گوشهایش بزرگ شده بود.

محبوبه می گوید: اصلن می دونی آتنا شبیه خودته این!

یک خانه ی بزرگ بود. همه چیز با جزئیات در ذهنم نمانده.  کلیات را اما خوب بخاطر دارم.از در ورودی بالافاصله وارد یک راهرو دراز می شوی. بعد می رسی به حیاط. کف حیاط بتون است. خانه ایوان درازی دارد. و اتاق ها جفت همند. یک عالمه اتاق. من با یک پسری دوست شده ام. قامت بلند و عضلانی دارد. از همانهائی که دوست دارم. خیلی جذاب و دوستداشتنی ست. گذشته از اینها عاشق من هم هست. اوایل دوستی ست. هنوز آنقدر ها دوستش ندارم. ولی هر چه می گذرد بیشتر جذبش می شوم. بدن زیباو پر کششی دارد. خودش هم که مهربان است. رویهمرفته دارم عاشقش می شوم. قرار است با هم بخوابیم. یکی از روزها دعوتم می کند خانه اش. نه اینکه تا آنموقع نرفته باشم. ولی اینبار فرق دارد قرار است با هم بخوابیم. متوجه یک جریاناتی می شوم در خانه شان؛ رفت و آمدهائی مشکوک. او برادری هم دارد که انگار کارهای بوداری انجام می دهد. 

دیشب زندگی من متحول شد. یعنی خیال می کنم. از این به بعد زندگیم جور دیگری باشد. نمی دانم بهتر یا بدتر. از دوی صبح تماشایش را شروع کردم. من بودم قسمتهائی از من جمع شده بود و بعدحاصلجمع به دو قسم شده بود در یک زوج عشقی. یک قسمتی از من اسمش شده بود آنی هال قسمت دیگرم آلوی سینگر(وودی آلن). قسمتی از من که حرف های بی سرو ته می زند، که فقط خودش می فهمد و دیگران سخت درکش می کنند، قسمتی از من که احساسی و رابطه گرا و بی منطق است، قسمتی که دود را دوست دارد، قسمتی از من که برای عشق بازی به یک محرک و کمک کننده توسل می جوید قسمتی از من که بی قید و گاه احمق به نظر می رسد. و آشکارا به دیگران می گوید: یعنی من خنگم؟ قسمتی که کارهایش به شکست می انجامد و احتیاج به یک حامی و نیروی هل دهنده دارد. قسمتی از من که دیگران خل وضعش می خوانند بی فکر اما دوستداشتنی، خصوصن از دید مردها؛ شده بود آنی حال. و قسمتهای دیگرم آن اقسامی که پر از یاس و ناامیدی اما بظاهر طنزپرداز است و توی طنزهایش تلخی موج می زند؛ آن قسمتی از من که سراسر گذشته اش مایه ایست برای عقده های کنونی و...... شده بود آلوی یا وودی الن. قسمتی از من که خانواده ی پر تنش و زد و خورد ومجادله دارد. مادر پرخاشگر، خانواده ی ناهنجار و روانی و سرکوبگر .... خدایا این چی بود که من دیشب دیدم؟ عالی بود، می دانم که دیوانه بودم ولی دیوانه تر شدم. نفسم بند آمده بود. مگر می شد؟ نمی خواهم بگویم، یعنی نمی خواهم خودم را به آدم گنده ای مثل وودی آلن بچسبانم و به این وسیله بخواهم بگویم من هم آنقدر ها کوچک نیستم؛ بلکه می خواهم بگویم رگه هائی از خودم را در این دو شخصیت پیدا کردم.

توی یکی از اتاق های چفت هم با هم تنها بودیم، مثل یک جفت شده بودیم. سعی داشت با ناز و نوازش ها تحریکم کند. تحریک شده بودم نه بخاطر نوازش ها، بخاطر اینکه می خواستمش! اندام مردانه و جذابش را، مهربانی حمایتگرش را، آغوش امنش را که می توانستم تنش های فروخورده ام را درآن فراموش کنم، آرام کنم. ما در هم آمیختیم. لذت بخش بود اما یک لذت آمیخته با گناه و عذاب وجدان. چون من هنوز عاشق میم بودم. میم هنوز یک چیز حایل بود بین بدن من و آغوش هر مردی و نمی گذاشت از لذت، لذت ببرم. نمی گذاشت آب خوش پائین برود از گلوی شهوتم! نمی گذاشت من روح و جسمم با هم ارضا بشوند.

