امروز ساكت بودم. سكوت از آن‌گونه كه خودم مي‌دانم، خودم مي‌شناسم. سكوت نه آن‌طور كه حرفي نزنم. سكوت آن جور كه درونم خانه مي‌كند و سنگينم مي‌كند تا لب فرو ببندم و صداهاي درونم را بشنوم. در اين سكوت با خودم گفت‌وگويي مدام دارم. از ديروز همه چيز شروع شد. نشانه‌ها و بعد اتفاقات، نرم و آهسته اما مداوم مي‌آيند. حتا هوا هم خنك‌تر شده و آفتاب تابيده روي كشتي تنهايي‌ام كه در اتاقم لنگر انداخته و اين همه معجزه‌ي نوشتن است. چند روز است دارم به جلد سوم رمانم فكر مي‌كنم. حالا با اين چيزها كه مي‌دانم و اين چيزها كه دارم مدام ياد مي‌گيرم جرات ندارم بروم ادامه‌اش را بنويسم. دانستن كارم را سخت و متوقف كرده. بايد بر خودم چيره شوم، بر آن دانايي كه ناتواني در خود دارد. كي گفته دانا تواناست؟