ز مي‌پرسد دوست داشتن يعني چه؟ پيش‌تر هم اين را از من پرسيده بود، آن وقتي كه من دكتراي عشق و روابط عمومي داشتم. چه قدر آدم عاشق مغرور است، آدمي كه در رابطه است و مخاطب احساسي دارد چه قدر مغرور مي‌شود، مثل بعضي از اين تازه‌عروس‌ها كه خيال مي‌كنند حالا كه شوهر كرده‌اند شاخ غول را شكسته‌اند. آدم عاشق هم همين است، آدم عاشق تا وقتي مورد توجه است و عشق مي‌گيرد، خيال مي‌كند چه بي‌نياز است و چه دنيا بر وفق مرادش و تصورش اين است كه هميشه همين‌طور خواهد بود و بعد كه خوب اوضاع باورش شد شروع مي‌كند به توليد نظريه درباره‌ي عشق و دوست داشتن. شروع مي‌كند به گفتن اين كه من چنين و چنانم و معشوقم اين طور راه مي‌رود و اين جور نگاه مي‌كند و اين مدل مي‌خندد. اما خب اين‌ها همه توي نوشته است. معشوق آدم عين همه‌ي مردم ديگر، عين غريبه‌ها مي‌رود مستراح، فكرش را بكنيد و بعد عاشق اين چيزها را نديده مي‌گيرد، آن قدر نديده مي‌گيرد تا يادش برود و باز آن تصوير روشن درخشان پديدار شود تا باز بتواند هي بگويد و بگويد و بگويد تا اين كه با سر برود توي ديوار و تنها بماند و تازه آن وقت هم فقط خاطرات شسته و روفته ياد آدم مي‌ماند. همه‌ي اشياء انگار جان مي‌گيرند تا خاطرات عزيز معشوق را (همان معشوقي كه مي‌رود مستراح) فرو كنند توي اعضا و جوارح آدم. توي خيابان، ميدان زشت شهر آدم را ياد معشوق فقيد مي‌اندازد و از اشك چشم آدم چنان تار مي‌شود كه نتواني يك قدم جلوتر از خودت را ببيني، معشوق خوش قد و بالا با كت و شلوار آبي تيره، كيف چرمي به دست ايستاده پهلوي اتاقك پليس، دور ميدان، با صورتي پريده رنگ و دست‌هاي لرزان، اين مي‌شود اولين ديدار... مي‌خواهي فراموش كني، برمي‌گردي خانه مي‌نشيني روي مبل زهوار در رفته و مي‌بيني اي بابا معشوق روي همين مبل نشسته بود و داشت با كلمات آشفته‌اش درس عشق به پسركت مي‌داد، به شيطان لعنتي مي‌فرستي و مي‌روي براي خودت چاي دم كني، يادت مي‌آيد كه معشوق مي‌گفت چاي پختي؟ خاطرت مي‌آيد معشوق پدر زبان فارسي را درآورده بود بس كه عجيب و غريب حرف مي‌زد و اصلا تو به همين خاطر دوستش داشتي، به خاطر چيزهايي كه نداشت دوستش داشتي، به خاطر آن جاهاي خالي كه باعث مي‌شد مثل دندانه‌هاي قفل و كليد در هم برويد و دري را باز كنيد. لپ‌تاپت را باز مي‌كني ليست فيلم‌ها و سريال‌هايي كه معشوق ريخته بود توي حافظه‌ي اين قارقارك، گوشي توي دستت، فيلترشكن توي گوشي‌ات، تختي كه روي آن مي‌خوابي، پتويي كه روي تنت مي‌كشي، در و ديوار خانه‌ات، تنهايي‌ات، جمع دوستانت، حتا فرزندت، همه اثري از معشوق فقيد در خود و بر خود دارند. معشوق اين بار تپه‌اي را فتح نكرده نگذاشت.