آلوی به آنی گفت: من و روح و جسمت رو با هم می خوام. نمی دونم این تخیل منه یا...

نمی دانم این وهم و خیالی بیش نیست یا او واقعن در هر بستر هم آغوشی مثل یک جزء لاینفک پیدایش می شود؟ او همیشه از من یک خائن کثیف برای خودم می ساخت کسی که به قشنگ ترین احساس زندگیش خیانت کرده. قبل از همه به قلب خودش. میم از یک جائی به بعد توی همه ی آغوش ها پیدایش می شد توی تمام بسترهای هم آغوشی مثل یک وجدان بیدار حی وحاضر همه جا، مثل یک نهیب شماتت بار! یک فریاد بر عصیان درون. یک زنگ گوشخراش توی سرم، مدام مدام مدام....

زنگ تلفن بصدا در میاید توی رخت خواب آلوی با یک زن غیر از آنی. آنی ست از یک چیزی ترسیده از قرار. هم خوابگی سه نصفه شب کوفت آلوی می شود می رود سوسک های یا نه عنکبوت های توی حمام آنی را بکشد. 

از حمام بیرون می آیم. فردا جمعه است. دی وی دی هائی را که فاطمه داده از کیفم در می آورم. روی یکی شان نوشته "آنی هال". یکی دیگر "نیمه شب در پاریس". نمی دانم کدام را اول ببینم. خانه شلوغ است. آرام و عاصفه دارند یک فیلم مزخرف ایرانی به نام "زن ها شگفت انگیزند" تماشا می کنند. صدایش حتا آزارم می دهد. می گویم با هندزفری گوش کنین!!! با شمام!! عاصفه می گوید: به تو چه مگه این اتاق مال توئه؟ خوشت نمی آد برو بیرون. ما دوست داریم، دونفر آدمیم و دوست داریم این فیلمو ببینیم. تو چیکاره ای؟ می گویم: چیکارم؟! پس منم الان شعر میذارم با صدای بلند گوش می کنم!

_ عقده ای ای دیگه، حسودِ دیوانه!

صدای سهیل نفیسی را بلند و بلندتر می کنم تا صدای عاصفه را نشنوم که مدام عقده ای بودنم را داد می زند. نمی توانم تحمل کنم.

آنی می گوید که دیگر نمی تواند به آلوی! آنها از هم جدا می شوند. اما آلوی از فکر آنی بیرون نمی آید. نمی تواند... آلوی دیگر نمی تواند بدون آنی... دلم برای او می سوزد یا رگه هائی از خودم که شبیه اوست؟؟

عاصفه می گوید به آرام که: دلم براش می سوزه. گناه داره داره از عقده و حسودی داره خفه می شه!!

می گویم: من عقده دارم یا تو؟ چطور چیزی که من گوش کنم نباید صداش بلند باشه؟

_ تو از حسودی ما صداشو بلند کردی. خب اگه هندزفری خوبه خودت گوش کن ما دونفریم تو می تونی با هندزفری گوش کنی.

_ اِ!! خیلی زرنگی؟ باید به شماها یاد بدم  این کار چقد بده که با صدای بلند یه چیز که یکی دیگه بدش می آدو گوش کنین. آهان حقتونه بذار بفهمین چه دردی داره!

_ آهان اینجوریه؟ باشه پس از امشب دیگه ساعت 11 به بعد باید برق خاموش شه. همه خفه شن که من بخوابم.

_ بیخود!!

_ چیه مگه تو نبودی می گفتی. نباید فقط به میل یه نفر باشه. تو دوست نداری صدای اینو بشنوی منم دوست ندارم 11 به بعد برق روشن باشه تو نور خوابم نمیبره! ها چیه نکنه تو نبودی؟


آنی با آن چشم های قشنگش به آلوی نگاه می کند و می گوید: مگه خودت نمی گفتی آدم باید انعطاف پذیر باشه؟ این تو نبودی که این حرف ها رو می زدی یه ماهم از اون بحث نگذشته یادت رفته؟ بعد می روند توی صحنه ی یک ماه قبل همانشب.

