برنج را آب مي‌كشم، بخار داغ مي‌نشيند روي مچ‌ام، جاي سوختگي ديشب. اوقات عادت ماهانه، شبيه زمان مستي، دقيق مي‌شوم. همه چيز زيادي بزرگ و غم‌انگيز و شادي‌آور مي‌‌شود. حالا دانه‌هاي برنج درشت، قد كشيده، مي‌سرند از لب ديگ توي آبكش.