این زندگی من است/ شصتودومي
اينجا پاييز آمده، تمام و كمال. ظهر هوا باراني بود. غروب صداي اذان ميآمد و آسمان حياط سياه شده بود. از بيرون صداي دستگاه تراش آلومينيوم ساز كنار خانه ميآيد. پسرك رفته موهاي افشان مجعدش را كوتاه كند. من كمي دلتنگم. پسر امروز رفته دانشگاه. ناهار لوبياپلوي مامان را خورده. يكجوري گفت ناهار لوبياپلو خوردم، كه بداند بايد قدر اين ناهار را دانست، فردا جوجه كباب دانشگاه را بايد بخورد. غذاي دانشگاه مزخرف است. خودش ميگفت.
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 19:4 توسط آزاده
|