سلام. اين نامه را براي تو مي‌نويسم و ممكن است براي خودم هم باشد و براي ميم. يعني شايد مخاطبش سيال باشد و هي بچرخد ميان ما سه نفر. آن طور كه وقتي مي‌گويم "تو"، اين "تو" ممكن است تو نباشي و ديگري باشد يا خود من باشم. يك نامه براي سه نفر، "سه نفر"، سه تا آدم، آدم‌ها ميان خط‌ها، آدم‌ها وقتي تنها حرف و كلمه‌اند، اين وقت چه بي‌آزار و منحصر‌ به فرد و ايده‌آلند، چرا كه ساخته و پرداخته‌ي ذهنند، انگار هيچ گذشته و آينده‌اي ندارند، تصويري هستند آني، آن طور كه من، من نويسنده مي‌خواهم. آن طور كه زيبايي‌شان را، محبت‌شان را، لبخندشان را، لرزش دستشان را، غلط‌هاي تايپي‌شان را، حرف زدن عجيب و غريبشان را، عرق سردشان را، خواب موهاي بدنشان را، خاطرات خوششان را، مي‌سازم و توي سرم پرورش مي‌دهم و بزرگ مي‌كنم و ثبت مي‌كنم. فارغ از گذشته‌ي پر درد و عقده‌اي كه هر كدام از ما داريم كه باعث مي‌شود هم‌ديگر را بيازاريم، زخم بزنيم و زخمي بشويم. آدم‌ها ميان كلمات من، آدم‌هايي كه دوستشان دارم ميان كلمات من تصويري شفاف، پاك و درخشان دارند، شبيه تصوير ميم كه مثل كودكي زلال است در آينه‌ي نوشته‌هاي من، بدون لك و پيسي، بدون تاب و هيچ كج و كولگي. حتا ناصافي‌ها، دروغ‌ها و خطاها هم شبيه رگه‌هاي تيره روي تخته سنگ‌هاي پاك كف رودي زلال است. خط‌هاي خاكستري تيره كه به آن تخته‌ سنگ‌هاي طوسي روشن حالتي از زيبايي طبيعي مي‌دهد. هر كدام از آن خط‌ها، از آن دروغ‌ها و خطاها، شكلي دارند و قصه‌اي. من مي‌توانم خطوط تيره را بخوانم، زبانش را مي‌دانم و خط‌ها را ترجمه مي‌كنم، قصه‌ي نبشته بر سنگ‌ها را مي‌خوانم. و خيال مي‌كنم هر آدمي بتواند، هر آدمي بايد سنگ خودش را پيدا كند و زبان خط‌هاي تيره‌ي روي سنگش را ياد بگيرد.
ولي چيزهاي ديگري هم هست، چيزهايي خارج از اين خطوط، توي دنياي واقعي، به حقيقت كار ندارم. حقيقت انگار چيزي انتزاعي، غيرقابل تعريف و دور از دست باشد، حقيقت شايد همان قصه‌ي زيبا و ايده‌آلي است كه ما در سر و قلبمان مي‌سازيم، آن چيزي كه كاش بود، يا اگر بوده كاش مي‌شد بر يك منوال و سير ثابت و دائمي حركت كند. دارم از واقعيت حرف مي‌زنم. مثل واقعيت تهران مثلاً، وقتي روي كاغذ مي‌نويسيم تهران آلوده است يا كرج جاده‌هاي برفي لغزنده دارد يا پسر صورت رنگ پريده دارد و توي حدقه‌ي چشمانش دو تا ماهي آواره شنا مي‌كنند، اين چيزها فقط كلمه است، تصوير است، گير افتاده در چهارچوب كاغذ يا صفحه‌ي مانيتور. آزارشان به كسي نمي‌رسد، آلودگي تهران روي كاغذ باعث نمي‌شود كسي سرطان بگيرد، اگر جايي بخواني جاده‌هاي لغزان كرج، همان دم تصادف نمي‌كني و از ماشين پرت نمي‌شوي بيست متر آن طرف‌تر يا خواندن قصه‌ي پسر رنگ پريده‌ي باريك اندام هيچ رنجي ندارد، رنجي كه باعث شود عصب سياتيكت تير بكشد يا پاي تلفن بگويي: "گوشي..." و بعد بروي و با صداي آهسته بگويي: "بابايي، بابا جان..." اين‌ها، اين دردها كه آدم را ناراحت و زخم و زيل مي‌كند مال بيرون از داستان است، مال دنياي واقعي و دنياي واقعي، آخ كه دنياي واقعي براي من درد دارد، قلبم را مي‌شكافد و به گريه‌ام مي‌اندازد. خوشي هم هست، فراوان، مثل لذت نقاشي كشيدن، لذت مجسمه ساختن، خلق كردن، جان دادن، لذت اين چيزها براي من با هيچ حظ و كيفي برابري نمي‌كند. خوبي دنياي واقعي اين است كه اگر دردش واقعي است و جدي جدي تنت را زخمي و كبود مي‌كند و واقعاً خون از زير پوستت مي‌زند بيرون، خوشي‌اش هم راستي راستي است و سينه را فراخ مي‌كند و قلب را گشوده.

