سردها و گرمها
خوب است ديگر بدانم حق ندارم بيخودي كسي را قضاوت كنم. واقعاً زندگي مردم تا وقتي روي اعصاب من نيست به من ربطي ندارد. مطلقاً هيچ چيزيشان. اما يك وري هم دارم كه دوست دارد آدمها را مسخره كند و داستان مضحكهي هستي را بنويسد. به نظرم اين فرق دارد. يعني مضحكهي هستي و باورش و انگشت كردن به آن يك چيز است و قضاوت ملت بدبخت يك چيز ديگر، چرا كه وقتي حرف از هستي ميزنم، يعني خودم را هم در نظر ميگيرم، من هم قسمتي از اين هستيام. از اين بودن، اينگونه بودن. اصلاً از آن جا كه هر آدمي هستياش بيش از همه، براي خودش و هستي هر آدمي بعد از هستي خودش و موجوديت خودش برايش معنا دارد، چرا كه اگر من نباشم، ديگر بودن ديگري هم برايم معنايي ندارد و آن بودن در مقابل با اين بودن و وجود من است كه معنا پيدا ميكند، پس وقتي به ريش هستي ميخندم، اول اولش دارم خودم را نقد ميكنم. اولين نفر صف هستي را، صف زندگان را.