بلند فکر کن
گویا زندگی این طور است که مدام چیزی را از ما میگیرد و چیزی میدهد. نمیدانم این بده و بستان همیشه در تعادل است یا نه. مثلا نمیدانم آن چه که میدهد قدرش به اندازهی همانی است که گرفته یا نه. در زندگی خودم و تا به حال این طور بوده، در زندگیهای دیگر نمیدانم. در زندگی خودم همیشه همه چیز در تعادل بوده، اگر چه اول به ظاهر موج بزرگی آمده و همه چیزی را که ساخته بودم خراب کرده، شسته و برده و من مایوس و ته چاه افتاده بودم. فکرم کار نمیکرده و نقشهای نداشتم جز این که یک جوری رشتهی نازکی را که وصلم میکرد به زمانه ببرم و کلا بروم غرق بشوم ته چاه تاریک بیانتها. اما شاید خوششانس یا باهوش یا پررو بودم. نمیدانم، یا شاید هیچ کدام از اینها نبودم. شاید این نظام طبیعت باشد که خودش راه خودش را میرود. آیا این یک جور باور خرافهآمیز است؟ یا این که تجربهی چهلوشش سال زندگی است. چهلوشش سال کلی روز است با کلی اتفاق که حتماً در خودش درسی داشته. مگر میشود غیر از این باشد؟ یعنی آن قدر مبرهن است که لازم به توضیح نیست، همه چیز، حتا آن چیزی که ما خیال میکنیم ساکن و دستنخورده است در حال تغییر مدام است، همه چیز در حال چیز دیگر شدن است. همه چیز در حال مردن، گندیدن و غذای موجودات دیگر شدن و بانی زاد و ولد شدن است. حتا در این جهان جنگزده و شیمیایی شده و غرق در پلاستیک و بتاکس و سیلیکون، زندگی آن قدر قوی است که در دستان بیدرایت بشر هم طاقت آورده و دارد به زیستنش ادامه میدهد. زنده ماندن زندگی، شبیه چیزی ابدی است، در این کره یا جایی دیگر، اما انگار تمامی ندارد، حتا هیچی، هیچی محض هم یک جور وجود است، معناست. گیریم که من نباشم، صد پشت پس از من هم نباشد، بشر نباشد اصلا، اما "هیچی" هست، انگار "هیچی" قطعیترین وجود ازلی و ابدی است.
غرق نشوم و حرفم یادم نرود. امروز صبح با این فکر بیدار شدم که گویا زندگی این طور است، منطقش را دریاب و پیش برو. اگرچه این را یادم میرود. یعنی حالا حالم خوب است و حواسم جمع، باز تا یک چیزی خلاف میلم باشد یا این که اتفاق ناجوری بیفتد، ترسیده و دستپاچه یادم میرود که جهان مدام در حال معامله با من است. همیشه باید زمان بگذرد تا آرام بگیرم، بنشینم سر جایم و نگاه کنم بعد ازبلایی که سرم آمده اوضاع دارد چه جور پیش میرود. نمیخواهم از این حرفهای مدل انرژی مثبت و کتاب راز و چهار اثر اسکاولشین بزنم. شاید آن حرفها هم درست باشد اما آن جور که آنها به خوردم میدهند به نظرم خیلی ابلهانه میآید. اصلا به مزاج من خوش نیست. من نمیتوانم در سطح حرکت کنم. نمیتوانم بروم جلوی آینه بایستم و هر روز لبخند زورکی بزنم تا خیال کنم این جوری مغزم گول میخورد و دیگر خوش و خرم میشوم. من نمیتوانم ظرف سه هفته از زن خانهدار به یک مدیر موفق تبدیل بشوم. من حتا خوش ندارم هر روز صبح مراسم شکرگزاری به جا بیاورم. نمیگویم اگر کسی این طور است بد است یا دروغ است یا دوز و کلک توی کارش است و آدمی خیلی پیچیدهتر از این حرفهاست که با شعر و شعار کارش پیش برود. من به این چیزها کاری ندارم، من راه خودم را میروم. راه من در اعماق است، سخت و گیج کننده است اما راه من است. چه کارش کنم؟ ذات بدخلق و دلقکی دارم و اینها دیگر چیزی مربوط به ژن است. هر از گاهی خودم را سیخ میزنم که سکوت کن و تمرکز کن و مربع بنشین و به چشم سومت خیره شو و به عظمت کائنات فکر کن و قضاوت نکن و مهر بده و از این جور حرفها. اما آن ژن ناخوب خودش راه خودش را میرود. آن دلقک درونم مثل عروسکهای فنردار ناگهان از جعبه میپرد بیرون و قاهقاه میخندد و راستش دلخوشی من در زندگی همین چیزهاست. همبازی شدن با دلقکم و نشست و برخاست با کاتیا و پروست و دوست جدیدمان ژیل دلوز. زندگی در ماههای اخیر چند چیز را از من گرفت و دور کرد و کم و بیش از دسترسم خارج کرد و من را انداخت در دورهی قلب شکستگی و تنهایی تا که من باز بروم سراغ نوشتن و نوشتن و هی با خودم حرف زدن و بعد بروم سراغ خواندن، مثل گذشتههای دورم و لذت بردن، کیف وافر بردن از خواندن، فرو رفتن در سکوت یک جهان دیگر و با حیرت نگاه کردن به آدمهای جدید زندگیام. این آخری خیلی اسم شیکی دارد، خیلی فرانسوی، یک لذتی دارد وقتی صدایش میکنم. آن ژ و بعد دال با اوی بالا سرش ولام و اوی و فرود روی ز خیلی حس خاص بودن بهم میدهد. جدی میگویم، اصلا امروز همین نام زندگیام را خوش کرد. مگر زندگی آدم چیست؟ همین دلخوشیهاست دیگر، دلخوشی کوچکی هم نیست. من دارم کتاب پروست و نشانهها را میخوانم که همین آقای فرانسوی ژیل دلوز نوشته. دارم پروست را دوباره کشف میکنم. از شوق حالا گریهام گرفته و همهی غمهای عالم از یادم رفته. گیریم همین ثانیه این طور باشم. گیریم چند دقیقه در روز بتوانم دوری از فرزند و معشوق رفته و بیماری مادر و دلتنگی برای دوستان و بیپولی و ترس از آینده و وهم زلزله و هزار گیرودار زندگی را از یاد ببرم. واقعاً این همه خوشحال بودن برای چند دقیقه در روز کم است؟ چند نفر آدم توی این جمعیت میلیاردی هستند که دچار چنین خوشی باشند؟ این جور خوشی که انگار توی قلبم دستهی نوازندگان با لباسهای سرخ و کلاههای زرد درخشان و سردوشیهای زرین با طبل و شیپور در حال نواختن و حرکتند.
همین حالا یاد نوشتهای از دوستی افتادم. فضایی را ساخته بود که در آن جا دو نفر در حال گفتوگو بودند که یکی گفته بود من عاشق روسو هستم... و بعد نویسنده تا جایی که یادم هست و من فهمیده بودم از متن، انتقاد کرده بود که بیخود است که میگوییم عاشق روسو یا این بزرگان هستیم، چون بعید است بتوانیم حتا ثانیهای این مشاهیر عالم تفکر را تحمل کنیم. من آن روز فکر کردم بله این حرفها فقط ژست است، این که بگوییم من مردهی سبیلهای نیچهام، فقط گندهگوزی است و ادای آدمهای خاص را درآوردن است. اما حالا فکر میکنم چرا من حق عاشقی بر روسو یا دلوز یا پروست را به خودم ندهم؟ خیلی واضح است که وقتی میگویم من عاشق پروستم، (حتا آن نگاه مخمور و سبیلهای خندهدارش را دوست دارم و یک نقابی هم از صورتش ساختهام و گذاشتهام توی اتاقم جلوی چشمم، جوری که صبح به صبح بگویم صبح به خیر آقای مارسل) تنها بر آن قسمت از وجودش که قابل درک برای من بوده، آن بخش از روحش که با من مشترک بوده و آن تصویری که من از او دارم و معلوم نیست چه قدر حقیقی و درست باشد، عاشقم. عشق من به پروست شاید شبیه عشق یک آدم دیگر به مونیکا بلوچی باشد. همین قدر بیآزار و شخصی، گرچه من برای عشق از نوع اول یک امتیازاتی قائلم که حالا گفتن ندارد. اما خب چیز دیگری هم هست. یعنی وقتی عشقت را بخواهی فرو کنی توی تخم چشم مردم، خب طبیعی است که چشم مردم درد میگیرد و ناراحت میشوند و دادشان در میآید. این هم محدود نیست به عاشقی بر پروست یا دلوز یا برد پیت یا دختر همسایه. یعنی عاشقی اگر هی عیان شود و هی نمایش داده شود مثل هر پدیدهی دیگری میشود یک چیز تبلیغاتی که بزرگترو زیادتر و برجستهتر از آن چه واقعاً هست، خودش را عنوان میکند. پس نیکو این است که آدمی عشقش را به مرد میانسال مو جو گندمی و به متفکران فرانسوی و به ماکارونی با آبلیموی فراوان هوار نکشد و بریزد توی خودش و هی بریزد توی خودش بلکه دانهای در وجودش سبز شود و ببالد و از چشم و گوش و دهان و منافذ دیگر بدنش بزند بیرون و همین طور هی سبز و پر شاخه و برگ پیش برود.
این بود انشای امروز من با موضوع خدا گر ز حکمت ببند دری، به رحمت گشاید در دیگری یا پروست و رفقا چگونه میتوانند زندگی شما را دگرگون کنند یا ماکارونی، تمبر هندی از آن ما