نوری درونم روشن شده که هر از گاهی سرکشی می‌کند. مثل شعله‌ی شمعی که ناگهان در خودش گر می‌گیرد و مرتفع می‌شود و باز آرام می‌شود، اما هم‌چنان روشن است، نور و گرمایی خفیف دارد، اما دارد، جان دارد، زنده است. در جان من هم این گرمی و روشنی هست. دیروز یک سفارش جدید برای نقاشی گرفتم. کمی وزن کم کرده‌ام. هوا خیلی قشنگ است.  او را دوست دارم. او دوستم دارد. به زودی می‌بینمش. نقشه کشیده‌ام چند روزی که هستم برایش چه غذاهایی درست کنم. قرار است یک روز مانده تا پایان ماه رمضان را با هم روزه بگیریم. من اعتقادی به این چیزها ندارم. به کدام چیزها؟ مذهبی نیستم. مذهبی نیستم اما آویزان خدا هستم. خدایی که حالا خیلی هم توانا نیست، یعنی نهایت تلاشش را دارد که هر کاری از دستش برمی‌آید انجام دهد اما قادر مطلق نیست. قابل ترحم است و گاهی بی‌چاره و درمانده با چشم‌های پیرش از آسمان به پایین نگاه می‌کند و لب می‌گزد و عرق شرم می‌ریزد. می‌دانم اثبات وجود این خدا ممکن نیست. اصلاً حضور این چنین خدایی برای خدا ناباوران مضحک است و برای خداباوران نشانه‌ی ارتداد. اما آن چیزی که من دارم و هم‌راهم هست، همین خدای پیر خجالتی است. تنها باوری که اصلاً نظر دیگران در موردش برایم مهم نیست. حالا که فکر می‌کنم می‌بینم راستی این تنها چیزی است که من از صمیم قلب به آن باور دارم و به همین خاطر کم تر درباره‌اش حرفی می‌زنم. نه می‌خواهم بحثش را پیش بکشم، نه می‌خواهم عقیده‌ام را به گوش جهانیان برسانم، نه به خاطرش بجنگم یا به کسی ثابتش کنم یا طرفدار جمع کنم برای این خدا. بعد بیش‌تر که نگاه می‌کنم، می‌بینم درباره‌ی من این‌طور است که از هر چه کم‌تر حرف بزنم یعنی آن چیز در من درونی‌تر است، واقعی‌تر است و شخصی‌تر. حالا نه که همیشه و قطعاً این طور باشد. مثلاً حرف زدن من از عشق، فکر نکنم بابت نشان دادن چیزی باشد یا بابت اطلاع‌رسانی باشد. خیلی وقت‌ها دارم بلند‌بلند درباره‌ی عشق فکر می‌کنم. پیش‌تر شک و شبهاتم را هم می‌نوشتم، وقتی توی بازی‌های عاشقانه کنفت می‌شدم یا حقارت‌های کوچک خودم و یار را کشف می‌کردم، درباره‌ی این‌ها می‌نوشتم. شاید شجاعتم بیش‌تر بود یا این که ناشناس‌تر بودم، احتمال این که خوانندگانم من را از نزدیک ببینند کم‌تر بود. یا این که اصلاً شاید عقلم کم‌تر بود و بی‌احتیاط‌تر و هنوز نفهمیده بودم که این جور خودافشاگری آدم را در برابر دیگران آسیب‌پذیر می‌کند. حالا نوشته‌هایم را کم و بیش ویرایش می‌کنم. قسمت‌های ناجورش را می‌زنم و تصویرم برای دیگران زن میانسالی است که برای دوست‌داشته شدن زیبا و کافی است. این نظر یکی از خوانندگان نوشته‌هایم بود. دوست داشتم از او هم تشکر کنم که نوشته‌هایم را دوست دارد. به نظرم دوست داشته شدن توی این دنیای درهم‌برهم زشت خیلی نعمت بزرگی است. حالا نه که کاسه‌ی گدایی محبت جلوی همه بگیریم، که این اصلاً دوست داشتن نیست. این یک چیز دیگری است که حالا تمرکز ندارم درباره‌اش حرف بزنم. اما خیال می‌کنم هر چه تعداد آدم‌هایی که دوستمان دارند و ما دوستشان داریم بیش‌تر باشند، جهان جای به‌تری می‌شود. یعنی فکر می‌کنم یکی از راه‌های کند کردن سیر نابودی هستی این است که به غریزه و طبع‌مان نزدیک شویم. آن هم‌دلی نخستینی که میان بشر اولیه بود، حتا وقتی با نیزه سینه‌ی هم‌دیگر را می‌دریدیم. انگار این عمل از سر بیماری و دیگرآزاری نبود . ما مثل حیوان‌ها فقط از سر نیاز با هم می‌جنگیدیم، فقط برای این که زنده بمانیم. اما حالا شکارِ هم‌نوع برای‌مان یک بازی و تفریح است. شاملوی بزرگ یک جایی گفته یک‌دیگر را می‌آزاریم بی‌آن که بخواهیم. البته این را شاملو نگفته، شاملو ترجمه کرده، منتها ترجمه‌های شاملو یک‌طوری است که انگار خودش با جهان‌بینی خودش آن متن را بازنویسی کرده. حالا من که سواد زبان خارجی ندارم. این هم تجربه‌ی شخصی خودم است از خواندن دن آرام با ترجمه‌ی به‌آذین و بعد ترجمه‌ی شاملو. روستای دن آرام ترجمه‌ی شاملو شبیه یکی از ده‌های اطراف تهران است، یعنی انگار لهجه‌ی راوی و همه‌ی آدم‌های داستان خیلی "تهرونی" است. حالا این‌ها برداشت کج و کوله‌ی من است و باز بگویم که من نه روسی بلدم، نه انگلیسی، نه فرانسه و فقط کمی فارسی و کمی گیلکی و کمی ترکی آذری و خیلی کم ترکی استانبولی می‌دانم.  می‌خواستم بگویم یک‌دیگر را می‌آزاریم بی‌آن که لزومی داشته باشد . 
حالا از این حرف‌ها بگذرم، این‌ها هیچ کدام تفاوتی در اصل ماجرا ایجاد نمی‌کند. در این که من از یک جایی به بعد یادم رفت که "دوست داشتن" و "دوست داشته شدن" آسایش دو گیتی را به همراه دارد. یعنی وقتی بزرگ شدم، دیگر در مورد این چیزها خیلی دست به عصا شدم، چرا که یا ضربه خوردم، یا ضربه زدم، یا خیانت دیدم یا خیانت کردم.

بگذریم، بگذریم، این حرف‌ها تکراری است. این حرف‌ها را می‌زنم تا آن اصل کاری را نگویم. گاهی هم مثل حالا نمی‌دانم آن اصل کاری چیست. یعنی اصل کاری میان چیزهای دیگر گم شده. بعد اصل کاری‌ها توی خواب‌هایم می‌آیند. هر شب اصل‌کاری‌ها به شکل آدم‌ها و اشیاء و نمادها می‌آیند و تا صبح با من حرف می‌زنند. 
...