اين‌جا لانه‌ي من است. صداي من را از پاييز مي‌شنويد. من امروز زن دامن پوش هستم. پسرم از پيشم رفته. بغض دارم. صبح رفتم بازار تره‌بار، همه چيز من را ياد پسرم مي‌انداخت، هويج‌ها، برگ‌هاي سير تازه، ميوه‌هاي پاييز.... هر چيزي كه خوردني بود، من را ياد پسرم مي‌انداخت و اين كه حالا او چه مي‌كند؟ چه مي‌خورد؟ بعد هي به خودم دلداري دادم كه عيبي ندارد، همه چيز زندگي كه شكم نيست، حالا او آزاد و مستقل است و كلي روز و شبهاست كه منتظر هستند تا او برسد و زندگي‌شان كند. فردا برادرم برمي‌گردد تهران. عمه ميترا گفت براي پسر آجيل بخرم. داييش دست خالي نرود. فكر نكند يادش نيستم