اين زندگي من است
ميشود گفت در وضعيت شهر خالي، خانه خالي، به سر ميبرم. يعني خوانندهي زن اين ترانه نشسته جايي حوالي قلبم، در فضاي پايين قلب و بالاي معده، چهارزانو و خودش را تاب ميدهد و به حالت مويه ميخواند. سرم گيج ميرود و توي عضلاتم احساس سستي دارم. افسرده نيستم، غمگينم. مهماني تمام شد و همان زن خواننده اين لحظه دست از خواندن كشيده و ميپرسد: حالا چي ژوزه؟ ها؟ حالا چي؟ اينو چي ميگي؟ حالا كه ميم مسواكش را توي قفسه كتابخانه جا گذاشته و الف تاج عروسي و يك مشت سنجاق سر و رادي پيراهن مهماني و سيپ شارژر موبايلش را جا گذاشته و رفته، چي؟ حالا كه ناخنهاي لاك زدهات يكييكي ميشكنند و مژههاي مصنوعيات تكتك ميافتند روي گونهها چي؟ حالا كه ناهار امروز شام ديشب است. حتا قاطي برنج توي قابلمه دو قاشق از غذاي سيپ هم هست. حالا چي؟
حوالي ظهر است و فصل زمستان است، اما بيرون هوا گرم است. هيچ وسيلهي گرمكنندهاي توي خانهمان روشن نيست. آسمان ابري است اما باران نميبارد، حداكثر چند قطره به سختي ميچكد و باز فقط ابرهاي عقيم توي آسمانند. سر ناليدن ندارم. حالا زن آوازهخوان دارد ميخواند: من بر آن سرم كه سر برآورم برون...
اواسط زمستان ميروم استانبول. اين را اين جا مينويسم تا يادم بماند. اين جا بنويسم تا حواسم باشد كه بايد خيلي كار كنم تا آن وقت. زمان زيادي ندارم.
براي نوشتن تمركز ندارم. قبل از اين كه شروع كنم احساس نياز داشتم. نياز اين كه بنويسم و خودم را خالي كنم و ذهنم را جمع كنم اما حالا ميبينم چيزي براي گفتن ندارم. نه كه چيزي نباشد، حرفي نباشد، اما انگار آن چيزها آن قدر ته وجودم است كه به گفتن نميآيند. نه كه دستم بهشان نرسد، نه. اما يك جوري است كه به كلمه نميآيند. يعني اگر بخواهم حالم را با كلمه تعريف كنم لوس و تكراري و بيمزه ميشود و معنايش هم همان چيزي نميشود كه هست. شايد بشود حالم را نقاشي كنم، چون بلد نيستم با كلمات حسم را غيرمستقيم بيان كنم.
حواسم پرت است. چيزها را تار ميبينم و هي پلكم را ميمالم تا وقتي فهميدم عينكم روي چشمهايم نيست.
امروز از خانه ميروم بيرون و نيم ساعت توي خيابان راه ميروم. حوالي غروب. كار صاد را شروع ميكنم و چند ساعتي كار ميكنم. حداقل يك ساعت كار ميكنم و بايد ساعات كارم را بالا ببرم. ديگر همه دارند سراغ رمانم را از من ميگيرند. بايد ادامهاش بدهم. معطل چي هستم؟ از چي ميترسم؟ بايد كار كنم و معطل نباشم.
باز توي سرم خالي است. بايد يك چيزي بخورم. مثلا شايد بايد با ناهار ماست بخورم تا سرگيجهام آرام شود و تمركزم را پيدا كنم. حالا اصلا نميدانم چه ميگويم. توي سرم همش اسم ميم. دوست دارم كسي باشد كه مدام با او دربارهاش حرف بزنم. اما خب مردم حوصلهشان سر ميرود. با خودم حرف ميزنم. گيج و در هم برهم. حتا علامتهاي سجاوندي را هم رعايت نميكنم. فقط ميخواهم سه صفحه بنويسم و اين كار را تمام كنم. اين كار روزانه نوشتن را، اين سهم امروز را تمام و كامل كنم. ميخواهم كاري كرده باشم. كاري را تمام كنم. كامل كنم. بعد بروم سراغ كار بعدي و كار بعدي و كار بعدي و هي كار كنم و در خودم پيش بروم. و دلتنگي كنم و براي ميم بنويسم. بنويسم كه دوستش دارم و اين را يك جوري بنويسم كه باورش بشود و خودم هم باورم بشود و زندگيام را رنگ بدهم با اين دوست داشتن و شايد يك چيزي عوض شود. تغييري كند. شايد نزديكتر بشوم يا دورتر، حركتي بكنم نه كه همين نقطه باشم. دوست دارم بروم يك جاي ديگري، توي يك زاويه ديگري بنشينم. خودم هم حالا نميدانم دارم چه ميگويم. نه كه ندانم. نه كه نفهمم حال خودم را، موضوع اين نيست. موضوع چيست؟ موضوع اين است كه سرعت كلمات و سرعت ذهن و سرعت حركت سرانگشتانم بر دكمههاي سياه بايد با هم هماهنگ باشد. آن چه توي سرم ميآيد جاري شود، مستقيم و بيتغيير بيايد برسد به سرانگشتها و كلمه شود.
ميدانم چرا سرم گيج ميرود. ميدانم چه مرگم هست. ميدانم چي دارد توي جانم پرپر ميزند. بايد نقاشي كنم. تمركز ندارم و ناآرامم و ناآرامي باعث سرگيجهام ميشود و همهي اينها به اين خاطر است كه بايد نقاشي كنم. يعني خواستم بنويسم دلم نقاشي كشيدن ميخواهد، بعد ديدم اين ديگر فقط يك ميل نيست، چيزي بيش از اين است. اين كه مثل زن حامله سرگيجه و تهوع ميگيرم و نفسم بالا نميآيد تا وقتي كه بنشينم و نقاشي بكشم، يعني نقاشي ديگر برايم فقط يك كار سرگرمكننده نيست. نقاشي دارد برايم مثل نفس كشيدن ميَشود. نقاشي به شيوهي خودم. در آن مسيري كه خودم ميخواهم بروم. بي آن كه بخواهم زياد دربارهاش با ديگران حرف بزنم. البته بسيار دربارهاش خواهم نوشت، توي همين روزنوشتنها، چرا كه اين نوشتهها حرف زدن با خود است.
ظهر شده. آ از اتاقش آمده بيرون و ناهار ميخواهد. ميروم.