شب تمام شده دیگر صبح است. ساعت سه ونیم چهار است. سهیل نفیسی را لال می کنم. یکی از دی وی دی ها را می گذارم، الله بختکی. هیچی نمی فهمم نیمه شب در پاریس است. حوصله ندارم! یعنی حوصله تمرکز کردن روی فیلم را ندارم. از طرفی نمی دانم چه مرگش است که عقب و جلو هم نمی شود فیلمش. درش می اورم. آنیکی را می گذارم.

آلوی با یک زن دیگر است آن قبلی چه موهائی داشت!! چشم هایش هم قشنگ بود. اما نمی دانم چطور توانست از خیر همبستری با او بگذرد و بپیچاندش. اینیکی اما چشم های بی روح و گوشهای بزرگی دارد که حتا وقتی زیر موهای لخت و بی موجش  قایمش کرده باز بیرون زده. ابروهایش چنان بی رنگ است که می شود مثل بچگی های من حتا به تمسخر بی ابرو صدایش زد. و چقدر هم زر می زندو اظهار فضل می کند به نظر من اظهار فضله است نه فضل. خوب شد آنی توی رخت خوابشان زنگ زد و به این ریدن مدام زن گوش دراز خاتمه داد.

این یکی فیلم آنی هال است. تعریفش را خیلی شنیده ام. یک مرد ریز نقش که شبیه عقب افتاده هاست گوش های بزرگی دارد و عینک بزرگ قاب مشکی دارد یک حرف هائی می زند. نمی شنوم درست باید بروم هندزفری بیاورم. اوف توی تاریکی کی می خواهد دنبال هندز فری بگردد چهار صبح؟ برق را هم که روشن کنم داد این عاصفه بلند می شود. نمی دانم زن ها واقعن شگفت انگیزند یا خواهرها؟ شگفت انگیز یا دیوانه یا ....؟ اصلن ولش کن. دی وی دی را بیرون می آورم باشد برای فردا. می گیرم می خوابم.

با او خوابیده ام. خیال کنم دومین بار است.بهم می گوید سیگار می کشی؟ می گویم نه حتا بلد نیستم درست دود را بدهم به ریه ام. تا حالا سیگاری نکشیدی؟ خیلی حال می ده ها موقع س.ک.س. بیا یه پک بزن! بویش را می شناسم. می گوید علف است. خودم می دانم.بدم می آید که خودم را به ندانستن و پاکی بزنم از عصمت الکی بیشتر از هر چیز توی دنیا متنفرم. می گویم: می دانم ولی تا حالا نکشیده ام. دوست پسر قبلی ام می کشید. من هم گاهی دود خور می شدم. ولی خودم هیچوقت نکشیدم.  می گوید بیا بکش عالیه نمی دونی چه فازی میده موقع س.ک.س!!! بعد تردیدم را که می بیند می گوید البته اگه دوس داری اجبارت نمی کنم. من دوست دارم خیلی هم اما نمی خواهم این محرک این نفر سوم در یک رابطه، یک هم آغوشی دو نفره را نمی خواهم. هر نوع فازدهنده و کمک کننده و محرکی نفر سوم است در یک هم آغوشی. و هر سومی هر چیزی که وسط یک جفت باشد می شود رقیب عشقی! 

_آلوی به آنی می گوید: چیز جدید!! اگه چیز جدید خوبه، پس چرا وقتی گفتم اینجوری که یه مرد با دوتا زن می ره تو رخت خواب بریم قبول نکردی؟

_ اون فرق داره، حماقته!

_ چه فرقی خب اینم یه تجربه جدیده، اونم یه تجربه جدید دیگه!

خلاصه آن ماده سپید که انگار کوکائین است با یک عطسه ی، آره خیال کنم عطسه ی ناگهانی آلوی به درک واصل می شود. 

نمی دانم کجای ماجرا بود انگار قرارمان تمام شده بود توی حیاط بتونی خانه بودیم. دیگر مطمئن شده بودم. برادر عشق جدیدم مواد فروش بود.