پرسيده بودي كه توانستم قوي بمانم يا نه. بايد بگويم كه توانستم و اين براي من از نشانه‌هاي پيري است. حالا نگو كه تو پير نيستي و فيلان. پيري كه فحش نيست. اصلاً پيري اگر حسابش را بگيري نشانه‌ي تجربه و رشد و پيش رفتن در زندگي است. من نمي‌دانم ما آدم‌ها از كي تصميم گرفتيم نشانه‌هاي پيري را پنهان كنيم و خودمان را به ناداني بزنيم.
برگردم به پاسخ پرسشت، گفته بودي توانستم صبر كنم يا نه؟ بله توانستم. صبر مي‌كنم گرچه ته اين صبر، يك ترسي هم دارم، از اين كه آن قدر صبر كنم تا سوژه‌ي مورد صبر از خاطرم برود. يادم برود براي چه كسي صبر كرده‌ام و حالا اين دم دارم از خودم مي‌پرسم اصلاً آيا اهميتي دارد؟ نمي‌خواهم شخصي را كم‌اهميت و كوچك كنم. دارم سعي مي‌كنم به جهانم جور ديگري نگاه كنم، فاصله‌ام را بيشتر كنم و اين همه چسبيده نباشم به سوژه. وقتي دورتر مي‌ايستم و خودم را و آدم‌هاي دور و برم را كوچك‌تر مي‌بينم، مي‌فهمم ماجرا گاهي آن چيزي نيست كه ما خيال مي‌كنيم، گاهي آن چيزي كه اهميت دارد، لزوماً آن چيزي نيست كه ما نسبت به آن حساسيم. حالا هم راستش بايد باور كنم كه صبرم خيلي براي شخص خاصي نيست، صبر من براي اين است كه زماني لازم دارم براي كنكاش درون خودم و پيدا كردن پاسخ آن چيزها كه از من پرسيدي و احتمال مي‌دهم در راه يافتن آن پاسخ‌ها، هزاران پرسش ديگر سر برآورد و من مثل آليس در جنگلي از عجايب و ناشناخته‌ها پيش بروم. آيا چهل‌وشش سالگي براي دانستن اين چيزها خيلي دير نيست؟ آيا فرصت مي‌كنم دانشم را به عمل دربياورم يا تا دم مرگ زندگي را از يك جايي متوقف مي‌كنم و فقط در جست‌وجوي پاسخ‌ها خواهم بود؟ يا كه اين‌ها همه با هم درآميخته، صبر و بي‌تابي، دانش و جهل، حركت و سكون، مثل تركيبي غير قابل تفكيك در هم تنيده؟
فكر مي‌كنم جهان، يا كه جهان من بر پايه‌ي منطق و نظم آشفتگي استوار است. بر پايه در هم رفتگي، شبيه موهاي خودم، كوتاه و درهم است، هيچ وقت شانه‌اش نمي‌زنم و راستش خيال مي‌كنم موهاي زيبايي دارم. خرمن گيسوان نيست، يك چيزي است كه مال خودم است، در هم است و خنده‌دار و غم‌انگيز،‌ درست مثل خودم.
دوست دارم شجاع باشم و با زيبايي خودم مواجه شوم. حتا اگر قرار باشد در اين لذت تنها و بدون همراهي باشم.
احساس تنهايي دارم و اين احساس حالتي از غم و شادي به من مي‌دهد.