این زندگی من است
#این_زندگی_من_است
...
بیتابم. دلتنگم. کلی کار و سفارش دارم و کلی ایده و آرزو و نمیدانم چرا گند جهان را درک نمیکنم و نمیدانم چرا این همه امیدوار و خوش و خرمم برای خودم. طبق معمول این خوشی میترساندم. نه که خیال کنم بعد از خوشی نوبت ناخوشی میرسد، نه این جور نیستم که کشیک اتفاق بد را بکشم، اما خیال میکنم درکم از اوضاع عمیق و درست نیست و برای همین امیدوارم. دوست دارم بروم استانبول و با او زندگی کنم و این را خیلی ساده و ممکن میبینم و خیال میکنم برای پسرم هم مشکلی نباشد، به خصوص وقتی با هم حرف زدیم دیدم در نهایت مشکلی با این قضیه ندارد اما خب مادرش را به صبر و سکوت دعوت کرد، کاری که برای ننهاش خیلی سخت است.
دیروز ناشرم ایمیل داد که جلد سوم را چه کردی؟ و مخاطبینمان ما را کچل کردند و هفتهای نیست که ایمیلی نرسد در این باب که جلد سوم چه شد و چند وقت پیش نمایشگاه کتاب داشتیم و مردم همه جویای ادامهی رمانت بودند. فکرش را بکنید، نام مستعارم بیش از من طرفدار دارد. این را به کسی نمیگویم، حتا به شما هم نمیگویم که امروز به ناشرم ایمیل دادم و تا پایان تابستان برای تحویل کار ازشان فرصت خواستم. به کسی نمیگویم و شما هم نمیدانید که میخواهم از همین امشب باز شروع کنم به نوشتنش به هر مرگی که هست.
شاید اصلا راهش همین باشد. این که حساب خودم را از نام مستعارم جدا کنم. چون کموبیش میدانم که من ترس از موفقیت دارم و بد نیست نویسندهی رمانم راستی راستی همان خانم مستعار باشد، یعنی هر صبح پوست او را بکشم تنم و بنشینم پشت میز و پایان کار باز بروم در جلد خودم، بشوم همان پونهی بهانهگیر زرزرو.
بیتابم. دوست داشتم میشد با او دربارهی این چیزها حرف بزنم اما او زبان من را نمیداند و کلمات من برای گفتن احوالم بسیار ناچیز است. راه حلش این است که هر روز درسهای زبان ترکی را بخوانم. توی سرم کسانی دارند کشتی میگیرند. تنهای فربهی مرطوب و گرم. حالا که اینها را بنویسم پنکه را میبرم توی آشپزخانه و یک کوه ظرفی را که تلنبار شده میشویم. بعد شام را آماده میکنم. فردا صبح زود قبل از پیادهروی خانه را تمیز میکنم، لباسهای کثیف را میریزم توی ماشین لباسشویی و زندگیام را سامان میدهم. دلم خیلی برایش تنگ شده. من زندگی در خانهی خیابان اویگار را دوست دارم، میتوانم این را با اطمینان بگویم. من آن زندگی را دوست دارم و میخواهم.