دوست داشتن تو یعنی چه؟ خیلی وقت است دارم به این موضوع فکر می‌کنم. تقریباً از وقتی احساس کردم به تو اعتماد دارم و اغلب می‌خواهمت و با تو حرف دارم. از وقتی فهمیدم دوستت دارم، ذهنم مشغول این موضوع است و برای همین هر روز به تو تلفن می‌کنم و آن قدر در طول روز و شب با تو حرف می‌زنم یا حتا پشت تلفن سکوت می‌کنم، آن قدر که خودم هم ذله می‌شوم، اما باز می‌بینم چیزی در من است که خارج نشده. شبیه شعری که گفته نشده. دوست داشتن تو یعنی چه؟ دوست داشتن تو چه شکلی است؟ دوست داشتن تو چیست؟ دوست داشتن تو هوای خنکی است که از قاب پنجره، داخل اتاق من می‌شود و بوی شهر را در خود دارد و من را به گریه می‌اندازد؟ دوست داشتن تو آن سایه‌ی سبز عمیقی است که لا‌به‌لای درخت گردوی باغ پشت خانه، لانه کرده؟ دوست داشتن تو نشستن در تاریکی سالن سینمای خانه‌ی هنرمندان است؟ دوست داشتن تو لرزش‌های بی‌اختیار تنت است؟ دوست داشتن تو بلوار انزلی است؟ پل فریدونکنار است؟ گوجه‌ سبز است؟ کته کباب است؟ راه رفتن توی خیابان تمیزی در شهر بابل است؟ دوست داشتن تو دروغ‌هایی است که به هم می‌گوییم؟ دوست داشتن تو هاله‌ی گرم دور قلب من است؟ دوست داشتن تو چه شکلی است؟ چه معنایی دارد؟ چه طور می‌شود آن را نوشت و شکلش داد و از آن حالت بی‌شکل مبهمش خلاص شد؟ چه طور می‌شود رفت یک جایی ایستاد که زمین زیر پای آدم استوار باشد و مدام مثل وقتی که موج می‌آید و شن‌های ساحل را می‌شوید و زمین زیر پایت خالی می‌شود، دوست داشتن تو زمین را زیر پای آدم سست نکند و آدم خیال سقوط نداشته باشد؟