...از دوست داشتنش فرار مي‌كنم. دوست داشتنش من را مي‌ترساند و در موضع ضعف قرار مي‌دهد. دوست داشتنش من را متعهد مي‌كند به چيزي كه نمي‌توانم به آن پايبند باشم. دوست داشتنش به من مي‌گويد از چيزي بگذر در حالي كه نمي‌توانم بگذرم، چشم ببندم، رها كنم. براي همين نبايد دوستش داشته باشم در حالي كه دوست‌داشتني است. مهربان و با مزه است. عجيب و غريب و باهوش است و خيلي مي‌داند. موهاي سفيدش را دوست دارم. بله موهاي سفيدش را، حالا برايم غريبه است شايد همين من را گيج كرده. خنده‌دار است. واقعا نبايد به من مربوط باشد و دوست داشتن بي‌جهت همه چيز آدم‌ها را به هم مربوط مي‌كند. وقتي دوستش دارم نسبت به او كنجكاو مي‌شوم، در حالي كه نبايد اين‌طور باشد. چون ما از هم دوريم. دوست داشتن توقع ايجاد مي‌كند. دوست داشتن با خودش دروغ و پنهانكاري مي‌آورد، تا همين جا هم خودداري مي‌كنم از نوشتن همه چيز و من دلم رهايي مي‌خواهد. دوست دارم خيلي خيلي بي‌خيال باشم. وقت نوشتن نمي‌خواهم به هيچ چيزي فكر كنم اما چون دوستش دارم مدام فكر مي‌كنم اين را نگويم و آن را نگويم تا غمگين نشود، نترسد، نرمد... مدام دارم سبك و سنگين مي‌كنم و من دلم اين را نمي‌خواهد. دلم مي‌خواهد بي‌رحم باشم. نه با او، با روزگار بي‌رحم باشم، مثل خود روزگار و تمام خشم و نفرتم را بنويسم. از همه چيز حرف بزنم از كثافتي كه دچارش هستم، از اوضاع خراب، از حال خوبم، از ترسم، از قدرتم، اما با او نمي‌َشود. چون كه دوستش دارم اما نمي‌خواهم اين طور باشد. دوست ندارم كلماتم را پاك كنم، پنهان كنم، خط بزنم. باز اين جا رسيده‌ام كه همه چيز را با هم بخواهم. نمي‌شود هم كسي را دوست داشت و هم همه چيز را به او گفت. اين جور در نمي‌آيد. چون نمي‌شود مورد دوست‌داشتني را آزرد يا غمگين كرد. و من مدام دچار اين دوگانگي هستم. ميلم براي حرف زدن با او، خيلي حرف زدن، مدام حرف زدن و ترسم از اين كه بارش را سنگين كنم يا چيزي بگويم كه از من دور شود يا در موضع ضعف قرار بگيرم. اين دوست داشتن لعنتي، اين از راه دور دوست داشتن. اين امكان معاشرت نداشتن. اين پرسش‌هاي بي‌جواب، اين چيزهاي بي‌ارزش كه پررنگ مي‌شوند و آدم را آغشته مي‌كنند.