پوست اَندازون

دلم می خواد پوست بندازم،همیشه از بچّگی تابستونا که می اومدیم شمال می رفتم سمتِ باغ که روبروش جنگل بود تا بویِ چوب،بویِ برگ،بویِ نم،بویِ قورباغه مُرده،بویِ پرنده ها،عنکبوتها وبویِ تمامِ حشرات،جانوران و گیاهان را قورت بدم.بعد روی زمین پوستِ مار می دیدم،پیشش می شِستم و فکر میکردم چرا من نمی تونم پوست بندازم؟؟؟!!! یه پوستِ تازه،نو،براقترترتر...داشته باشم چرا؟

پوستِ مارُ می گرفتم اگه اون روز آفتابی بود پودر می شد،اما اگه ابری بود همونجور می موند.الان خیلی بیشترترتر دلم می خواد پوست بیاندازم،گاهی می زنه به سرم برم آفتاب بگیرمُ تیره ترترتر بشم بجای شفاف ترترتر شدن. کفِ دستم هر از گاهی این پوست اندازیُ داره،اینقدر نرم میشه به نرمیِ دستِ نوزاد.

ای کاش کل بدنم،فکرم،ذهنم،روحم پوست می انداختند!!!