شاید اسم ندارد این حس...

اتاق نیمه تاریک است از نور تلوزیون که صدایش در نمی آید. روسری  شکل و قالب سر را حفظ کرده با دو تا گره سفت. بَرَش می دارم دستم را در حلقه ای که گره ها ایجاد کرده اند می گردانم، کوچک است. می خواهم سرم را  در حلقه جا بدهم اما نمی شود.  حس می کنم سرِ مامان روز به روز دارد کوچکتر می شود. بوی او می پیچد در شامه ام . یک بوی دوستداشتنی. بوی سر و موی کسی. سری که کوچک می شود و موهایی که نرم و خوشرنگ و عروسکی اند. نمی شود گفت بوی عرق یا بوی شامپو یا حتا مانده گی. فقط می شود گفت بوی سر، بوی موی او، بوی او. دستم می رود سمت گره. با صدا حرف می زند ولی نمی گوید و ما می دانیم چطور می شود صدا داشت اما حرف نزد. من می دانم، آرام می داند و پدر... گاهی شاید نمی خواهد که بداند. با صدا حرف نمی زند و می گوید، بازش نکن!  می گویم: - خب خواستی بذاری سرت دوباره گره می زنم.   صدا بی حرف می گوید که نه همینطوری باشه.  و روسری را با قدرت از چنگم بیرون می کشد. آنیکی دستش که بی حس است و توی گچ، تکان می خورد، می ترسم: _ نکن اینجوری مامان کتف ت تکون بخوره جوش نمی خوره ها!  صدا حس اعتراض به خود می گیرد یکجوری که نمی گوید اما دارد می گوید: به جهنم برای من چه فرقی دارد اینهم روی همه.  با تک دست آزادش می خواهد سرش را بکند توی حلقه روسری. کمک  می کنم. سرش توی روسری گم می شود. برجستگی توپ مانندی کوچک است.. باصدا آب دهانم راه گلو را پائین می رود به نمی دانم کجا. معده ام می سوزد. انگار که پر شده باشد از اسید. مامان حرکتی نمی کند یک جور تسلیم توی رفتارش هست این جور وقتا، وقت هایی که مثلا جوراب را با تقلا به پای بی حسش می پوشانم و پا فرمان نمی برد به ساکن ماندن و می افتد به این طرف و آنطرف. چنان تسلیم است انگار برایش فرقی ندارد الان بخواهی جوراب به او بپوشانی یا سرش را بِبُری. یاد  بچه گی ام می افتم وقتی  می خواست بلوز یقه اسکی تنم بپوشاند. در فاصله ای که سرم بتواند راه حلقه یقه را برای بیرون شدن کورمال بیابَد، برای چند ثانیه می ماندم در یک تاریکیِ بلاتکلیف و تنگ و ترسناک.  احساس خفگی می کردم .اما در من تسلیم نبود که تقلا بود برای رهایی.  جیغ می زدم و  گریه راه می انداختم  تا سرم راهی برای بیرون شدن بیابد.. سرش که راه پیدا می کند و بیرون می آید از حلقه روسری چشم هایش با همان حالت تسلیم و انفعال بسته است. نمی شناسمش هرروز نمی شناسمش.  این همان مامانی نیست که صبح تا شب سرم غر می زد و دعوایم می کرد. می خواهم  پایش را که از زانو خم مانده صاف کنم. صدا شبیه جیغ می شود.  _ تموم شد، تموم شد مامان!  جیغ اوج می گیرد شبیه گریه می شود. _ اینجوری که نمی شه باید صاف نگهش داری همینجوری می مونه خشک می شه ها! باید هرروز تکونش بدی ببین اینجوری...  صدا شبیه می شود به: برو .. برو دگه..        می روم.  برمی گردم می نشینم کنارش. اسیدهای معده ام به قُلیان افتاده اند چیزی از دهانم طغیان آمیز می خواهد بریزد بیرون.  دستم می رود سمت جعبه دستمال کاغذی که بالای سر مامان است کنارِ جعبه قرص هایش.  دستش به سمتم دراز می شود  با همان تسلیم محض. شکل کاسه به خود می گیرد. نگاهش می کنم، نگاهش می کنم و اسید بالا تر آمده. خیال می کنم حالاست مثل اژدها یی که از دهانش آتش بیرون میزند،  از دهانم گدازه بپاشد بر صورت او.

مامان من یک هیولای بدطینتم که نمی نشینم کنار تو مگر که بخواهم آن قرصهای بدِ لعنتی را در حلقت بریزم! مامان من ناتوان ترین هیولای دنیا هستم.