جستن میان عشق
سپهری به نکتهی مهمی اشاره کرده این که همیشه عاشق تنهاست و دستش یعنی دست عاشق میان دست ترد ثانیههاست.
من هم حالا این چنینم. کنار دوستانم هستم، دوستان مهربان و حمایتگرم، اما خیلی احساس تنهایی میکنم. چون گاهی مثل این روزهایم از احساسی لبریز میشوم که نه بلدم آن را تصویر کنم، نه میتوانم دربارهاش بنویسم و نه میشود با کسی دربارهاش حرف بزنم. گیریم بشود هم، چه بگویم؟ دوستانم را دور هم جمع کنم یا مثلا به آزاده تلفن کنم تا بگویم که من فلانی را دوست دارم؟ یک جوری دوستدار و دلتنگش هستم که احساس میکنم دارم قلبم را بالا میآورم؟ یک جوری که یادم نمیآید تا حالا این جور بودهام یا نه.
این حرفها گفتن ندارد چون توی این جهان بزرگ خیلی مسائل مهمتر از دوست داشتن یا دوست نداشتن است. مسائل مهمی که چنین حکایت کوچکی را میبلعد. چیزهای جدی و عاقلانه و بسبار منطقی و سطح بالا. واقعاً چنین چیزهایی هست و عاشق و دستش میان دست ترد ثانیهها و ساعتها و روزها اصلا اهمیتی ندارد. آن دنیای شفاف و پاک سپهری دیگر هیچ جای این جهان شلوغ و درهم نیست. همان وقت هم نبود، همان وقت که شاملو داشت عاشقانههای انسانهای غولنما را به چه عظمت روایت میکرد، آنانکه که برای نوزاد دشمنشان به خاک میافتادند، همان روزها هم دنیای سپهری خیلی آبرنگی و کوچک و رویایی بود. همان وقت هم عاشق تنها بود و دستش همان شکلی بود که حالت دست من است، در همان موقعیت از دیرباز تا کنون.
بعد مسئلهی زبان هم هست. برای کسانی که خیلی نگران وضعیت زبانآموزی من بودند و برای آن عدهای که در حالی که نوک دماغشان را میان انگشت شست و اشارهشان گرفته بودند و پیفپیف کنان از مقابلم میگذشتند باید بگویم حالا میتوانم دربارهی خودم و احساسم و روزگارم به زبان ترکی استانبولی حرف بزنم، یعنی آن قدری که ترنسلیت لازم نباشم و آن قدری که باعث ارتعاش رشتههای عصبی کسی نشوم، کارم را راه میاندازم، اما هنوز نمیتوانم برایش بگویم که وقتی موهایش را از پشت سر میبندد و سرش را جوری پایین میاندازد که من جعد آن چند تار موی سپید پس گردنش را میبینم چه حالتی بر من میرود، هنوز نمیتوانم برایش بگویم زلف بر باد مده و اینا، یک جوری که جان کلام را گفته باشم. یک جوری که چیزی ناگفته نماند تا بغض و اشک شود و تنهایی بشود و دست تو دست ثانیه بشوم.