جستن میان عشق
این روزها زیاد به کلمات فکر میکنم. به مفهومشان، به ریشههایشان و حتا زیاد به شکل ظاهریشان. مثلا عبارت "دلتنگی" همینجوری با زاویه دال و لام و سرکش گ و انحنای ی جلوی چشمم است. کلمات برایم جسمیت یافتهاند، حجم دارند و بعد پیدا کردهاند. احساس میکنم میتوانم کلمات را، حداقل بعضی از آنها را در دستم بگیرم، توی جیبم بگذارم، یا بگذارم توی دهانم خیس بخورد. یا مثلا کلمه را مثل قرص جوشان بیندازم توی آب و به جیزجیزش گوش کنم و بعد آن را سر بکشم.
"دلتنگی"
دلتنگی چیست؟ چرا نامش این است؟ یعنی این احساس در آدمی چه طور کار کرده که نامش این شده، ترکیبی از دل و تنگی، آیا اشاره به فشرده شدن قلب دارد؟ به تنگ شدن رگها و کند شدن حرکت خون و سرد شدن بدن؟ آیا ممکن است آدم از دلتنگی بمیرد؟ از شدت دلتنگی مایوس شود؟ از فشار دلتنگی آرزو کند کاش اصلا دلی نداشت که به این روز بیفتد؟ یا مثلاً ممکن است دلتنگی مثل موتور محرک عمل کند؟ دست آدم را بگیرد از توی تاریکی خودش بکشد بیرون و ببردش دنبال یک راه حل، آدم را بیندازد توی یک جادهای که حالا گیریم نه وصل که به نزدیکی موقتی، برساند؟ یا ممکن است دلتنگی منجر به فراموشی شود؟ فراموشی به عنوان سپر دفاعی، از یاد ببر تا کمتر رنج بکشی.
فکر میکنم همانطور که کلمات همخانواده دارند، همسایه هم دارند. یعنی کلماتی که ممکن است پشت هم بیایند، احساسات به نوبت، اغلب به نوبت، مثل دیدار، دوست داشتن، دوست داشته شدن، فاصله، دلتنگی، فراموشی، یادآوری، دوری، ...
خوابم میآید. نمیدانم چرا. دیشب زود خوابیدم، صبح هم خیلی زود بیدار نشدم. اما حالا خوابم میآید. سرم گیج میرود و دلشوره دارم. میروم بخزم زیر پتو و بعد باز برمیگردم به نوشتن.
خوابیدم، کمی و بعد بلند شدم رفتم توی خیابان، چند تلفن داشتم، با چند نفر باید تماس میگرفتم و این مضطربم میکند. غیر از دوستانم با هر کسی بخواهم تلفنی حرف بزنم اضطراب میگیرم. برای همین کارهای اداریام را عقب میاندازم، احوالپرسی از خانواده را و یا قول و قرارهای تلفنی را. نمیدانم این چه مرضی است که دچارش هستم. امروز به هر زور و ضربی بود به کارهای تلفنیام رسیدم. قبل از خرید، ماشین را مقابل میوهفروشی پارک کردم و با پیژامه در پیبادهرو قدم زدم و با تلفن حرف زدم. کلکش را کندم، فقط مانده یک تلفن کاری که شاید آن را موکول کنم به فردا یا مثلا بشود با پیام واتسآپ به آن هم رسیدگی کنم. اصولا نوشتن برایم آسانتر است تا تلفنی حرف زدن، شاید چون در مواجهه در لحظه وحشت دارم. میترسم مخاطبم چیزی بگوید و من نتوانم از پسش بربیایم، برنجم یا بترسم یا قول بیجهت بدهم. مثل این سفارش کاری اخیر. توی رودربایستی به خانمی که میخواهد زندگینامهاش را بنویسم گفتم که یک هفته میآیم تهران میمانم تا به کارهای او برسم. چنین چیزی برایم مقدور نیست، اصلا دلم نمیخواهد این کار را بکنم. باید راضیاش کنم که از راه دور با هم کار کنیم.
