آتنا در آینه
دیشب شاملو را به خاب دیدم در قاب دروازه ای ایستاده بود به استقبال من و در چشم هاش عشق موج می زد. پیراهن شیری رنگ به تن داشت، جوان شده بود و لبخند شیرینی از لبانش پیاده نمی شد.
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 17:36 توسط آتنا
|