كبرا خانم رفت، جاي‌اش سيما خانم آمده كه سفيد و كمي چاق است. تاپ قرمز پوشيده و پوست زير بغل‌اش بر خلاف من سفيد و بي‌لك است. چشم‌هاي گرد خندان دارد. اول صبح كه آمد گفت صبحانه نخورده، به قول خودش بنزين زد و شروع كرد به كار. سر ميز صبحانه از من پرسيد شوهر عمه‌ي پسر‌هات دو تا زن دارد؟ و من گفتم نه، دروغ مي‌گويند. گفتم همه‌ي مردم دروغ‌گو هستند. خيلي روي همه‌ي مردم تاكيد كردم و او هم تاييد كرد و حواس‌اش نبود ما نيز مردمانيم!