 

ز مي‌پرسد دوست داشتن يعني چه؟ اين بار طور ديگري مي‌پرسد، يا اين كه اين بار من طور ديگري مي‌شنوم، خيال نكنم پي پاسخ باشد، بيشتر دارد دعوتم مي‌كند به جست‌وجو و فكر كردن. ساعت يازده‌ونيم شب است و پنكه مثل كسي كه با سرزنش سر تكان مي‌دهد، رو مي‌گرداند . من از خودم مي‌پرسم دوست داشتن يعني چه؟ آيا وقتي كسي را دوست داريم بايد از همه چيز بگذريم؟ براي دوست داشتن بايد جهان را به خاك و خون كشيد؟ آيا همه مي‌توانند مثل هم دوست داشته باشند؟ آيا دوست داشتن فاكتورهايي مشخص و قاطع دارد كه بايد طي فرايندي يكي يكي تيك بخورد؟ آيا من براي دوست داشتن مردي ديگر محدوديت‌هايي دارم؟ دوست داشتن براي من چه معنايي دارد؟ آيا براي پاسخ اين پرسش بايد توضيح بدهم كه وقتي كسي را دوست دارم چه مي‌كنم؟

چه قدر دوست داشتن به نظرم ساده و پيچيده است. يعني جوري نيست كه بتوانم با كلمه تعريفش كنم. دوست داشتن براي من مجموعه‌اي از احساسات است كه اگر دچارش شوم مي‌فهمم كه كسي را دوست دارم. افتادن در دايره‌ي جاذبه‌ي ظاهري يك آدم و پيدا شدن نقاط مشترك در علاقمندي‌ها و سليقه‌ها، توجه گرفتن از آدمي، توجه كردن به او، احساس نياز براي خوابيدن با او، احساس خوشايند بيدار شدن در كنار او، نگراني برايش و حس مراقبت و دلسوزي داشتن، حتا وقتي امكان مراقبت وجود ندارد. هم‌دلي داشتن با كسي و محرم اسرارش بودن، خنديدن به شوخي‌هايش،‌ درك زبانش، به خاطر سپردن تصويرش، تلاش براي اين كه ناراحتش نكني، آرزوي اين كه بتواني خوش‌حالش كني. و در كنار همه‌ي اين‌ها دوست داشتن براي من در توجه داشتن به خودم و محدوديت‌ها و آرزوهاي شخصي‌ام، واقعي و معنادار مي‌شود. دوست داشتن معنايي صلب و قالبي ندارد، چيزي سيال است كه با توجه به شرايط هر آدمي متغير است. مثلا من اگر كسي را دوست داشته باشم، مايل نيستم با او زير يك سقف بروم. نه اين كه اين را كاري بيهوده بدانم، درباره‌ي خودم مي‌گويم. براي من اين طور است كه نمي‌توانم تنهايي‌ام را براي مدت طولاني با كسي شريك بشوم و اين فقط از روي خودخواهي‌ام نيست. نوع زندگي‌ام، بودن فرزندم، نوع گذران تنهايي‌ام جوري نيست كه بخواهم يا بتوانم كسي را شريك تمام وقت زندگي‌ام كنم. خودم فكر مي‌كنم اين خودخواهي نيست. فكر مي‌كنم اين تنها نگاهي منطقي به واقعيت زندگي‌ام است. حالا در ميانسالي شوري فراوان براي زندگي و دوست داشتن و دوست داشته شدن دارم. حوالي نيم قرن عمر كرده‌ام و با اين همه هر روزم را واقعاً و بدون تعارف و دقيقاً جوري شروع مي‌كنم كه انگار اولين روز زندگي‌ام است و مثل يك نوجوان پر از اميد و نقشه براي آينده‌ام، اما اين‌ها همه برايم بسيار شخصي است و هيچ دخلي به معناي دوست داشتن ندارد. انگار دوست داشتن چيزي موازي با تنهايي و چهارديواري و واقعيت زندگي‌ام است. آن جور دوست داشتن كه خانه خراب كن باشد، آن جور كه شيشه‌ي نازك تنهايي‌ام را مخدوش كند. دوست داشتن را همان قدر مي‌خواهم كه گفتم، همان احساس كشش و سرزندگي در معاشرت با فاصله،  بدون وارد شدن در مرزهاي يك‌ديگر.