رفتم بیرون. روبه‌روی خانه‌ی ما یک خواربارفروشی کوچک است. پدر و پسری اداره‌اش می‌کنند. مودب و مهربان و معمولی‌اند. این آخری خیلی مهم است. خیلی دوستشان دارم. به جز روزهایی که می‌روم و تلویزیون مغازه‌شان روشن است، باقی روزها من را یاد شهر خیالی‌ام می‌اندازند. آرام، مختصر، ساده، دنیایی که برای درک پدیده‌هایش لازم نیست مغزت را جر بدهی. 
چند دقیقه‌ی پیش رفتم و از مغازه‌ی پدر و پسر معمولی ماست و آرد و رب گوجه خریدم. چند قدم از خانه تا مغازه، آفتاب گرم و مطبوع بود. یعنی یک جوری که معنای مطلق مطبوع می‌تواند همین شدت از آفتاب باشد. یک طوری که اگر یک سایت طراحی کنند که برای معنای هر کلمه بخواهند ویدیوی کوتاهی ضمیمه کنند، باید از همین مسیر چند قدمی از خانه تا خواربارفروشی پدر و پسر فیلم بگیرند. آفتاب مطبوع و هوا لب‌به‌لب پر شده از بوی بهار نارنج. انگار آسمان یک کاسه‌ی فیروزه‌ای باشد که تویش را پر کرده باشند از عرق شکوفه‌های نارنج و پرتقال. 
یکهو حالم خوب شد. در مواجهه‌ی کوتاه با حقیقت بیرون از اتاقم، حالم جا آمد. بعد از خودم پرسیدم چرا وقتی خرابم، نمی‌آیم بیرون؟ بیرون از تختم، بیرون از اتاقم، بیرون از خودم؟ چرا می‌مانم در خودم تا گند تا مغز استخوانم پیش برود؟ چرا آدم که می‌افتد در چاله‌ی افسردگی به جای این که کمی مکث کند و به لجنی که تا مچ تویش فرو رفته نگاه کند و بعد قدم از قدم بردارد و از چاله بیاید بیرون، هی شلنگ ‌تخته می‌اندازد و عن و گه را همه جا پخش می‌کند و به سر و صورتش می‌پاشد؟ چرا به موقع نمی‌پرد بیرون از آن ماجرای ناراحت کننده؟ چرا نجات خودش را گره می‌زند به بود و نبود چیزهای دیگر؟ حالا آمده‌ام افتاده‌ام روی کاناپه، هر چیزی من را یاد چیزهایی می‌اندازد که نباید، حتی همین کاناپه، همین کلمه و حروفش تک به تک. اما باید بدانم که آن بیرون زیر آفتاب مطبوع و کاسه‌ی فیروزه‌ای وارونه، پدر و پسر معمولی دارند به مردم ماست و آرد و رب گوجه می‌فروشند. 
امروز غروب اگر بر کاناپه غلبه کردم، کیک سیب می‌پزم.