آلوی تعریف می کرد که یکبار دیگر هم آنی را دید توی نیویورک خیال کنم کلی باهم حرف زدند و خوش گذشت.

توی حیاط بتونی یکهو میم را دیدم. آمده بود مواد بخرد، از برادر عشق جدیدم .خیلی به هیجان آمده بودم بعد از مدتها که خبری ازش نبود می دیدمش. توی دلم گفتم، گور بابای عشقِ عضلانی و تن پرکشش اش، بروم میم ام را صدا بزنم خودم را بیاندازم توی بغلش. او را به تن پر کشش معرفی کنم و بگویم این میم من است همانی که اینقدر تعریفش را کرده بودم. او هم باید درک کند.

آنی می گوید به آلن که: درکم کن.... من نمی تونم. من با تونی خوشحالم و تو باید اینو درک کنی. پیش خودم فکر می کنم من اگر جای آنی بودم نمی توانستم اینقدر ظالم باشم.

نمی توانم اما باز آن حس بد خیانت می آید سراغم. آن زنگ، آن وجدان حی و حاضر و بیدار! میم نباید ذهنیتش به من عوض شود، باید فکر کند من همیشه به او وفادار بوده ام. دستِ عضله یا فضله یا تن پر کشش نه، کشمش خان را می گیرم و می گویم این یارو آشناس نباید منو اینجا ببینه. بابامو می شناسه و فرار می کنم از مهلکه.

باز دوباره جائی هستم با کشمش خان و باز دارد بهم اصرار می کند علف بزن! سیگاری خیلی فاز می دهد. و من در کشمکش با وسوسه ی کشمش خان ام که در باصدای جیر کشدار بیدارم می کند. آرام است: ساعت 12 ظهرها بیدار نمی شی؟

تا 12 ظهر خواب بودم. امشب دیگر خوابم نمی برد. وقت خوبیست برای تماشای آنی هال. دی وی دی را می گذارم. مردی ریز نقش با گوشهای بزرگ چیزهائی می گوید هندز فری را توی گوشم می گذارم حرف هایش واضح می شود.

هر دقیقه ای که از فیلم می گذرد من بیشتر می ترسم. خدای من این نیروئی که در من است اسمش چیست؟ من دیشب توی خواب همین درگیری های وودی آلن را درباره مصرف یا عدم مصرف علف با همبستر کشمشی ام داشتم. نمی دانم کسی این ها را باور می کند؟ دنیا به طرز غریبی قابل پیش بینی است.

دلم می خواهد با یکی در باره اش حرف بزنم. محبوبه هم که نیست. دلم برایش تنگ شده. این اواخر مدام درد می کشد. صدایش یکجوریست با تمام تلاشی که می کند برای اینکه همه چیز را خوب و خرم نشان بدهد که دلم می گیرد. امشب بهش زنگ زدم گفت فردا بر می گردد خیلی خوشحالم. انگار یک پشتوانه ی حسی محکم دارد از سفری داراز برمی گردد. می گویم بهش آنی هال را دیدم. می گویم خیلی عاشق فیلم شدم. می گویم چقدر احساس نزدیکی داشتم با آنی و آلوی می گوید: اصلن این وودی آلن خیلی شبیه توئه!

منظورش قیافه و صورت آلن است. لجم در می آید و خوب فکر که می کنم انگار بیراه هم نمی گوید. خیلی برایش حرف می زنم. ولی اینرا نمی گویم که قبل تماشای فیلم چه خوابی دیدم و چقدر خواب رابطه داشت با فیلم. می ترسم. از این دیوانگی از این چیزهائی که باورش برای دیگران سخت است از اینکه گاهی در خواب از تنم جدا می شوم و خودم را توی رخت خواب تماشا می کنم. درست مثل آنی هال توی بستر هم اغوشی با آلوی. از همه اینها ، از خود مسخره ی شگفت انگیزِ دیوانه ی روانیه عقده ایه خنگم می ترسم. از اینکه مدام دارم خیال پردازی می کنم. از این دنیای غریب آشنائی که توی سرم است می ترسم. از اینهمه کشمکش و کشش دنیای وهمآلود خودم. از این دنیای واقعی که برایم زرشکی هم ارزش ندارد چه برسدبه کشمش!!