اين زندگي من است
... چيزهايي در جانم دارم كه نميدانم با آنها چه كنم. يك درماندگي و سردرگمي دارم كه ميترسم با آن بميرم يا اطرافيانم را از دست بدهم پيش از آن كه بتوانم آرام بگيرم. گاهي فكر ميكنم شايد يك چيز ژنتيك توي من باشد، مثلا ژن لوس بودن و همه چيز را با هم خواستن و مدام خسته و نالان بودن و نگاه تلخ به همه چيز داشتن همينطوري روي پلههاي دياناي من ماسيده چون من يك نابغهاي هستم كه بايد خودم را كشف كنم و اين ريدماني را كه توي جانم ماليده و خشكيده به يك اثر هنري تبديل كنم.
من به آدمهاي خوب مهربان نگاه ميكنم. به صورتهاي درخشان و بدنهاي باريكشان. ميبينم كه مردم دوستشان دارند. ميبينم كه خودم در سايهشان پناه ميگيرم. اما اصلا نميخواهم مثل آنها باشم. يعني فراريام از خوب بودن. نه كه اراده كنم كه بد باشم اما هميشه خيال ميكنم خوبي و زيبايي دروغ بزرگي است كه از هر دروغي دروغتر است. يعني زشتي، تندي و تلخي و حتا دروغ وقتي بزرگ و عيان است، خيلي صادقانه است. اما در آدمهاي خوب ديدهام كه چه طور به موقع پشت سكوتشان پنهان ميَشوند و چهطور دروغ ميگويند، بيآن كه لب از لب باز كنند.
چرا من به اين چيزها فكر ميكنم؟ چون برخلاف ظاهر باهوشم، حتا برخلاف ور واقعي باهوشم، يك تكهاي از من هست، يك بخشي كه خيلي خاكبرسر و خنگ است. يك بخشي كه خيال ميكند دنيا كارتون سندباد است كه يك نفر مثل سندباد هميشه باهوش و مهربان و ماجراجو باشد و يكي مثل بابا علاالدين عاقل و كار چاقكن و يكي مثل شيلا هميشهي خدا بال بال بزند و مراقب و دلسوز آدم باشد و هيچ آرزويي براي خودش نداشته باشد. در حالي كه توي همان كارتون هم يكي مثل عليبابا بود كه گاهي نادان بود و گاهي خوشقلب و گاهي بدطينت و گاهي شجاع و گاهي خر و گاهي گاو...
اين حرفها را ميزنم چون يادم ميرود آدم چه موجود تنهاي بدبختي است و خوشبختي را باور ميكنم و خيال ميكنم يك گروهي از آدمها هستند كه واقعا اشرف مخلوقاتند و اين آدمها عن و گوه از خودشان بيرون نميدهند و اگر خدا نكرده يك وقتي خطايي ازشان سر بزند مثل اشك از چشمم ميافتند. اين جوري فكر ميكنم، چون يادم ميرود من هم حيوانم، من و تمام دوروبريهايم حيوانيم، يك گونهاي از جانوران هستيم، مثل اسب و مرغ و كرم خاكي و دايناسور كه نسلش منقرض شد. ما هم حيوانيم منتها گند و كثافتمان بيشتر از آنهاي ديگر است و برخلاف حيوانات ديگر كه هيچ ادعايي ندارند و جز فايده، براي طبيعت ندارند. ما فقط داريم ضرر و زيان ميرسانيم تا به اميد خدا دخل خودمان را بياوريم و منقرض شويم و هستي از وجود ما پاك و آرام شود.