پنج موردی که لمسشان برایم ناخوشایند است:

1. ساق دست های مامان را دوست ندارم لمس کنم به علت شباهت هراس آورش با دستهای خودم یکجور پیش بینی در خود دارند. پوست قهوه ای روشن و چروکیده اش به ناله می گوید که زیبایی و جوانی خیلی خیلی زودتر از اینکه حتا گذر سالیان پیرت کند، از تو دست خواهد کشید.

2.  زگیلِ روی بازوی میم را دوست ندارم لمس کنم. چند بار که انگشتانم موقع گشت و گذار بر تنش اتفاقی لمسش کرد، حس خیلی بدی پیدا کردم. نه اینکه او اعتراضی کرده باشد یا حتی چهره اش درهم شده باشد از لمس یک غده ی پوستی یا شاید گوشتی. اما چیزی که توی نگاهش و خطوط چهره اش بود، لذت نبود. آن سرخوشی عمیقی نبود که موقع نوازش یا سُراندن انگشتان در موها در جانش موج می زد.

3-   خاک، شن، گِلِ خشک شده     علت: نمی دانمِ محض! فقط مور مور می شوم و موهای تنم قیام می کنند.  شاید آن خودگریزی ازلی در من عود می کند. شاید هم آنکه گفته اند آدمیزاد از خاک است درست باشد. که اگر اینطور باشد بیزاری من از لمس خاک، با خودگریزیِ مدام، در همیشه ی زندگی ام جور در می آید.

4. لمس پوست زمخت پشت دستم را آنجا که به شکل لکه ای قهوه ای در آمده و رویش پوست پوست سفید است  از خشکی و زبری، دوست ندارم. و از آن وحشتناک تر وقتی است که کسی بخواهد آن را لمس کند. و اما فاجعه وقتی اتفاق می افتد که مثلا میم بخواهد وقتِ نوازش، انگشتانش را بکشد بر آن.  یکجور مرگ در آن لحظه در من اتفاق می افتد که توصیفش  از حوصله این سطور خارج است.  همه اینها زیرا که خیلی تلخ و بیرحمانه یا دآوری می کند؛ ظرافت و زنانگی در اندام من چه حقیر و طفیلی ست.

5- برآمدگی نوک سینه ام را دوست ندارم لمس کنم، چون خودارضائی های کودکی ام را برایم تداعی می کند، بخاطر حس عمیق اندوه و یاسی که بر من عارض می کند. یکجور احیاء حس تمام ناکامی های زندگی ست برایم.