این زندگی من است
امروز روز سوم نوشتن رمان است. دارد آرام پیش میرود، امروز بهتر از دیروز بود. حالا هم سه صفحه مینویسم و بعد میروم کتاب "بخشودن" را میخوانم. بعد هم نقاشی میکشم. مجسمهی پروست هم خوب پیش رفت، در واقع به شکل عجیبی اسکلتش خوب از آب درآمد، دارم کمکم چیزهای جدید بر اثر آزمون و خطا یاد میگیرم. امروز کلی بوم خریدم و با توجه به این که سهم رمانم را نوشتم میشود تا صبح نقاشی بکشم. فردا باید صبح زود بیدار شوم، میروم ساری بیهقی بخوانم. زندگی آرام دارد میگذرد. من فرو میروم در خودم. چیزهای ناراحت کننده هم هست، همیشه هست. چیزهایی که حالا که فکرش را میکنم میبینم ارزش فکر کردن ندارند. دیشب و امروز صبح کمی ترسیده و خشمگین بودم، حالا اما نه، اصلاً حالش را ندارم حرفش را بزنم. فهمیدهام کافی است به خودم فرصت بدهم تا بعضی چیزها را فراموش کنم یا اثر بعضی چیزها از بین برود. این را میدانم، لزوم صبر کردن را میدانم اما کم پیش میآید این کار را بکنم.
حالا در خانهام هستم. اما دوست داشتم جای دیگری بودم. نه که خانهام را دوست نداشته باشم، نه که خانهام٬ فرزندم و دوستانم عزیز نباشند اما... یک امای تقریباً بزرگ هم توی زندگیام دارم. یک امایی که جهت و شکل زندگیام را تغییر میدهد. یک امایی که بیتابم میکند، من را میترساند و نگرانش میشوم. نگران سلامتیاش، نگران این که وقتی خسته میرسد خانه چه میخورد؟ چه میکند؟ یک پاسخ خیلی روشن و منطقی وجود دارد: "تمام این سالها چه میکرد؟ باز هم همان کار را بکند." این حرفها خیلی درست است، کامل و سرراست و روشن است اما هر چیز درست لزوماً درست نیست. معنای این جمله را شاید فقط خودم بفهمم. خودم که در موقعیتی نادرست اما درست قرار گرفتهام. چه میخواهم بگویم؟ شاید میخواهم بگویم همیشه منطق پاسخ همه چیز نیست. شاید میخواهم بگویم آدمی همیشه همهی جوابها را در آستین ندارد. همیشه هم شادی و موفقیت در درست و دقیق و طبق برنامه و قانون و عادت پیش رفتن اتفاقات نیست. و همیشه هم ترانههای زیبا، آواهای خوش، لبخندهای قشنگ، نگاههای مهربان، دستهایی که روی قلب گذاشته میشوند، قسمهای عاشقانه، جادههای حاشیهی ساحل، بوسههای خداحافظی در فرودگاه، آغوشهای پیشواز، پنجرهی رو به خیابان اویگار، تپهی خرگوشها، خانهی شمعها و بادکنکها، قصههای خوشگل قشنگ، همیشه اینها پایانهای خوش ندارند. همیشه توی این دنیا "همیشهای" نیست، "هرگزی"، "تا عمر دارمی"، "تا ابد"، "در تمام خوشیها و ناخوشیها"، ... هیچ قطعیتی نیست و این تنها چیز قطعی این جهان است.