دلم براي شنيدن صدايش تنگ شده. وقتي صدايش را نمي‌شنوم اين فرصت برايم پيش مي‌آيد كه آن صدا را توي سرم بازشنوايي كنم. تاروپود صدايش را از هم باز كنم و به حركت لب‌ها و زبانش وقتي چيزي مي‌گويد فكر كنم. حتا جهت نگاهش را به ياد بياورم، رنگ مردمكش را و شفافيت سپيدي موهايش را توي سرم بازسازي كنم و بعد آن خطوط ريز و ظريف دور چشم‌ها  پيش مي‌روند و خطوط چهره و بعد گردن و شانه‌ها و بعد هيكل را مي‌سازند، درست مثل نقشي كه وقتي قلم را از روي كاغذ برنمي‌دارم با خط‌هايي پيوسته و در هم تنيده مي‌كشم. نديدن و نشنيدنش باعث مي‌َشود دقتم زياد شود و آن چيزي را كه از گذشته داشتم و آن اندك‌اكي را كه به واسطه‌ي عكس‌ها يا حرف زدنش با ديگران يا يكي، ‌دو جمله‌اي كه بين خودمان گاهي رد و بدل مي‌شود عزيز بدارم و آن همه را براي شناسايي معاني و يافتن كليدهايي براي پرسش‌هاي توي سرم به كار ببرم. نديدنش باعث مي‌شود قدردان همان اندكي باشم كه از خودش نشانم مي‌دهد. اگرچه نمي‌دانم تا كي حوصله‌ي اين بازي را داشته باشم، كجا خسته شوم يا اين كه از كجا به بعد ترك كردن عادت‌ها و مدام نو‌به‌نو شدن باعث فراموشي خاطرات شود، باعث كسالت و كم‌رنگ شدن و بعد كاملاً محو شدن. نمي‌دانم. مرز باريكي است كه اگر آدم‌ها از آن عبور كنند ديگر چيزي نمي‌ماند، مثل مسافري كه سوار بر كشتي از بندرگاه و بدرقه‌كننده‌اش دور مي‌شود. اوايل ترس از جدايي است و حتا شايد تمايل به اين كه از كشتي در حال حركت بپري توي آب و شناكنان خودت را به اسكله برساني و بدرقه‌كننده را در آغوش بگيري، دورتر كه بشوي مي‌داني امكان شنا كردن تا اسكله نيست و دلتنگ مي‌شوي در حالي كه هنوز تصوير دوري از دستي را كه توي آسمان به نشانه‌ي وداع شبیه شاخه‌اي در باد تكان مي‌خورد، مي‌بيني و مي‌تواني خطوط اندام و هيكل لرزان ايستاده در بندرگاه را ببيني و حتا به واسطه‌ي خاطراتي كه از آن شخص داري خطوط چهره و حالت صورت و حتا مكنونات قلبي‌اش را در ذهن بسازي، اما كشتي كه دورتر شود تصوير ريز و ريزتر مي‌شود تا محو كامل و ابتدا افسوس و بعد ياس و در نهايت فراموشي جاي خالي آن تصوير را پر مي‌كند. كسي نمي‌داند آن مرزي كه از آن جا به بعد بدرقه‌كننده ناپديد مي‌َشود كجاست. بسته به قدرت بينايي و تخيل و حافظه‌ي مسافر در كشتي، هر كس شمايل بدرقه‌كننده‌اش را جايي از دست مي‌دهد، دورتر يا نزديك‌تر اما آن چيزي كه كم‌وبيش اتفاق مي‌افتد سلطه‌ي فراموشي است.

نمي‌دانم اين چيزها كه مي‌گويم چه‌قدر درست است. فراموشي اتفاق عجيبي است. براي من كه تجربه‌ي مرگ آدم نزديك زندگي‌ام را داشته‌ام، فرايند از ياد بردن و باز به ياد آوردن و باز از ياد بردن چيز غريبي است و فكر مي‌كنم فراموشي به معناي پاك شدن خاطره از اتفاقي يا آدمي، نيست. زمان مانند موجي در رفتن و آمدن مدام عمل مي‌كند. تا وقتي آب درياها هستند موج‌ها گاه پرقدرت و پيش‌رونده و گاه بي‌حال و آرام و حتا نوازشگر در حركت هستند. هر بار چيزي با خود مي‌آورند و چيزي را از ساحل مي‌كنند و مي‌برند تا باز كي آن را برگردانند، تغيير يافته، فرسوده و صيقلي و گاه تبديل شده به چيزي ديگر، سخت شده يا نرم و قابل انعطاف. زمان با ما، با اتفاقات، با زندگي همين كار را مي‌كند. نمي‌دانم بعد از مرگمان خاطراتمان چه مي‌َشود، آن ماهيت غير مادي بعد از از كار افتادن جسممان چه مي‌شود، كجا مي‌رود؟ نمي‌دانم. دوست دارم هر چيزي توي سرم دارم را تبديل كنم به چيزي مادي و قابل ديدن. خاطراتي را كه زمان با خودش مي‌برد و مي‌آورد نقاشي كنم يا بنويسم يا تبديل به چيزيش كنم كه بعد از من بماند، نه براي نسل‌هاي آينده، به اين چيزها زياد فكر نمي‌كنم. شايد يك جور اداي احترام به زمان باشد، حفظ زمان و آرزوي اين كه آن چيزي كه پشت سر گذاشته شده، ‌بي‌مصرف و تمام شده نشود. ادامه داشته باشد، گو اين كه آن هم شامل گذشت زمان مي‌شود، يعني زمان خودش هم خودش را فرسوده مي‌كند، همان‌طور كه مي‌شد اثر شكستگي و گذشت تاريخ را بر مجسمه‌هاي قبل از ميلاد مسيح كه از لوور مهمان تهران بودند ديد. سعي كرده بودند زمان را مرمت كنند، باز بسازند، چسب بزنند و جايي محكمش كنند،‌ اما تلاشي مضحك است، كولاژي از اصالت گذشته و خامي زمان حال است و اين دو هيچ وقت به هم نمي‌رسند و با هيچ چسبي به هم نمي‌چسبند.