این زندگی من است
خانه مرتب است. شام روی گاز دارد میپزد. هوا داغ است. دلم برایش تنگ شده. فاصله من را میترساند. گاهی احتمال بیماری از خاطرم میرود. امروز خوب پیش رفت، فکر نمیکردم بشود، یعنی وقتی روز از ظهر گذشت گفتم تمام شد، کاری هم نکردم جز کتاب خواندن. اما بعد شد که روزم را نجات بدهم. آشپزخانه را مرتب کردم. همیشه همه چیز از آنجا شروع میشود، هر تغییری، هر بار که میخواهم خودم را نجات بدهم باید با تمیز کردن خانه شروع کنم، باید دور و برم مرتب باشد تا احساس کنم خانه خانه است و بعد در آن احساس امنیت حاصل از نظم و عادت میتوانم کار کنم. ظرفها را شستم و شام را آماده کردم و آمدم نشستم به نوشتن رمانم. این فصل حداقل تا این جا زیاد جالب نشده. لحنش خام است و زاویهی دیدش و زمانش گیج میزند اما مهم نیست. واقعاً حالا مهم نیست و فقط موضوع نوشتن است. سهم هر روز را نوشتن و پیش رفتن. بعد برمیگردم و کجیها را تا جایی که زورم برسد درست میکنم.
ناشرم اصرار دارد زودتر جلد سوم را تمام کنم تا کار را به چند زبان ترجمه کنند. به چند زبان! انگار دارم دربارهی کتاب کسی دیگر حرف میزنم. مثل وقتی که خودم را توی آینه نگاه میکنم. بعضی وقتها میشود که تصویر توی آینه زیباست، نمیدانم چرا اما گاهی رنگ پوستم مایل به صورتی میشود و موهایم به جای این که بخوابد کف سرم درهم و آشفته مثل خطوط سرکشی میشود که زیر نور به سرخی میزند. آن وقتها انگار دارم به تصویر زنی دیگر نگاه میکنم. زنی که جوان است و خندهروست و یک شرم بانمکی هم در نگاهش دارد. این وقتها فکر نمیکنم این من باشم. تصویر من فقط وقتی مال خودم است که زیر چشمها دو تا پیلهی بزرگ دارم و پوستم بیرنگ است و موهایم بدحالت و بیریخت میچسبد کف سرم.
صفحهی دومم. چیزی برای گفتن ندارم. چیزی که جدید باشد. نکتهای تازه. کتاب «بخشودن» خیلی خوب است اما مثل گذشته نیستم که هر کتابی که میخواندم بعد خودم را ملزم میدانستم چیزی دربارهاش بنویسم. حالا برای این چیزها وقت نمیگذارم. واقعیت این است که در گذشته خیلی بیشتر کتاب میخواندم. خیلی میخواندم و مینوشتم و بسیار عصبی بودم و خیلی گریه میکردم و زیاد میخواستم خودم را بکشم. حالا در مجموع اوضاع خیلی بهتر از گذشته است. اما کمتر کتاب میخوانم و کمتر فیلم میبینم. این خوب نیست. حالا دارم تلاش میکنم از جهاتی به آن روزهایم نزدیک شوم.
هوا خیلی داغ است. امشب با دوستان قرار کافه داریم. حالا با خیال راحت میروم. به خصوص که سهم رمانم را هم نوشتم و وجدانم آسوده است. روزهایی که به بطالت در رختخواب نمناک و داغ میگذرانم خیلی ناامید کننده است و وجدان معذبم آزارم میدهد. من آدم خیلی زندگی کردن هستم.
یک ترانهای هست از خوانندهی ترک ترکان که میگوید من را خیلی دوست داشته باش. این اولین ترانهای بود که او برایم فرستاد و بعدتر گفت که این ترانهی ماست. توی ترانه مرد آوازهخوان به معشوقش میگوید که قبل از تو همه چیز داشتم اما عشق نداشتم و حالا تو آمدی و آسمان تقدیرم آفتابی شده. کموبیش چنین چیزی میگوید. چند روز پیش که داشت میرفت سر کار برایم یک ویدیو از خودش فرستاد که توی ماشین نشسته و این ترانه هم پخش میشود. رادیوی ماشینش همیشه روی کانالهای موسیقی است. رادیوی ماشینش یک جوری است که انگار هیچ وقت قرار نیست اخبار حتا در حد اخبار ترافیک یا گزارش آب و هوا از آن شنیده شود، فقط موسیقی، فقط هم موسیقی ترکی. من این سادگی و آرامش را دوست دارم. این دنیایی که محدود میشود به دوست داشتن آدمها و مهمترین اتفاق در آن فقط عاشق شدن و عاشق ماندن و گاه قهر و شکست عشقی و امید به عشقی دیگر است، این دنیای کوچک ساده را که آسمانش خیلی آبی است با تکه ابرهای کوچک خیلی سفید و آفتاب خیلی براق، دوست دارم. خلاصه این که میان ترانههایی که از رادیو پخش میشود نوبت رسیده به ترانهی ما و او این وقت دوربین را گرفته سمت خودش و در حالی که در پسزمینه، جاده به کندی در حرکت است چهرهی او را دارم با عینک دسته قرمزش که با مرد خواننده همخوانی میکند و نقطهی اوج و شاهکار ویدیو آن قسمتی است که او و مرد خواننده با هم میخوانند "به قلب من خوش آمدی، تقدیرم به من خندید" و دست راستش را میگذارد روی قلبش و توی دوربین نگاه میکند. حالت آن انگشتها، رگهای برآمدهی ساعد، لبهای نیمه باز که خندهای در میانشان حبس شده، موهای سفید و تیشرت سیاهش، حتا طنزی که در کل ماجرا وجود دارد یک طوری است که از هوش می...
دیروز دکتر گفت که به عقیدهی او من شیدایم.