اين زندگي من است
ساعت ده صبح است. سهشنبه است. آ دارد دوروبرم ميپلكد. بيرون هوا سرد و آسمان خاكستري است. دو روز است از خانه بيرون نيامدهام. راه نميروم، توي خيابان نميروم. ميخواهم چيزهايي را به خاطر نياورم، ميخواهم چيزهايي را نبينم، ندانم. ميخواهم توي خانه بمانم و نقاشي كنم و كتاب بخوانم و آشپزي كنم. توي خانه ميمانم و غير از نقاشي هيچ كار ديگري نميكنم. هر روز مينشينم پشت ميز گرد چوبي، مقابل پنجره و به زور سه صفحه مينويسم. تقريباً به زور و كموبيش چيزهاي بيهوده. امروز صبح نميدانم چرا يك لحظه دلم از شادي پر شد، يك دم و بعد دوباره آن شعله فروكش كرد و شد مثل همين نور سرد كمرنگي كه از پشت ابرهاي عقيم ميتابد. هر روز به خودم ميگويم بايد خودم را نجات بدهم. ديروز ميم برايم نوشت اوضاع آرام ميشود نگران نباش. و من چندين بار سرانگشتانم را كشيدم روي حروف همين جملهي كوتاه، انگار كلمات را نوازش كنم، انگار صداي او را نوازش كنم، انگار دست بكشم به لبهايش و موهاي سفيد و خنك صورتش و دستم را بيندازم دور گردنش و سرم را بگذارم روي شانهاش. كسي گفت مهرباني كافيست؟ چرا مهرباني كافي نباشد؟ كافيست، حالا توي اين روزهاي خاكستري، در اين دوران سخت، مهربان بودن دشوار است. مهرباني كافي است. بيش از اين نميخواهم بگويم. بيش از اين نميخواهم توضيح بدهم. از درك مهرباني ميم و قلب بزرگش گريهام ميگيرد. چه طور ميتواند اين طور صميمانه بچههاي مردم را دوست داشته باشد؟ بيش از اين نميخواهم چيزي بگويم. آن قدر براي خودم همه چيز روشن است كه ديگر گفتن ندارد.