غیر از دوستانم فقط با یک نفر دیگر هست که میخواهم تلفنی حرف بزنم، هم تلفنی، هم دیداری و هم نوشتاری. اصلا هر نوع وسیله و راه ارتباطی که باشد میخواهم با او داشته باشم.
امروز برایش نوشتم که آسمان آفتابی است و من روی کاناپه دراز کشیدهام و آسمان هم از قاب پنجره پیداست. برایش نوشتم که آسمان آفتابی من را به گریه میاندازد، همان طور که اگر ابری بود. برایش نوشتم هر چیزی من را به گریه میاندازد چون خیلی دلتنگش هستم.
بعد با خودم فکر کردم ممکن است این چیزها غمگینش کند، ممکن است باعث شود بیشتر بماند توی خانه و با صدای بلند به تلویزیون خیره شود. باز برایش نوشتم که من تسلیم اندوه نمیشوم و شجاع هستم و کار میکنم و زندگیام را یک جوری پیش میبرم که زودتر به او برسم.
بعد او صدایش را برایم فرستاد. آرام حرف میزند، شمرده و کلامش پر از اصوات و تکیه کلامهای مخصوص خودش است. زیاد حرف میزند، نه که پرگو باشد، یعنی به نظر من چنین نیست. فکر میکنم شاید به این خاطر این همه حرف میزند که بیشتر اوقات تنهاست. به قول خودش او هست و همین چهارتا دیوار و به دیوارهای سفید اتاقش اشاره میکند. زیاد حرف میزند و از من هم میخواهد زیاد حرف بزنم، میگوید فقط این طور میتوانی زبان من را یاد بگیری. برایش مهم نیست چه قدر غلط و پرت و پلا حرف میزنم. جملاتم را کامل میکند، زمان افعال را تنظیم میکند، ضمیر مناسب را میچسباند به فعل تا یک چیزی سر هم شود که فهمیدنی باشد.
برایم صدایش را فرستاد. گفت که دوستم دارد و دلش تنگ شده و میداند که ما به زودی با هم زندگی خواهیم کرد و برای نوههایمان قصهی شگفتانگیز خودمان را تعریف میکنیم و این واقعیت است و خیال نیست و برای این که ما به هم برسیم مشکلات خیلی خیلی کوچکی وجود دارد که برطرف میشود. گفت همه چیز خوب میشود.
تقدیر گراست و فکر میکند من نتیجهی دعاهای او نزد پروردگارش هستم. فکر میکند من فرستادهی خدا هستم.
عشق چیست؟ آیا عشق چیزی خیلی بزرگ است؟ خیلی شگفتانگیز؟ تکرار ناشدنی؟ خیلی خانمانبرانداز؟ چیزی تهوعآور؟ روی اعصاب دیگران؟ حماقتبار؟ نمایشی برای خوشایند دوروبریها؟ مرض است؟ یا نشان سلامتی روان؟ یک تعریف دارد که باید توی همان قاعده و چهارچوب باشد؟ با برنامهریزی پیش میرود یا بر اساس بخت و اقبال است؟
عشق برای من چیز کوچکی است که توی جیبم جا میشود، میتوانم آن را با خودم همه جا ببرم، توی خیابان، توی مهمانی، توی اتاقم، زیر پتو، فقط باید بشود هر دم لمسش کنم، تا جان بگیرم. باید مدام دربارهاش با خودم حرف بزنم و با دیگران، مدام دربارهاش بنویسم، مدام دربارهاش نقاشی کنم. شاید این باعث شود به وقت عاشقی کسل کننده و غیر قابل تحمل بشوم. قصدم این نیست که خودم را با معشوقم فرو کنم توی چشم کسی. میدانم اینها داستان کوتاههای زیبایی است و زندگی من مجموعهای از این قصههاست. شاید کسی بگوید فلانی دیوانه است یا احساساتی است یا حتا بگویند هرزه است یا شخصیت وابسته دارد یا قلب پاک و مهربانی دارد یا حسش تازه و جوان مانده. نمیدانم. خودم هم نمیدانم کدامیک از اینها هستم. گاهی فکر میکنم از هر کدامشان کمی هستم. فعلا امیدوارم بیشتر از آن چیزهای خوب باشم و دیگر این که امیدوارم باز زودتر ببینمش.