صبح با اين فكر بيدار شدم كه بروم روي ديوارهاي شهر نقاشي كنم. خيلي وقت است به اين ماجرا فكر مي‌كنم و مي‌دانم كه به زودي شروع مي‌كنم. يعني آن فكر كه توي سرم بود حالا رسيده و مثل ميوه‌‌اي شيرين، شيرين، شيرين... (واي از خيالش دلم پر از خوشي مي‌شود) آماده‌ي چيدن و چشيدن است. مي‌روم و روي تمام ديوارهاي شهر زن مي‌كشم، زنان خسته و زخمي، زناني كه بغض دارند و گريه و زناني كه مي‌رقصند و با تن‌هاي عريان مي‌دوند. عرياني آن جور كه من مي‌خواهمش، تن آن طور كه من مي‌بينم. تن نه به مثابه‌ي تابلوي تبليغاتي، تن، آن تن ترسيده و رنجيده و فرسوده كه قابل احترام است، قابل دوست داشتن و قابل دل‌سوزي. شب‌ها مي‌روم و توي خيابان، روي دكه‌هاي برق نقاشي مي‌كشم.

...