دوازدهم مهر ساعت هفت‌ونیم صبح با ذهنی خالی نشسته‌ام پشت میز تا بنویسم. چیزهایی برای نوشتن دارم و ندارم. حرف‌هایی برای گفتن. اما خودداری می‌کنم. گاهی در طول روز آن قدر لبریز می‌شوم که دوست دارم بنشینم و برایش نامه بنویسم. بنویسم هنوز دلم برایت تنگ می‌شود و از او بخواهم که دلتنگی‌ام را به خودش نگیرد. دلتنگی من مال تصویری است که من از او داشتم و من برایش ساخته بودم. خودش اما آن‌طور نبود. یا بود؟ نمی‌دانم. نشناختمش، همان‌طور که خودش هم خودش را نشناخت، همان‌طور که من خودم را نمی‌شناسم. آیا می‌شود به جایی رسید که آدمی بر خودش و جهانش مسلط شود؟ جایی که بشود دهان باز کنی و بگویی من خودم را می‌شناسم؟ جایی که دیگر از خودت و دیگران غافلگیر نشوی؟ پیش‌تر چنین بودم، خیال می‌کردم بر خودم مشرفم، اما حالا می‌بینم هزار لایه دارم و شاید عمرم کفاف ندهد تا پایان خودم در خودم پیش بروم. کم و بیش از کشف خودم دست شسته‌ام. نقشه‌ای برای شناخت ندارم. با خود غریبه‌ام پیش می‌روم. با او در گفت‌وگویی دائمی هستم اما بسیاری از عقایدش برایم آشنا نیست. می‌دانم خسته است و گیج و کلافه اما از مدام حرف زدن درباره‌ی این چیزها دست برداشته، گویا او هم ناامید شده از این که خودش را به من بشناساند. با هم راه می‌رویم، شبیه دو غریبه‌ی کم حرف. شاید این طوری به‌تر باشد. حداقل برای مدتی در سکوت به سر ببریم. نمی‌دانم چه دارم می‌گویم. چیزی توی سرم ندارم. حرفی با خودم ندارم. اما می‌خواهم حتما از میان هذیان‌هایم یک چیز قابل عرضه‌ای دربیاورم، چیزی که بگذارم توی وبلاگم و کانالم و بعد توی گوگل پلاس هم‌خوان کنم. گویا زندگی می‌کنم تا چیزی پیدا کنم برای نوشتن. حتا حالا این لحظه این پوچی را می‌خواهم یک جوری پیش ببرم تا یک چیز به درد بخوری از تویش دربیاید. از آن نوشته‌ها که بعد چند نفری پیام ‌بدهند یادداشت آخرت چه قدر خوب بود. و یادداشت آخر همانی است که از همه گسیخته‌تر نوشته شده. در کمال ناامیدی نوشته شده و اصلا قرار نبوده چیز به درد بخوری باشد. بعد این دیگر توقع ایجاد می‌کند، اول از همه در خودم که هر روز چند صفحه در و گوهر خلق کنم. در و گوهر بی‌فایده، اگر راست می‌گویی داستان بنویس. شده‌ام نظریه‌پرداز مجازی. یک چیزی را می‌گیرم، یک چیز ساده‌ی بی‌ارزش را می‌گذارم زیر میکروسکوپ و از توش تصاویر مبهم پیچیده درمی‌آورم. و بعد از یک جایی به یک جاهایی می‌رسم. مثل همه‌ی آن‌ها که توی کانال‌ها و وبلاگ‌هایشان می‌نویسند، مثلا از جفت‌گیری زنبور عسل به این نتیجه می‌رسند که رابطه فیلان است، فیلانش را هم برحسب حال و روز آن دم خودمان تنظیم می‌کنیم. اغلب می‌خواهیم یک پیامی هم به این و آن داده باشیم. یک جوری شیکیم توی کانال‌ها و وبلاگ‌هایمان انگار هیچ‌کدام توی خانه پیژامه نمی‌پوشیم. حالا پیژامه که چیزی نیست، هیچ کدام از حقارت‌های ترسناکمان چیزی نمی‌نویسیم. من نمی‌نویسم. به دیگران کاری ندارم. دیروز با پسر ریشو دعوایم شد، بعد آمدم توی اتاق دراز کشیدم، در تاریکی اول غروب و تا نیمه‌های شب کندی کراش بازی کردم، می‌شد کتاب بخوانم اما روزم را کشتم و به حرف بدی که پسرم زده بود فکر کردم و بعد فکر کردم آیا من چنین چیزی را می‌نویسم؟ نه نمی‌نویسم. چرا؟ چون تصویر ایده‌آلی‌ام لب‌پر می‌شود؟ یا این که نوشتنش فایده‌ای ندارد؟ درس و نکته‌ای اخلاقی در آن نیست تا به نسل‌های آینده منتقل کنم؟ نمی‌دانم. اما خود این مسئله چیزی قابل فکر کردن است. این وسواس برای نوشتن از همه چیز و زنده بودن نه برای روایت کردن که برای گزارش لحظه به لحظه‌ی زندگی. بعد بنشینی زندگی‌ات را یک جوری ترتیب بدهی که قابل نوشتن باشد. یعنی اگر زندگی کنی و نخواهی همه‌اش را بنویسی قابل درک است، اما این که هر دم از زندگی واقعی را بخواهی جوری بچینی که ارزش نوشتن داشته باشد، ارزش بازآفرینی، جوری که دیگران را به هر شکلی متاثر کند، به نظرم ناجور است. احساس کسانی را دارم که در یک رئالیتی شو جلوی چشم کلی آدم زندگی می‌کنند. فضای شخصی‌ام کجاست؟ شاید برای همین خیال می‌کنم دیگر با خودم در گفت‌وگو نیستم. چرا که در حالی که با خودم حرف می‌زنم، نیم نگاهی به آن تماشاچیان دارم. آدم تقریباً صادقی هم هستم، خیلی روی "تقریباً" تاکید دارم. حواسم هست وقت نوشتن جوری پشت میز بنشینم که شیک و برازنده‌ یک زن میانسال علاقمند به هنر و ادبیات باشد. چون وقتی می‌خواهم حالت نشستنم پشت میز را توصیف کنم، نمی‌توانم به دروغ بنویسم شلوار جین پوشیده‌ام با تی‌شرت خاکستری و دستم زیر چانه‌ام است. پس همین فرم را می‌پوشم و دست زیر چانه می‌نشینم پشت میز گرد چوبی. منتها وقتی من می‌نویسم شلوار جین، آن شلواری که خواننده در ذهنش می‌سازد و پایین‌تنه‌ی من را میان آن پوشیده می‌بیند، با شلوار جینی که پای من است خیلی متفاوت است. یعنی در آن صداقتی که من به کار می‌برم یک جور زرنگی و منفعت‌طلبی هم هست. چرا که من می‌دانم ذهن خواننده‌ی من اغلب کشیده‌ترین و خوش‌فرم‌ترین پاها را در جین‌ترین شلوار جین تخیل می‌کند. در حالی که واقعیت این نیست. واقعیت یک شلوار جینی است که دم پا گشاد است و از شلی و وارفتگی شبیه پیژامه است و اندام کوتاه و کم و بیش فربه‌ی من را کوتاه‌تر و خپل‌تر هم نشان می‌دهد و پاهای کمی پرانتزی‌ام هم به خاطر خشکی پوست که دائماً دچارش هستم مدام می‌خارد. من این چیزها را زیاد نمی‌گویم، حتا وقتی می‌گویم هم می‌دانم که اغلب خواننده‌ها توی ذهن‌شان چیز دیگری می‌سازند. یعنی زشتی را (اگر اسمش زشتی باشد یا حالا هر چیزی که هست) جور دیگری، یک جور قابل قبول و بانمکی برای خودشان می‌سازند. یادم هست که وقتی جان شیفته را می‌خواندم یک شخصیتی بود که زن، پسر آنت بود. نویسنده نوشته بود آن زن، که تا جایی که یادم هست نامش "آسیا" بود، زیبا نبود. نوشته بود زن زشتی بود و چند خطی هم توصیفش کرده بود. زشت بود اما خوبیش این بود که نویسنده نمی‌خواست این زشتی را حکمی بر بد بودن شخصیت داستانش بیاورد. من که خودم همیشه تصور زشت بودن داشتم (دارم هنوز هم کم و بیش) در صدد دفاع از این زن برآمده بودم. یعنی آن قدر توی همه‌ی آثار کلاسیک فقط زن‌های خیلی خیلی زیبا حق عاشق و معشوق بودن داشتند و همه‌ی جهان حول محور ایشان می‌چرخید، خیلی به دلم نشسته بود که زنی هم زشت باشد و هم موثر بر احساسات مردی، هم زشت باشد و هم قوی و مسلط و پیشرو (حالا گیریم به قدر یک پاراگراف، یعنی کل سهم ما معمولی‌ها و زشت‌ها از هنر و ادبیات کلاسیک همین چند خط و شاید چند تا تابلوی ون‌گوگ بوده، باقی همه خوشگل و تودل برو). بعد با این زن خیلی احساس هم‌ذات ‌پنداری کرده بودم و تصمیم داشتم حالا که زشتم چنین باشم. این را به نامزدم هم گفتم. آن وقت‌ها من دبیرستانی بودم یا شاید تازه درس را رها کرده بودم، یادم نیست. اما نامزد داشتم و به او گفته بودم که "آسیا" زشت است. این را مثل یک خبر خوب به او گفته بودم و او مثل کسی که بلد باشد تاثیر شادی‌بخش بهترین خبرها را با جمله‌ای نابود کند، گفت اونا اروپایی‌ان، زشت اونا خوشگل ما محسوب می‌شه.

به نظرم حرفش خیلی بد بود. نه تنها تمام آمال و آرزوهای من را برای زن زشت موثر بودن دود کرد و فرستاد هوا، بلکه در سخنش یک جور غریب‌نوازی و خودحقیربینی ناجوری خوابیده بود. آن وقت چیزی نگفتم، چون بلد نبودم چیزی بگویم، فقط بلد بودم مایوس شوم و با سرافکندگی به زندگی‌ام ادامه بدهم.

خلاصه این که می‌خواهم بگویم یک نویسنده در هر اندازه‌ای حتا اگر بخواهد صادق باشد یا این که آگاهانه تصمیم داشته باشد ارزش‌های نوین زیبایی‌شناسی ایجاد کند یا مثلا حرف و نشانی در آن زشت ساختن چیزها داشته باشد، باز تلاشش چندان موفق نیست، چون اغلب خوانندگان دنیای ذهنی‌شان را آن جور که می‌خواهند می‌سازند، زیبا و بی‌نقص و هیجان‌انگیز. در حالی که شلوار جین من دم پا گشاد و کهنه است و حتا جاییش سوراخ هم هست، جوری که وقت نشستن باید دقت کنم. تی‌شرت خاکستری‌ام هم مال پسرم است منتها چون بی‌آستین است، هیچ وقت نپوشید.