اين زندگي من است
دلم تو را ميخواهد. دلم زندگي روشن و پاك با تو را ميخواهد. در سكوت و در فاصله. شبيه آفتاب پاييز كه تند نيست و داغ نيست. حالا ميبينم اميد شبيه انتظار يك روز تعطيل هنوز ته دلم را گرم ميكند. انگار خيال كنم بعد از اين لجنزار، بعد از اين تعفن قرار است اتفاقي بيفتد. يك نزديكي باشد، پس اين دوري. تابستان كه برسد، هوا كه گرم شود، اگر زنده باشم براي زندگي خودم تصميمي خواهم گرفت. احساس ميكنم هفده سال كافي بود براي اين كه روابط دور و كجوكولهي تخيلي داشته باشم. حالا چيزي بيش از اين ميخواهم. واقعا از اين تاريكي خستهام. ديگر نميخواهم. ديگر چيزي را نيمبند نميخواهم. ديگر نميخواهم خودم را گول بزنم. كلمات براي من كافي نيستند. نامهها و داستانها و شعرها و تصاوير و نقاشيها و گلدانها و گياهان براي من كافي نيستند. دلم كمي واقعيت هم ميخواهد. از خيال خستهام. دوست ندارم زندگيام شبيه زندگي دختر كبريتفروش باشد.
روز چه زود ميگذرد. دارد تمام ميشود، هنوز شروع نشده. مادرم ميگفت روز خيلي طولاني است و لحظات كشدار ميگذرند و تمام نميشود. براي من اما اين طور نيست. شايد چون هنوز جوانم. شايد هنوز اميدي باشد. شايد كاتيا هنوز در من نفس بكشد. لاغر و كمرنگ و با قدمهاي به شماره افتاده.